روزنگاشتهای دوران شباب 1 – چشم اندازی به نوروز 1344

روزنگاشتهای دوران شباب

روزنگاشتهای دوران شباب

یکشنبه 1/1/1344 = 21 مارس 1965
سال نو را باامید وآرزوهای بس زیاد شروع کرده ام.  (درِ رحمت خدا باز و من بی خیالِ ازتو حرکت و از خدا برکت، آرزوی بس زیاد میکیم، بلکه چند تائی شانسی مستجاب شد!).  صبح باتفاق همه (اهل منزل)  عید دیدنی به آخونی ( منزل پدر بزرگ پدریم در محله آخونی تبریز) رفتیم. سپس با ماشین منزل آبا(مادربزرگ مادریم) و بعد منزل برگشتیم. ساعت 10  صبح بود منزل بودیم. برای عید دیدنی، عباس آقا (کارمند مغازه پدرم) آمد بعد از او حسن عمو(عموی میانی) , هاشم دائی(پسر عموی پدرم ) و خان  عمو(عموی بزرگم) آمدند.  صحبت در باره سکینه خانم بود  (از فامیلهای مادر بزرگ پدریم).

بعد از ظهر با شاهرخ به فیلم «مرخصی اجباری» رفتیم. فیلم بدی نبود ( به تعداد سینماهائی که در عرض امسال  خواهم رفت، توجه نمائید) در ضمن دو سه تا کتاب خریدم که از خیلی وقت میخواستم بخرم.  عصری در خانه بودیم کسی ( برای بازدید عید) نیامد. فکر کنم آژِیر به مسافرت نرفته است.
سال نو را شروع کرده ام و باید با موفقیت به پایان برسانم و در تحویل همانطور که به مامان گفتم: آرزو میکردم که سال آینده همین روز بود تا از شر این درسها آسوده  میشدم . دیگر طاقتم طاق شده است(بمیرم برات!) . اینهمه سال تحصیل شوخی نیست ( بگذریم که هیچوقت تحصیل را جدی نگرفتم) از جبر و طبیعی ( وشیمی) میترسم ولی باز کوشش. ( ثابت قدمی در این تصمیم را در آینده خواهیم دید!).
 
دوشنبه 2/1/1344 = 22 مارس 1965
امروز روز دوم سال جدید است و روز آفتابی و خوبیست.  اول صبح دوسه نفر از دوستان برای عید دیدنی آمده بودند از جمله عمه خانم , معصومه خانم, آقای خرمی(هردو همسایه هایمان بودند) . نمیدانم وقتی به آقای خرمی تبریک گفتم، چرا چپ چپ بمن نگاه کرد! در حالیکه من هیچ احساسی به دختر او و بهیچ کس را (دختری را) ندارم و اصولا اینکارها را زائیده هوس میدانم. . (در آینده  ملاحظه خواهید کرد که این قمپزی بیش نیست ودر ضمیر آگاه و ناخودآگاهم، دروازه دل گشوده است برای آن هوس ها!).  ملیحه (دختر عمویم) در خانه ماست. او را با شهلا (خواهرم) به منزلشان رساندم و سپس با شاهرخ به منزل عمه خانم و فریده (خواهر بزرگم ) رفتیم و ناهار منزلش بودیم.
عصر با ماشین به شهر آمدیم و بعد از گردش (در خیابان) و خرید ساعت به شاهرخ (برادرم)، فیلم «سنگام» رفتیم. عصر به منزل اکبر(دوست، همکلاسی و هم محله ای که سابقه پنجاه سال دوستی مستمر داریم)  عید دیدنی رفتم.  خانه خوبی جور کرده اند (منزلشان را عوض کرده بودند) . با اکبر کمی در خیابان پرسه زدیم.  عصر بخانه آمدم.  (احتمالا شب. چون عصر اینقدر طولانی نمیشود!).  از جبر خیلی میترسم.  فردا مغازه را باز خواهیم کرد (بعلت نوروز مغازه تعطیل  بود).
 
سه شنبه 3/1/1344 = 23 مارس1965
روزی بارانیست و بارانی تند میبارد امروز دیگر تصمیم گرفته ام ساعتم را تعویض کنم. با شاهرخ بچند مغازه ساعت فروشی رفتیم بالاخره از ساعتفروشی لیدا ساعت خودم را باضافه سی و هفت تومان، با ساعت دیگری عوض نمودم.ر
مغازه را خیلی زود بستیم چون اصلا فروشی نبود.  به منزل آمدیم کسی در خانه نبود.  کار زیادی دارم و پاکنویس خواهم نوشت. عصری آژیر از مسافرت برگشت. مامان و شهلا هم پیدایشان شد.                                ـ
چهارشنبه 4/1/1344 = 24 مارس 1965
امروز کار زیادی در خانه دارم وتا ساعت 11 پاکنویس مینوشتم ( مشقهای نوروزی) بعد از آن خانه را تمیز میکردم .جایم را هم تمیز کردم.  (پستوی کوچکی که جای کمد لباس و رختخوابها وطاقچه ای  که بمن اختصاص داشت).  مامان در خانه نبود. خیلی حسته شدم بعد به مغازه رفتم و با شاهرخ به فیلم»دو قهرمان» رفتیم. عصری به خانه آمدیم فریده و حمیده(دختر عمه ام) آمده بودند. مامان و آژیر ساعت نه ونیم شب آمدند گویا رفته بودند عید دیدنی
پنجشنبه 5/1/1344 = 25 مارس 1965
امروز در خانه کمی کار داشتم .   ساعت 10 به مغازه رفتم. عباس (دوستم) آمده بود ولی من نبودم. من در زندگی خود با کمتر کسی اینقدر انس میگیرم و عباس یکی از این افراد است.  دوستی بسیار ساده، متواضع و شایسته.  امیدوارم که بیشتر از این دوستیمان ادامه خواهد یافت.  امروز به تهران میرود که در کنکور شرکت کند(با عباس ازچهارم دبستان تا پنجم دبیرستان هم مدرسه ای وهمکلاس بودیم و دوستیمان قدمت پنجاه و چند ساله دارد.  من و اکبر در پنجم دبیرستان درجا زدیم و عباس کلاس ششم رفت و میتوانست در کنکور دانشگاه شرکت کند).  آرزویم موفقیتش است.                                                                  ـ
 عصر دو نفر امریکائی به مغازه آمدند .نمیدانم خودشانرا چه فرض میکنند ( به توچه.  خوشت نمیامد روی شیشه مینوشتی؛ ورود سگ و امریکائی ممنوع است) ولی هر چه هستند، به نظر من جز یک جانی واستعمارچی چیزی بیش نیستند. و آرزویم فقط طردشان از ایران است.
عصر به مغازه اکبررفتم و با او کمی در خیابانها پرسه زدیم. عصری (در مغازه) یک ضبط صوت فروختیم.
**********   ادامه دارد
 
Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.