روزنگاشتهای دوران شباب 2 – چگونه میتوان آسمان و ریسمان را بهم بافت

روزنگاشتهای دوران شباب

روزنگاشتهای دوران شباب

جمعه  6/1/1344=26/3/1965
امروز جمعه بود.   منزل کار داشتم.  تا ساعت 3 کار میکردم سپس با آژیر به  راواسان  رفتیم. (راواسان، دهی بود نزدیک تبریز که عموما با دوستان پدرم؛ آقایان شایا، سایه لی، علمیه، اتفاق،  و….جمعه ها به گردش و پیاده روی میرفتیم .  در راواسان قهوه خانه ای محقری بود  که  صاحبانش دو برادر اهل محل بودند . عموما آنجا چائی میخوردیم و گاها نانی و ماستی).

بعد از گردش آژیر اجازه دادکه ماشین را خودم برانم. رفتم و دو سه دور زدم.خیلی آرزو داشتم که گواهینامه داشتم.  من هم مثل بعضیها جنون سرعت دارم ( کاش تنها جنون سرعت بود!). عصری با آژیر بخانه آمدیم و چند صفحه ترکی گوش کردیم. اگر من در عمرم چند آرزو داشتم یکی هم اینست که کلکسیونی از صفحات مشهوری که خودم می پسندم داشته باشم. امروز خبردار شدم که پسرشیر فروش برای دادن کنکور به تهران رفته است. ( درآن دوران شیر پاستوریزه نبود و مصرف شیر منازل  که عموما خانواده هائی بودند که بچه خردسال , بیمار یا آبستن داشتند که توسط شیر فروشان دوره گرد تامین میشد.  شیر فروش با صدای بلند ورود خود به محل را اعلام میکرد» سوت آااااالان «) پیش خود احساس پستی (حقارت) میکنم .  ولی ازماست که برماست.(مثلا خود را سرزنش میکنم).
شنبه 7/1/1344=27/3/1965
امروز تا ساعت11 در منزل بودم و سپس به مغازه رفتم.  متاسفانه باز هم گفتند عباس آمده بود و من نبودم.  خیلی تعجب کردم که عباس روز پنجشنبه تهران رفته بود حالا در تبریز چکار میکند.  بعدا معلوم شد که جواد(پسر عموی عباس) آمده بود.  خیلی نگران شدم که شاید کار واجبی داشته ولی فهمیدم که  میخواست کتاب بمن بدهد.  امروز عاقبت رفتم به شاهین یک جفت دگمه سردست خریدم (شاهین برادرماز آلمان آمده بود و من میخواستم موقع برگشتن به آلمان برایش کادو بدهم.  یادم میآید که دگمه سردستهای نقره ای را از مغازه نقره فروشی روبروی کتابخانه تبریز خریدم.  این کتابخانه  بعدها تخریب و بجایش مصلی ساخته شد.  نقره فروشان اغلب ارمنی بودند).  خیلی مشتاقم که او (برادرم) برایم صفحه(موسیقی) بفرستد امروز از رادیو شنیدم که یک مادر سیاه پوست را کشته اند خیلی متاثر شدم.
 
یکشنبه 8/1/1344= 28/3/1965
امروز تا ساعت 11 در منزل بودم و بعد به مغازه رفتم. چند کتاب به علی ساسانی(پسر همسایه مغازه) دادم .   بازدر مضیقه مالی قرار گرفته ام.  اگر یک جفت کفش بخرم خوب میشود.   وضعیت کفشهایم خیلی خراب است ( انگار تاثر ناشی از مرگ مادر سیاه پوست در امریکا دیگر بیرنگ شده و فعلا در فکر کفش هستم!).  شاپور هم در مغازه بود ساعت دو و نیم با او به منزل بر گشتیم.
 
 کمی باران میبارید وقتی رسیدیم مامان با شهلا به دید و بازدید عید میرفتند شاپور گریه کرد ( ته تغاری منزل ما بود و دردانه همه  و آویزان مادر!)  بعد از مدتی که آمدند مامان باز غیبش زد، تا موقعی که هوا تاریک شد برگشت. من گفتم که «مثل اینکه از منزل فراری هستی» ،گفت » آری»  بعد از چند بگو مگو حرفمان شد.( امر بهم مشتبه شده که در غیاب پدر، سالاری منزل بمن که پسرارشد باشم میرسد).
شاهرخ عکسهای تقویمها را به اتاق میزند (تقویمهای تبلیغاتی که از تهران میفرستادند).  آن تقویمها را من برداشته بودم نمیدانم چگونه مال او شد.  البته موضوع برداشتن تقویم نیست ولی من فکر میکنم چطور شد باو رسید ( حسادت و انگار اینکه بعنوان برادر بزرگ میباید تقویمها  بمن میرسیدند!).   حالا جایش پر است از کتابهای آژیر ضمنا آن کارت پستالهائی که آژیر از ترکیه آورده بود به کتابهایش چسبانده.  اگر من اینکار را میکردم  یکسال غذا نمیخورد.  ولی این نیز بگذرد.
دوشنبه 9/1/1344= 29/3/1965
تا ساعت 11 منزل بودم .  لباسهایم را دادم (خشکشوئی) بشورند. بعد به مغازه اکبر (همکلاسی ، هم مدرسه ای و هم محله ای، که در قونقا باشی مغازه لنت کوبی داشتند) رفتم تا باهم به دیدن هاشم( همکلاسی) برویم و مسائل را از او بگیرم که پاکنویسی بکنم.   وقتی که بلیط گرفتیم اتوبوس آمد اکبرسوار شد و من ماندم .  وقتی با اتوبوس بعدی رفتم دیگر اکبر را پیدا نکردم .   هاشم را هم ندیدم.   موقع برگشتن کتاب ناظم حکمت را خریدم به 12 ریال .  وقت ناهار باز به مغازه هاشم رقتم ، نبود.  عصر به فیلم جنگلی (هندی) رفتم بد فیلمی نبود و از آنجا به حمام رفتم ( آنزمانها منازل حمام نداشتند و  ملت از حمامهای بیرون استفاده میکردند، در نتیجه حمام رفتن، خود رویداد مهمی بود!).  فردا میخواهم بروم منزل هاشم شاید پیدایش کردم. شب به سعید (همکلاسی) تلفن زدم او هم مسائل را نداشت. ( احتمالا در  هول و ولای انجام تکالیف تعطیلات عید میباشم که با اکبر به آب و آتش میزنیم که از هاشم و سعید مسائل را بگیریم و پاکنویس کنیم).
عکسی از کلاس پنجم دبیرستان با دبیر طبیعی آقای هاشمی. اکبر، عباس، هاشم و سعید که نامشان در .متن آمده در عکس حاضرند

دبیر طبیعی آقای هاشمی. اکبر، هاشم، سعید و عباس در عکس حاظرند

 

 
سه شنبه 10/1/1344= 30/3/1965
تا ساعت 11 در منزل بودم بعد به منزل هاشم رفتم و بعد از مدتی جستجو خانه شانرا پیدا کردم.  سعید هم آنجا بود کمی نشستیم بعد به مغازه آمدم سر راهم یک کتاب دیگر از ناظم  حکمت خریدم.  عصر بفیلم قهرمان قهرمانان رفتم.  وقتی به منزل رسیدم مامان نبود و آبا ( مادر بزرگم) در خانه بود.  یقه پیراهنم را درست کردم (؟).  ساعت هشت ونیم مامان آمد باز  زیر لبی چیزی گفتم .  شام هم آش داشتیم نخوردم. (مثلا قهر کردم!).
 
اخبار امروز داغ بودند.  در ویتنام اوضاع خراب است.  با آژیر در مورد موضوع مهمی (؟) صحبت کردیم اینجا باید بگویم که من در موقعیتی هستم که تقریبا میشود گفت خلاء.  هرطرف کمی کششی داشته باشد به آن طرف جذب میشوم.  خیلی دلم میخواهد حقیقت را دریابم حقیقتی که عاری از ریا باشد( اصولا  حقیقت عاری از ریاست.   خودم در منظور خود مانده ام!).  ولی متاسفانه و یا بدبختانه ( خودم هم نمیفهمم، بالاخره متاسفانه یا بدبختانه!) هنوز بطور اکمل موفق نشده ام.  مثلا وقتی میشنوم فلان کس در راه عقیده خودش بقتل رسید آرزو میکنم منهم به مبدائی  (آرمانی) آن عقیده (راسخ) را پیداکنم.  ( آرمان گرائی و کشته شدن در راه رنجبران پیشکشت، اول احترام به مادر را یاد بگیر).
 ***************************   ادامه دارد
Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.