سال نو مبارک

سر سفره هفت سین با عباس آقا و بچه ها

سر سفره هفت سین با عباس آقا و بچه ها

این مطلب را دخترم دنیس یکسال قبل نوشته و من باتاخیر زمانی و تقویمی نشرشمیکنم.

سال نو مبارک

19 March 2013 at 11:24

مرض نوشتنم گرفته. برای همین فکر کردم بنویسم که همین الان اسم نوروز که میاد یاد چی میافتم: یاد مامانی میافتم که جزو معدود زمانایی بود که از قرآن یا به قول خودش «گوران» استفاده می‌کرد (موقع مسافرت رفتن هم البته عادت داشت همه رو سه دور از زیر قرآن رد می‌کرد و بعد هم شلنگ آب رو می‌گرفت و یه فصل آب میریخت پشتمون). موقع عید هم بعد از این‌که عیدیت رو می‌داد٬ یه اسکناس هم از لای قرآن در میاورد میداد دستت و می‌گفت: «چیزی نیست. بذار توی کیف پولت میگن شگون داره.» یاد موقع تحویل سال میافتم باز هم توی خونه مامانی که همه‌مون دم میز وایستادیم و من طبق معمول اونقدر زمان تحویل سال رو جدی گرفتم که دارم غر میزنم (تمام این صحنه‌های غر زدن از سن هشت سالگی تا الان ثبت شده و جای حاشا باقی نمی‌ذاره برام): «بابا بیاین دیگه. مامااااااا٬ رزااااااا٬ بابااااااا٬ فلانی٬ بهمانی٬ سال تحویل میشه الان. اه (اه و زهر مار).» الان که فکر می‌کنم با خودم میگم بد نبود اگه یکی به من که اینقدر غر میزدم٬ یه لگد جانانه می‌زد تا پرت بشم توی ویترین مامانی کنار سرویس چینی‌آلاتش که شاید سالی یک بار مورد استفاده قرار می‌گرفت و بیشتر جنبه دکور داشت٬ جا خوش کنم. یاد این میافتم که لباس نو خیلی برای ما معنی نداشت. نه که خانواده‌ای فقیر بودیم و نان خشک می‌خوردیم و کشک سق می‌زدیم. چون در کل سال مشغول خرید بودیم٬ دیگه این که مشخصا سر سال نو لباسامون از تارک مو تا نوک پا نو بشه٬ یکم بیمزه بود. ولی بالاخره یه چیز نویی داشتیم همیشه. یادمه که یه بار مامانم و بابام برای من و رزا نفری یک جفت کفش ورزشی صورتی خریده بودن که اصلا دوستشون نداشتیم. من رو یاد کفش ورزشی عمله هایی مینداخت که سر جوب گرگی می‌نشستن. به نشان اعتراض خیلی هم کم پوشیدیمشون. یاد عید دیدنی‌هایی میافتم که هیچوقت هیجان انگیز نبود و کوچیک که بودیم به زور می‌بردنمون و بزرگ که شدیم هم خیلیاش رو نمی‌رفتیم. عید دیدنی آدمای مسنی که فقط موقع سال تحویل می‌بینیشون اونم به مدت ۲۰ دقیقه. همین که فقط یه عرض ادب صحرایی کرده باشی (من پیر شدم از این عرض ادبا نکنین بهم لطفا. مثل فحش میمونه)٬ یه چای تلخ توی فنجون کمرباریک بخوری٬ یه مشت آجیل برداری با تمام تلاش که تا می‌تونی بادوم و گردو و چند تا دونه بادوم هندی توی ظرف رو شکار کنی و تا جایی که ممکنه از نخودچی و کشمش بر حذر باشی٬ یکمی «بله٬ بله» بکنی و حال احوال اقوام دوری که اسماشون رو هم از بس برات ناآشنان گاها اشتباه میگی رو بپرسی («ملاحت خانم خوبه راستی؟» «متانت هم خوبه مرسی.» «ببخشید متانت منظورم بود.») آخرشم عیدیت رو بگیری و بری خونه‌ت (این بخشش خوب بود). یاد این که من و رزا پولای عیدیمون رو جمع می‌کردیم و تند تند توی سرمون می‌شمردیم ببینیم تا الان چقدر پول داریم که بعدش بریم باهاش٬ نه کتاب و بازی های علمی که کفش و لباس بخریم. من فقط یک بار در عمرم با خودم توی رودربایستی گیر کردم و با بخشی از پول عیدیم «کمدی الهی» خریدم و بعدش هم چون خیلی پولش رو داده بودم (۹ هزار تومان) تمام راه رفت و برگشت شمال و تمام روزهای بعد از سفر شمال رو زجر کشان و عرق‌ریزان این کتاب رو خوندم که پولم هدر نرفته باشه. این زجر الیم خیلی روی من اثر بدی گذاشت. اثرش تا سال‌ها روم موند و هیچوقت هم فرصت نشد که پز بدم که «این کتاب رو من خوندم٬ به به چه کتابی! اصلا عالی بود. از لحظه به لحظه خوندن این کتاب لذتی بس شگرفت بردم.» یاد مسافرت شمال موقع عید میافتم که بدون اغراق جزو بهترین خاطراتیه که دارم. برای رزا هم همین بود. برای بهناز هم همینه. اون شهرک نقلی که برای ما (من و رزا و بهناز و فرناز و آوا و آبتین و سلماز و شروین) یه دنیا بود٬ وحشی بازی با همسایه‌ها (به ویژه نادر٬ پای ثابت تمام خل بازی‌ها)٬ شالیزار رفتن و «اکتشافات» و لاکپشت گرفتن و بوی گه لجن گرفتن٬ معاشرت با بقیه بچه‌های شهرک که از موقعی که یادمه هر سال چند بار در شمال می‌دیدمشون (روزبه و کامبیز و علی‌ها و آرش و ساراها و مهرداد اینا و …)٬ شب کباب خوردن توی بالکن و صدای خنده و قهقهه مامان باباها که از ته دل غش می‌کردن از خنده٬ موزیک بلند معین یا لیلا فروهر یا موزیک مورد علاقه مامانم «سر زنگ هندسه٬ میگم این درسا بسه» یا یه وقتایی که جو دوران دانشجویی می‌گرفت مامان بابام اینا رو «نات کینگ کول و فرانک سیناترا» و هم‌خوانی عمو عباس یا عمو هوشنگ با اونا با صدای بلند٬ تکرار این جمله‌ها از طرف مامان باباها و «خاله‌ها» و «عموها» (دوست‌ها) که به ظاهر بهشون بی‌توجهی ولی خیلی بهت می‌چسبه «دنیس جان خاله یه لقمه جوجه کباب خوشمزه بگیرم برات بخوری»٬ «قربون اون چالت برم وقتی می‌خندی»٬ «رزا! عمو! سهمیه ماچ امروز من رو ندادی که پدر سوخته»٬ «بهناز جان بیا موهات رو برات ببافم»٬ «آآآآی٬ بیاین بریون توی ویلا بگیرین بخوابین دیگه٬ بسه٬ خسته نشدین از بس بازی کردین؟»٬ «یک بار دیگه ببینم کبابت رو دادی به گربه کشتمت»٬ «پدرسگ نرو توی گِل٬ ببین پاچه‌های شلوارت رو چیکار کردی؟» و قهقهه خنده تو از فرط کیف چون می‌دونی این بد و بیراه ها همه‌ش الکیه و عصبانیت که نمیکنه که هیچ٬ کلی هم میخندوندت. یاد این میافتم که میگفتن که موقع تحویل سال هر کاری رو که انجام بدی٬ تا آخر سال همون کار رو انجام میدی و یه بار که موقع تحویل سال افتاده بود سه چهار صبح و ما با گروه همیشگی دوستان شمال بودیم و برای تحویل سال همه خواب مونده بودیم٬ صبحش داشتیم می‌گفتیم که تا آخر سال همه‌مون فقط می‌خوابیم که عمو عباس گفت: «نخیر٬ موقع تحویل سال من و بروتوس (سگشون) توی حیاط داشتیم می‌شاشیدیم روی شمشادا و تا آخر سال بشاش بشاش داریم» و ما از خنده غش کرده بودیم. سال نوی همه مبارک.

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.