به کجا چنین شتابان – ازپیچن نیک تا لوذ خوری

 مامان، سه اخوی همدست، تعدادی(!) از  برادران و خواهر در کنار پنجره تنبی و آن دربچه

مامان، سه اخوی همدست، تعدادی(!) از برادران و خواهر در کنار پنجره تنبی و آن درب

از پیچن نیک تا لوذ خوری

در روزگاران ما غیر از شیر مادر ، تنها شیر خشک مکمل موجود در بازار، «مای بوی» بود لیکن مای بوی هم بدو دلیل واضح بین عموم مقبولیتی نداشت ؛ اولا اینکه ارزان نبود دوما بعلت خصلت ضد مدرنیسم !! ، محافظه کارانه و حسابگرایانه ذاتی! غالب ما تبریزیها! . اکثرا شیر مادر تبلیغ و ترویج میشد. در نتیجه غذای اولیه نوزادان، خرده نانی بود که در نعلبکی با شیر و کمی شکر خمیر و با شیوه زیبائی به طفل خورانده میشد. مادر سر قاشق مقداری از آن خمیر را برمیداشت ودر حالیکه با دهانش صدای ملچ ملوچ درمیاورد، قاشق را جلو چشم طفل حرکت میداد . طفل هم هاج و واج از این حرکات موزون وموزیک متن! دهنش ناخودآگاه از حیرت باز میشد و مادر نیز با استفاده از این فرصت طلائی محتویات قاشق را بنرمی در دهان طفل خالی میکرد، سپس مجددا با به به گفتن ، صدای ملچ ملوچ درآوردن و قورت دادن آب دهان خود ، طفل را تشویق به بلع خمیر داخل دهانش مینمود. پس آنگاه، مادر آروغ بچه را بزور در میاورد و به خوابش میسپرد. تا زمانیکه غذای خمیری را طفل هضم و دفع کند، مادر بیصبرانه انتظار میکشید تا مقدار و رنگ مدفوع فرزندش را بررسی کند و در اولین فرصت به پدر طفل (البته اگر علاقمند به ماجرا بود!!)، مادر و مادر شوهر گزارش نماید!

از توی خواننده قلبا تقاضا دارم که هم اکنون یادی از مادر خود کنی و با خلوص بگوئی: آنا، ممنون چکدوغون زحمتلر اوچون (مادر ممنون از زحمتی که در حقم کشیدی).

در خانه ما بگی نگی تا حدی مدرنیسم رخنه کرده بود و بجای نان و شیر از پیچن نیک استفاده میشد! پیچن نیک که احتمالا کلمه ایست روسی و به بیسکویت که توسط قنادها پخت میشد، میگفتند. بعدها نوع کارخانه ای آن بنام «کاروان» ببازار آمد و پیچن نیک منسوخ گردید . تا مدتها کلمه کاروان تداعی کننده بیسکویت بچه بود. بعدها انواع بیسکویت بچه چون «مادر »،«ویتانا»و…به بازار سرازیر شدند . نحوه استفاده از پیچن نیک نیز همانند خمیر شیر و نان بود .

در خانه ما چون همیشه طفلی ونگ میزد!، نتیجتا! کاروان همیشه در دسترس بود و مدام مورد دستبرد ما سه اخوی قرارمیگرفت! زیرا بغیر از ایام نوروز با شیرینیهای مخصوصش چون؛ قرابیه، لوکا، لوذ، لطیفه، ناپلیون و.. که آنهم در «تنبی»(اتاق مهمان) مهر و موم ! بود تا از دسترس و ناخنک ما اخویان بدور باشد، عملا پیچن نیک یا کاروان تنها شیرینی همیشه موجود در خانه بود. بگذریم که گاها «سوت شیرنیسی» ( کارامل قالبی و کشی ) را که بقیمت ده شاهی (نصف یک ریال ) و «لوکا» که توسط فروشنده های دوره گرد بر روی سینی در کوچه و بازار عرضه میشد، با پول تو جیبی خود میخریدیم و میخوردیم. از دیگر شیرینیهای کوچه و بازار آنزمان پوکا (پفک شیرین) ، زمانه قودوغی! (نوعی نبات توخالی رنگین در اشکال ماشین،خرگوش و…،) و همچنین کیکِ کوچکی بشکل شتر«دوه» بود. ( بیاد دارم که جلو بازار شیشه گرخانه یک بساطی سینی دوه  یا همان کیک شتری را میچید و موزون و قافیه دار جنس خود را چنین عرضه میکرد : « دوه لر قاطار قاطار ….گل بالاوون دوه سین آپار»( شترها قطار قطار…. بیا شتر کوچولوتو ببر!).

پدرم گاهگاهی«شو» یا با نام دگرش «خامالی شیرنی» (نان خامه ای بزرگ) از قنادی خورشید روبروی دبیرستان فردوسی میخرید که ما بچه های چشم و دل حریص با ولع و لذت میلمباندیم . خدا بیامرز آژیر را ( ما پدرمان را به تبعیت از مادرمان آژیر خطاب میکردیم ) وقتی میدید که با چه ولعی شو را نجویده قورت میدهیم میگفت : «اوغول چینه یون . لذتی بوغازاجان دی. اوتدوز قورتولار». (پسرم بجوید! مزه فقط در دهن است . قورت دادین دیگه تمام میشود!! ). بر پایه این ذهنیت و ولع باید باشد که در ایام دبیرستان که دیگر یکه دیزیخ ( گنده هیکل) شده بودم، غالبا با ممد و اکبر به قنادی خورشید سر میزدیم و باندازه جمع پول جیبمان شیرینی سفارش میدادیم و تناول میکردیم! بگذریم که پیامد آنهمه شیرینی خوری، جوشهای غرور جوانی! بود که بر صورتمان جوانه میزد.ر.
واما ماجرائی از یک شیرینی خوران!!

عید نوروزی منزلمان یک «بولوت» (دوری) لوذ ( حلوائی زعفرانی بشکل لوذی) و دیگر شیرینیهای رایج آنزمان برای پذیرائی مهمانان عید تدارک دیده شده بود . از شیرینیجات بشدت در تنبی قفل شده محافظت میشد تا قبل از شروع دید و بازدید عید از دستبرد ما سه برادر مصون بماند! ما بچه ها هم روزها از پشت پنجره حیاط شیرینی و لوذها را حریصانه نظاره میکردیم. آنسال مادرم غفلت نموده بود که «دربچه» ویا «پوتوشکا» (دریچه کوچک بالای پنجره) را چفت و بست کند! در دیزی باز بود و من گربه صفت عاری از حیا!!. با (سوء) استفاده از این ضعف محافظتی، نقشه دستبرد را با اخویان کشیدیم و من در یک عملیات آکروباتیک بکمک آنان، خود را از پنجره حیاط بالا کشیدم و دزدانه از دربچه باز «پوتوشکا» به درون سریده و پا به «آتیشکا» (سکوی پائین پنجره) نهادم. دیگر داخل گاو صندوق (تنبی) بودم و دوری لوذ و دیگر شیرینیها در دسترس ! در ارزیابی محل دریافتم که به شیرینیهای دیگر نمیتوان دست زد چون داخل دوری ها کیپ بغل هم چیده شده بودند ولی لوذ را میشد کاریش کرد!

هرروز بدور از چشم مادر از حیاط به تنبی خزیده و لوذها را که بصورت هرمی در دوری چیده شده بودند از درون خالی میکردم و بعد از برداشتن سهم !! خود و برادران همدست، از محل جرم (تنبی) خارج میشدم. روش دستبرد و پنهانکاری بسیار حرفه ای بود. تخلیه لوذهای داخل هرم بنحوی بود که شیرازه هرم بهم نریزد و پا برجا بماند و همچون روز اول دست نخورده بنظر آید. دستبرد و تخلیه ادامه داشت تا اینکه از هرم تقریبا فقط پوسته خارجی بجا ماند!

روزی مهمانی برای عید دیدن از راه رسید و در تنبی گشوده شد. مادرم مهمان را به میز شیرینی و میوه راهنمائی کرد و لوذ را که گل سر سبد شیرینیها و مایه پز و تفاخرش بود، به مهمان تعارف کرد. بدبخت مهمان تا خواست از راس هرم یک لوذ بردارد، پوسته هرم فروریخت و لوذها در درون دوری ولو شدند! مادر و مهمان هردو متعجب و بهت زده از رویداد! «شار» (لوستر) را نگاه میکردند که نکند زلزله آمده است! مهمان شرمسار از بهم زدن دکور دوری و مادر حیران از چگونگی ماجرا! ما  اخویان هم چشممان را به پنجره چسبانده و رویدادهای کمدی-درام تنبی را نظاره میکردیم و از دیدن قیافه آن دو ریسه میرفتیم و در عین حالیکه نگران پیامد و مجازات قریب بالوقوع بودیم در همین زمان، مادر مارا پشت پنجره دید و علت و عوامل تخریب را شناخت. سریعا بیرون آمد و ما ده دررو . خدا بیامرز چون دسترسی بما نداشت و با غیض نفرینمان میکرد:

کیف توتاسوز (آکله بگیرین)
قارنوز دلینسین (کارد بخوره به اون شکمتون)
قان قوساسوز (خون بالا بیارین)
قویون قوناخ گتسین بوللم نینرم ( بگذارین مهمون بره میدونم چیکارتون کنم)
ده دوز گلسین ده مسم اوندا! ( به پدرتون که گفتم، اونوقت میفهمین)

البته مادر نه نفرین هایش قلبی بود و نه به پدر شکایتمان کرد. داداش (برادر بزرگ) را سریع فرستاد قنادی خورشید تا یک دوری لوذ دیگر بیاورد!

مامان بیزی بغیشله. اوشاغدوخ بولموردوخ. روحون شاد اولسون 

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای به کجا چنین شتابان – ازپیچن نیک تا لوذ خوری

  1. Amiryaghoobi :گفت

    شهباز جان چقدر زیبا نوشتی‌. من هم اگر می‌خواستم داستان بچگی خودم را بنویسم همین وقایع که نوشتی‌ میشد. تنها موردی که در مورد من باید اضافه شود تلاش برای خم کردن میله‌های آهنی باغ گلستان پس از صرف دو عدد شو و یک ایسلیون (به گمانم یک نوع شیرینی‌ خامه ای‌‌) بود که به تبعیت از هرکول و ماسیست انجام میشد.

    دوست داشتن

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.