ریشه ای به ژرفای یک وجب در خاک

ازدوست صاحب تباری پرسیدم چند پشت اصل و نسبت را پیگیری کرده ای؟ خاضعانه گفت دویست و پنجاه سال.اطلاعاتی داد و مراجعی معرفی کرد که وقتی مستندات را بررسی کردم به قدمت اصل و نسبش واقفتر شدم.  مشتاق شدم که ریشه تبار خود را بکاوم.  کاویدم و بیشتر به  عمق تنک ریشگی خودم پی بردم، زیرا هر قدر هم کندو کاو کنی به بیش از صد سال و اندی نمیتوانی رسوخ کنی. نه مدرکی هست و نه شاهد زنده ای.  کاریش هم نمیتوان کرد چون در یک کرور انسان شاید پنج نفر را هم بزور بیابی که صاحب سندی مکتوب در پیشینه تبارش باشد. توی خواننده هم، خود را دست بالا مگیر که باحتمال زیاد جزو  اکثریت تبار گمشدگانی.

 شخصا زیاد دلخور این بی ریشه گی خود نیستم . من که عددی نیستم، از من بزرگترانش هم آنچنان ریشه شناخته شده ای ندارند.  مثالی بزنم؛ سید جمال الدین اسد آبادی ویا افغانی که از مرگش صدو بیست سال هم نمیگذرد. این عزیز دردانه دربارهای ناصرالدین شاه و سلطان عثمانی، وابسته لژ فراماسونری و اختر درخشان حوزه فقاهت معلوم نیست که بالاخره متولد اسدآباد همدان است یا افغانستان! بگذریم که درمورد اصل و نسب فردوسی، مولوی و نظامی هم نمیدانیم که از دلایل جغرافیائی و فرهنگی، کدام را معیار  قرار دهیم.  پس همان به که با این حکم که اینان فرا مرزی هستند، خود را از این بحثها برهانیم .

از حق نباید گذشت که همین سند و سابقه خانوادگی چند دهه خود را هم به رضا شاه مدیونیم که بالاخره فرد فرد این ملت کهنسال را صاحب هویتی ثبت شده نمود، والا نه نامی داشتیم و نه نشانی.  معدود خانواده هائی هم که باسوادی در میانشان بود و حال و حوصله ای داشتند که تولد نوزادی را در پشت قرآنی بنویسد، آنهم به بیش از یک صد سال و اندی را شامل نیست و اغلب شجره نامه ها را موش خورده ، یا آنچنان پوسیده هست که جرات تورقش را نداری و یا اینکه توسط یکی از بازماندگان فامیل به عتیقه فروشی  فروخته شده و مفقود الاثر گردیده است.  حال ممکن است عده ای اینکار رضا شاه قلدر! را به منظور بسط دیکتاتوری خود و نفوذ حاکمیت  دولت مرکزیش و از این نوع ایراد تراشیها که از خلقیات مزمن ما نوادگان کوروش است، نسبت دهند، ولی بهر نیتی هم بود حاصلش اینست که من و تو حالا نشانکی از تبارمعاصر خود داریم.  بگذریم که در دیار کفر اگر بخواهند اصل و نسب یک روستائی ساده را هم کاوش کنند، بقرب یقین از چندین قرن پیش سوابقشان در مدارک کلیسای آبادیشان ثبت و مستند است و حتی محل گور اجدادشان را هم میتوانند بیابند.

 گناه این گمگشتگی را باید در عواملی چون موقعیت ژئو پلیتیکی ایران زمین، شرایط  وعوامل طبیعی و… جست. دکتر زیبا کلام در کتاب» ما چگونه ما شدیم» تحقیق مبسوطی در این زمینه دارد که خواندنش را توصیه میکنم.  زمانی، قحطی، بی آبی، سیل و زلزله، تیشه به ریشه مان زد.  اگر اجداد برخی از ما، از زیر آوار سوانح طبیعی سر برافراشتند، بلایای انسانی بر آنها نازل شدند و مهاجمین  یونانی، عرب، چنگیز، تیمور، یموت ، روس و عثمانی، آن سر برافراشتگان را مجددا لگدکوب کردند. اینها بس نبود خودیها هم به جانمان افتادند و تحت عنوان حفاظت از شرع و بسط سلطه و حاکمیت، تا توانستند کشتند.  همین شاه اسماعیل بانی یکپارچگی ایران، این دستاورد باصطلاح سترگ را بر کشتار خودیها بنا نهاد و بقولی بیست هزار نفر را فقط در تبریز، بجرم سنی بودن سلاخی نمود ویا آغا محمد خان، کرمان را به شهر مرده گان بدل کرد.  همین اواخر هم که با بهانه هائی چون نعمتی و حیدری،بهائی و بابی، شیعه، شیخی و متشرع و..بجان مردم افتادند. حال در این گیر و دار چگونه جد من و تو جان بدر بردند و چگونه نسلمان به زمان معاصر رسیده است، خود معجزه ایست همانند زنده ماندن یونس درشکم ماهی. البته چند حدس میتوان زد؛  شانس!، بودن و زیستن در ناکجا آبادی که دست هیچ ابوالبشری بدانجا نمیرسید، یا عافیت طلبی فطری این ملت که زود طرف زورمند را تشخیص میداد و برای حیات، بسوی طرف قوی متمایل میشد، ویا از نظرمهاجمین و متخاصمین ارزش  امحاء کردن را هم نداشت!  خلاصه آنچنان هم مشعشع نیست حدیث بقایمان.

زمانی برادرم کوشش نمود که عمق ریشه تبارمان را دریابد. او هم با یک بیلچه خاک برداری سطحی به ژرفای ریشه رسید و معلوم شد که  بعد از جد اول، سلاله مان نامعلوم و گم و غیر قابل کشف است. حال نیز ثمرات این درختچه آنچنان در پهنه گیتی اینور و آنور پخشند که محتملا در آینده هم گستره این شجر را دریافتن مشکل خواهد بود و آینده تبار نیز مثل گذشته اش، در غبار روزگار محو خواهد شد.

تبار پدری

آقا وخانمپدرم آژیر (ما پدرمان را آژِیر صدا میکردیم) در خانواده فقیری در آخنی، که یکی از محلات حاشیه ای و شبه روستای وابسته به تبریز بود زاده شد. پدرش (آقا) هم، از دهی در اطراف سراب بنام یه ینجه زمانی  قبل از مشروطیت، همراه خانواده اش به تبریز و به محله ای بنام کَرباش(چهار بخش)  کوچ کرده بودند.  برادرم در جستجوی تبار پدری به ده یه ینجه هم رفت ولی سالمندان ده هم از ایل و تبار پدریم بیخبر بودند و بدین ترتیب کاوش تباری از اینسو به بن بست رسید

کَرباش  ایستگاهی در نصفه راه مسیر قونقا بود و آن واگنی بود که بر روی ریل و در ابتدا با نیروی اسب و بعدها با محرکه ای بخاری، بین قونقا باشی و واغزال (ایستگاه راه آهن)، مسافر و بار حمل مینمود.   این محل هنوز هم در تبریز به نصف راه معروف است.  بعدها کَرباش بهر دلیلی خالی از سکنه میشود و تا مدتهای مدیدی محل مخروبه و ترسناکی بود که تنها دیوارهای فرو ریخته مسجدش برقرار بود.  دبیرستان که میرفتم روزی در شهر چو افتاد که شخص معلولی ادعا میکند شبی که در این مخروبه خوابیده بود، آقا امام زمان بخوابش میاید و گلایه که چرا مسجد ویرانه است؟ و سپس دستی بر بدنش میکشد.  صبح که طرف بیدار میشود، درمییابد که معلولیتش کاملا رفع شده است.  هلهله کنان شرح خواب و معجزه سالم شدنش را جار میزند. حدیث این وافعه سریعا در تبریز پیچید و عده ای تجار دارا و مومنین ندار پولی جمع کردند و مسجدی عظیمی در جای آن مسجد ویرانه سابق، ساختمان نمودند که هم اکنون نیز در نصف راه، بنام مسجد معجزه (مُو جوز مچیدی) دایر و برقرار است.  شگفتا که دیگر کسی واقعیت معلولیت قبلی آن طرف را پیگیر نشد و شرح مبسوط این واقعه محیرالعقول را نکاوید.

   خانواده پدر بزرگم بعدا به آخنی کوچه کاروانسرا (کَروَنسره چوچه سی) نقل مکان میکنند.  زمانیکه آقا بسن بلوغ میرسد، با مادر بزرگم (رباب خانم)، که مرندی الاصل و نام پدرش رحیم بوده ازدواج میکند.  رباب در کودکی پدر و مادر خود را از دست میدهد و تحت قیمومیت تنها فامیلش آفا دائی قرار میگیرد و  چنین میشود که کاوش تبار از اینسو هم به نهایت میرسد.  آقا بعداز ازدواج منزلی کنار منزل پدریش تهیه میکند و عروس و داماد به مسکن خود نقل مکان میکنند.  حاصل وصلت ایندو، پنج فرزند بود که ارشدشان آژیر(پدر مرحومم) است که خواهر و برادران کوچکش همیشه آداش صدایش میکردند.  پدر بزرگم آقا، مردی غیرتمندی بود و شغل چاه کنی (کَن کان نخ) داشت و به روایت مادر بزرگم، در مواقع بیکاری برای گذران خانواده اش کارهائی چون سیب زمینی پخته و لبو فروشی نیز مینمود.  مضافا اینکه، دار قالی در منزلش دایر بود که بهمراه خانم قالیبافی مینمودند.  او نهایتا در امور حفر چاه و  قنات ، خبره صنف خود میشود. بنحوی که حتی زمانی که این کار شاق را ترک نموده و به کشاورزی و باغداری روی آورده بود، تا اواخر عمرش، طرف مشورت در امور آبرسانی و چاه آب در تبریز بود. ( من به مزاح میگفتم پدر بزرگم هیدرولوگ بود!).  او با درایت خود صاحب باغ و مکنتی شد و از برادر بزرگش حسین عمی

حسین عمی

حسین عمی

که تا آخر همچنان باغبان باقی ماند پیشی گرفت. حسین عمو، باغبان کونسولگری امریکا در تبریز بود و همو بود که گاها توپ تنیس(یدّی دری توپ) خارج از رده کنسولگری را به ما هدیه میاورد!  او و زنش بَیم باجی، مدام باهم قهر بودند،بنحوی که بیگم باجی از حسین عمی رو میگرفت!؟ با این وجود ایندو باهم، یازده بچه تولید نمودند، آبا (مادر مادرم) چه خوب میگفت «دولتدی نین ایتی ، کاسیبین سی..ی یاتماز!») انگار که آندو در پی هر آشتی فی الفور بچه ای تولید مینمودند! و سپس به قهر مزمن خود ادامه میدادند.  ریشه و گستره تبار پدری بیش از این نیست!

تبار مادری

با اینکه خانواده مادریم بسیار مرفه تر و باسوادتر از خانواده پدرم بودند و در محله معتبر انگج زندگی میکردند، اطلاعاتم در مورد تبارشان بسیار کم است. اینهم بدین دلیل است که اولا پدر مادرم (اسماعیل) زود فوت نموده و چون اکثر منسوبینش به تهران کوچ کرده بودند، رابطه عملا گسسته بود،  ثانیا آبا (مادر مادرم ) که فردی بیسواد،یتیم و عامی بود، با چند برادر و خواهر ناتنی که حسابشان را از او جدا کرده بودند رابطه تنگاتنگی نداشت.  میدانم که اسم پدر آبا، مشهدی احمد 

مش احمد جد مادری مادرم

مش احمد جد مادری مادرم

بود. تنها فامیل تنی آبا، مادر بزرگ پدریم،  خانم بود که باهم دختر عمو هستند.  خانواده یکی از برادران ناتنی آبا، در ابتدا فامیلی آخوند آبادیان را داشتند که بعدها بر پایه اسم جدشان مشهدی احمد به احمدزاده تغییرش دادند.  برادران ناتنی دیگر آبا، فامیلی جباری را برگزیده اند. هردو مادر بزرگانم (آبا و خانم) مرندی الاصل، هردو یتیم و هردو تنها بازمانده خانواده از دوران قحطی و بیماری آن روزگار بودند بنابراین کاوش تبار از این سو نیز به بن بست برمیخورد.

خانواده پدری مادرم گویا اصالتا تبریزیند. حال چرا با اطمینان بر این امر تاکید نمیکنم، بدین سبب که سندی بر این ادعا نیست! تنها ازدختر عموی مادرم (عمقزی) که بزرگ خانواده بود، شنیده ام که میگفت «جدمان زاهد و عارفی بوده تبریزی و نام فامیلی خانواده را نیز از این سبب » زاهدی» گذاشته اند.

 

 

.  البته صرفا بر اساس این ادعا نمیتوانم خود را از تبار زاهدی وارسته جا زنم که اسم و خانقاهش را هم  کسی نمیداند!  زیرا در آنصورت، هر ننه قمری میتواند خود را از تبار قمر الملوک وزیری یا قمر الملوک اعتماد قاجار نوه دختری امیر کبیر و ناصر الدینشاه زور چپان کند! ویا هر کسی باستناد سجلش خود را به فلان شازده قجر و بهمان سردار جنگ ایرانیان و تازیان بچسباند.  بگذریم که در زمان انتخاب اسم فامیل  برای خانواده های اکثرا عامی و بیسواد، ذوق و میل مامور ثبت بیشتر دخیل بود تا میل صاحب نام!  مثلا روزی که مامور ثبت میخواست در آخنی به اهالی نام فامیل تعیین نماید، بهر دلیلی از کلمه » آژیری» خوشش آمده بود و مد نظرش بود.  بر این مبنا، خیلیها را در » کوچه کاروانسرا، » آژیری نامگذاری کرد و با افزودن اسم جد طرف آنرا مشخصتر نمود، درنتیجه اکنون هم  در آخنی افرادی با نام  فامیلی حسن زاده  آژیری، حسین زاده آژیری و… بسیارند بدون اینکه نسبتی باهم داشته باشند.  جالبتر اینکه دو خانه جلوتر که دیگر ظرفیت آژیری تکمیل شده بود، مامور ثبت برای اینکه تنوعی ایجاد نماید، نام فامیلی «قدیم» را انتخاب میکند و الباقی ساکنان کوچه را جملگی «قدیم» نامگذاری میکند.  مثل عموی پدرم (حسین عمی) که نام فامیلی «حسن نژاد قدیم » را دارد !؟ دو برادر و هر دو ساکن یک کوچه با دو نام فامیلی متفاوت!؟

مادرم در طرلان میدانی اَنگَش (انگج)از مادری مرندی الاصل، بنام سکینه سلطان که ما آبا 

آبا گربه اش (که خود حکایتیست) و من

آبا گربه اش (که خود حکایتیست) و من

صدایش میکردیم بدنیا آمده است. اَنگَش (انگجمحله ایست در مرکز تبریز و آنزمانها محل سکونت ارامنه ثروتمند، تجار چشم و گوش باز، جایگاه کنسولگری های فرانسه، ترکیه، انگلیس، آلمان، روس و پستخانه معروف تبریز بود.  امریکا از آنموقع هم حسابش را از دیگر خارجیان جدا کرده و مجموعه مجللی در جنوب تبریز و در مارالان، شامل کنسولگری، بیمارستان، کلیسا، زمینهای تنیس و… برای خود بنا نهاده بود و حسین عمی ما هم باغبانش بود. این مجموعه بعد از انقلاب و به تبعیت از کنش مشابه در تهران، تصرف گردید!  انگش بخاطر این ترکیب بومی خود، حال و هوای غلیظ سنتی تبریزی را نداشت و امواج مدرنیته با تاخیر زیاد از آنجا به سایر نقاط تبریز ساطع میشدند.  نزدیک بودنش به پاساژمعروف تبریز هم عامل دیگری بر این تمایز بود.

پدرِ مادرم، اسماعیل نام داشت و از تبار آن زاهد ناشناس!. میباشد. چون اسماعیل از همسر اولش صاحب فرزندی نمیشد، آبای بیکس را برایش همسرِ جایگزین انتخاب میکنند تا بی عقبه نماند و برایش ورثه تولید کند! حاصل این فعل و انفعال، دو دائی و یک خاله و مادرم بودند که اینک همگی مرحوم شده اند.  پدر بزرگم که گویا در بازار کتابفروشی داشت در جوانی فوت میکند و خانواده یتیم اندر یتیم میشود.  ماترک اسماعیل خانه ای مجلل در انگش و چندین باب مغازه و حجره در بازار تبریز بود.  من این خانه آئینه کاری شده و شومینه دار را زمانی دیده بودم که دیگر همه دار و ندار اسماعیل برباد رفته و آن خانه مجلل به صادق نامی (معروف بهگوته گیرن صادیخ !؟) فروخته شده بود و آبا و بچه هایش در خانه  کوچک دیوار بدیوار که تنها ملک بافیمانده از ماترک اسماعیل بود اقامت مینمایند که گویا قبلا اقامتگاه خدمتکار خانه زادشان بود.

بعد از فوت اسماعیل، سرپرستی خانواده به گردن دائی بزرگم (عباس دائی) میافتد و او هرآنچه بود را سبکسرانه خرج عیاشی و زنبارگیهایش میکند و آبا را با سه طفل صغیر به خاک سیاه میکشاند.  عباس در دوران حکومت پیشه وری خانواده را تنها گذاشته و ظاهرا برای تحصیل و در اصل بخاطر ادامه عیاشی با لعبتکان روس به شوروی میرود.  او  سر از سیبری در میاورد و نهایتا به باکو برگشته و تحصیل میکند و بانام عباس اسماعیلف استاد دانشگاه باکو میشود.  مادرم اوایل انقلاب و بعد از سی و هفت سال دوری توانست باتفاق پدرم به باکو و دیدار برادرش  عباس برود و او را در وضع  جسمی اسفناکی برای آخرین بار ملاقات کند.  عباس دائی بعد از دوسال از این ملاقات جانسپرد و بنا به وصیتش برادرم مشتی خاک وطن را به باکو برد و بر خاک گورش پاشید.

ماحصل این کاوشگری تباری اینکه؛ ریشه ام فقط یک وجب در خاک ژرفا دارد ولی چون هنر فقط نزد ایرانیان است !!، و منهم یکی از آنها میباشم، مرا همین بس.

 

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

8 پاسخ برای ریشه ای به ژرفای یک وجب در خاک

  1. shahriyar :گفت

    اقای شهباز برای توضیح من هم معتقدم که انسان نباید هرگز ریشه خود را فراموش کند، برای همین خواستم نکات مهمی را که متاسفانه شما فراموش کردید در مطلب فوق ذکر کنید یادآور شوم.
    آقای حاج غلامحسین آژیری(پدر بزرگمان) ریش سفید، معتمد وخیرمحله آخونی تبریزبود. اصطلاح کن کن که نوشته بودید در مورد ایشان اشتباه است، ایشان مقنی بودند(اگر مستند شبکه تلویزیونی History chanel را که حاوی اطلاعاتی در مورد ایران باستان بودرا می دید اولین صحنه این مستندراجع به مقنی های ایرانی بودکه توضیح می داداین اشخاص اولین مهندسین تاریخ بودند، وقتی که آریاییها به فلات ایران کوچ می کردنداین مهندسین(مقنی ها) با استفاده از تجارب وهوش فوق العاده آب را اززیر کوهها به سطح زمین آورده وبرای شرب وکشاورزی استفاده می کردند. حاج غلامحسین آژیری صاحب چنین استعدادی بودکه زمانی که در تبریز آب لوله کشی نبودافرادی مثل ایشان آب رااز زیرکوه سهندبه وسیله قناتهای مختلف مانند گازران، اهراب، قره آغاج، حکم آبادو…منتقل کرده ومردم دعاگوی چنین اشخاصی بودند.
    پدرماآقای رحیم آژیری که فرزند ارشد حاج غلامحسن آژیری بودندبه دلیل استعدادخاصی که داشتندتحصیلات ابتدایی، دبیرستان ودانشگاه راتمام کردندودرزمانی که مردم گواهینامه ششم ابتدایی راقاب میکردند و به ان فخر میفروختندایشان صاحب مدرک لیسانس و یکی ازفرهنگیان تبریزبودندکه یک موردازابتکارات ایشان این بودکه وقتی مدیرمدرسه حکم آبادبودندبا فعالیتهاوزحمات فراوان توانستندموافقت آموزش وپرورش استان را برای ایجادمدرسه اکابربرای بزرگسالان کسب کرده واین مدرسه را برای کسانی که نمی توانستند بنا بر دلایلی درطول روز تحصیل کنندراه اندازی کرده تااین افرادبتوانند عصرها از کلاسهای سوادآموزی استفاده کنندواین کارنقطه عطفی بوددر این محله که افرادی که کارشان اغلب کشاورزی بودباسوادشوندتادرادارات مختلف بتوانندشروع به کارکنند. بعد از آن هم دردبیرستلن فردوسی تبریز که خود شما هم از شاگردان همین دبیرستان بنام بودیداز دبیران صاحب نام فیزیک وآزمایشگاه فیزیک بودندکه شاگردان ایشان افراد صاحب نام، فرهیخته وموفق امروزهستند.
    آقای حاج رضا آژیری(عموی بزرگمان) ازفرهنگیان خوشنام تبریزوازتجارصاحب نام تبریزمی باشند، درضمن ایشان ازارکان مهم موسسه خیریه مستمندان تبریزهستند که خدمات ایشان دراین موسسه بر کسی پوشیده نیست.
    آقای حاج حسن آژیری(عموی دیگرمان) که ایشان هم فرهنگی وازتجارنیکنام خیابان فردوسی تبریزمی باشند. عموی کوچکمان آقای دکترمحمدآژیری که تحصیلات پزشکی خودرادرآلمان به اتمام رسانده و از متخصصین بنام جامعه پزشکی آلمان میباشند.
    آقای شهباز قبول بفرمایید که دکترشدن یالیسانس گرفتن در آن زمان درخانواده های مرفه کار سختی نبود، این موردرادرنظرداشته باشید باوجودتبلیغات منفی در مورد تحصیل وکسب علم همه فرزندان حاج غلامحسین آژیری با حمایت ایشان وبعدهم همت وحمایت پدرمرحوممان موفق به تحصیل شده که هنوز هم بعد ازگذشت سالها نام نیک این سه برادر درجامعه فرهنگی تبریز پابرجاست.
    مطالب زیاد دیگری هنوز باقیست که نمی خواهم خوانندگان این مطلب را با ذکر آنها خسته کنم. ذکر تمام این نکات برای این بود که یادآوری کنم ریشه شما که در واقع ریشه من وخواهروبرادرانم نیزهست با اینکه به گفته شما یک وجب درخاک ریشه دارد برای همه افراد خاندان آژیری مایه مباهات وافتخاراست.

    دوست داشتن

  2. آ شهریار کاملا با گفته هایتان موافقم منتها در این مطلب که مایه هائی از طنز را دارد، پرداختن به پدر و عمو و….را مناسب ندیدم. میبینید که مقدمه، حاشیه و گریزها به موضوعات دیگر بیشتر از اصل مطب است. در نظر دارم به کمک شما و…به موضوع «کیستی ما» در نوشته دیگری بپردازم . صبر داشته باشید . اللهم بیر بیر! ثانیا میبایدابتدا کن کان بود و سپس در اثر تجربه واستعداد، مقنی شد که حاجی از این استعداد برخوردار بود و به آنهم اشاره شده است ضمنادست به قلمت را نمیدانستم اینقدر خوب است امیدوارم که همکاری کنی. .

    دوست داشتن

    • shahryar :گفت

      آ شهباز باتوجه به اینکه هر فردی در ابتدای کار ازمقدمات شروع کرده وهمانطور که شما نوشتید با کسب تجربه و البته داشتن استعداد به درجات بالای حرفه خودرسیده.پس بایددرنظرداشت هرفردی راباآخرین رتبه اجتماعی یاحرفه ایش خطاب می کنندمانندتیمسار، دکتریامهندس. بنابراین مرحوم حاج غلامحسین آژیری کن کن نبودبلکه مقنی بود. خدا رحمتش کندومکانش جنت باشدکه ماهرچه داریم ازاووهمسرمهربان، مدیرومدبرش داریم.

      دوست داشتن

  3. بنده هم با اجازه تان توضیحی کوچک برای » ریشه ای به ژرفای … » بدهم و آن اینکه ، بنا بر توضیح آقای شهریارخان ، واژه » آژیری » ما هم بنا بر محبت مامور سجل احوال آن زمان برایمان به آخر کلمه » تونتاب زاده آژیری» فامیلی مان اضافه شده است .
    ولی الحق والانصاف از آن زمانها تا کنون هر وقت کلمه ی » آژیری » گفته می شود به خانواده ی محترم مرحوم » حاج غلامحسین حسن زاده آژیری » را همه مد نظر دارند .و این خانواده محترم خوشبختانه با ذوق و فراست خداوندی خودشان ، همه صاحب نام و آوازه خوش در شهرمان دارند .

    دوست داشتن

  4. جناب آقای حسن زاده آژیری ، بنده در خاطرات مربوط به ( چارباش مسچیدی – موعجوزلر ) آن فرد علیل – بنام محمد علی بود – را در آن خرابه ی مسجد دیده بودم .من آن زمانها که نوجوانی در آستانه جوانی بودم ، در روبروی مسجد معجزلر بازی می کردیم و هر از گاهی به این فرد علیل خوابیده در قسمت پشت دیوار مخروبه مسجد آن زمان که روی تشک لحاف خود و روی زمین می خوابید ، سر می زدیم . روزی که ایشان شفا یافته و با پای خودش راه می رفت همه شتابان به دیدارش می رفتند من هم با جمعیت مستقبل و همراه آن فرد شفا یافته به خانه ایشان در کمی بالاتر ازکوچه منطش رفته و تا خانه اش ، ایشان را مشایعت کردیم . ( جهت توضیحی بر آن مسجد و معجزه اش ) . با احترام فائقه : محله آخونی – غلام حسین آژیری

    دوست داشتن

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.