روزنگاشتهای دوران شباب 3 – هم کاسه گی آرمانگرائی و عافیت طلبی

روزنگاشتهای دوران شباب

روزنگاشتهای دوران شباب

چهارشنبه 11/1/1344=31/3/1965
تا ساعت 4 در منزل بودم. عصر به مغازه اکبر رفنم و با هم به گردش رفتیم(خیابان گردی).  به معرکه گاه (محل کارقره سید هم رفتیم.   منظره جالبی بود.  (قره سید، رمال و دعانویس مشهور آنزمان  تبریز بود و آبا، مادر بزرگم ، از مشتریان ثابت قدمش!) . 

. عقیده دارم که اگر شخصی بخواهد قیافه های (روحیات) واقعی یک ایرانی و بخصوص یک تبریزی را ببیند (درک کند)، باید به محل قره سید  در  گجیل قاپسی برود.  (گجیل قاپسی از نقاط مرکزی تبریزاست و محلیست شبیه بازارچه سید اسماعیل تهران).  عده ای افراد پست(طبقه پائین جامعه منظور است) ساده دل و امی  آنجا بودند.  در دو سه دقیقه در حدود پنجاه تومان پول درآورد.  حال یک حکومتی میخواهم همه این پدر سگها را تیرباران کند ولی حیف که یار ازما دور و دست ما کوتاه ( رسالت  اصلاح جامعه در اندرونم حلول کرده است  و بحمد الله  که یار دور و دست من هم کوتاه بوده  والا  قره سید که سهل است هرمخالفی را بغل دیوار میگداشتم).
عصر به مغازه آمدم .  شاپور هم آنجا بود.  شب با آژیر به خانه آمدیم .  از شاهین دو سه تا عکس رسیده بود ولی زیاد بخودش شباهت نداشت.
 
پنجشنبه 12/1/1344=1/4/1965
تا ساعت 2 در منزل بودم.  بعداز ظهر به مغازه رفتم.  با هاشم دائی به دنبال طلب رفتیم ( پیگیری طلبها از مشتریان بد حساب).   بدهکار را دیدیم قرار شد که بعد از پانزده روز پول بدهد.  موقع برگشت کفشهایم را به تعمیر دادم  و یک کمربند خریدم.   امروز(کسب و کار) مغازه بد نبود.  آقای قربانی(کارگر مغازه) نیامده بود.  شب موقع برگشتن به منزل لباسهایم را از لباسشوئی گرفتم.  یک ماشین فیلم (آپارات) بمنزل آوردیم یک حلقه فیلم داشت که تماشا کردیم.   صامت بود. (گاها مشتریان مغازه، دستگاه نمایش فیلم هشت میلیمتری را برای تعمیر میاوردند و پدرم بعضا شب آنها را به منزل میاورد و  فیلم پخش میکرد.  این یکی از تفریحات شبانه ما بود).
  مثل اینکه آبا امشب تنهاست وکسی با او نرفته( آبا ،  مادر بزرگم  با خاله ام زندگی میکردند و عموما یکی از ما  برادران، برا ی اینکه تنها نباشند و
نترسند برخی شبها منزل آنها میرفتیم ).   فردا منزل خان عمو مهمان هستیم.  با مامان عصری باز بگومگو کردیم که شهریار را دعوا کرده بود.  اصلا امسال مثل اینکه با مامان کارم راست نمیآید (آبمان بیک جوب نمیرود).
 
جمعه 13/1/1344= 2 /4/1965
امروز تا ظهر در منزل بودیم.   برای ناهار منزل خان عمو دعوت داشتیم.   ساعت 12 با شاهرخ و شاپور به آنجا رفتیم.   همه آنجا بودند.  صبح عباس تلفن کرد که (از تهران) برگشته است.   من شرمنده شدم چون موقعیکه با تلفن صحبت میکردم، آژیر شهریار را دعوا میکرد.  باری من با عباس ساعت 3  قرار داشتم.  از منزل خان عمو بدیدنش رفتم  و با هم به فیلم «خونه شاگرد» رفتیم و بعد تا ساعت 9 در خیابانها میگشتیم.  چون سیزده بدر بود خیلی مست دیدیم.   صحبتهائی در موضوعات مختلف نمودیم.   عصر عباس برای اولین بار بمنزلمان آمد.   شب که به منزل آمدم بچه ها بودند ولی مامان و آژیر برای بازدید عید  به منزل آقای خرمی رفته بودند.
 
شنبه 14/1/1344= 2/4/1965
امروز برای اولین بار در سال 1344 به مدرسه رفتم .  ساعت دوم از عباس یک کارت تبریک خیلی عالی رسید.   نمیدانم به چه علتی این کارت را انتخاب کرده بود( احتمالا یک پیام  انقلابی و روشنگرانه داشته).  هوا خیلی سرد بود و بعد از ظهر برف هم میبارید.
 
عصر در عالم خیال تصور میکردم که با تلفن از مسکو به عباس دائی (دائیم که در 1324  زمان حکومت خودمختار آذربایجان به شوروی رفته بود و مقیم باکو بود) باو میگویم که فردا به باکو میایم.  بعد فردایش، آنها در ایستگاه( و نه در فرودگاه)  از من استقبال میکنند. (احتمالا همان عصری که وارد  عالم خیال  شده ام، خود را با قطاراز مسکو به باکو رسانده ام!.  با توجه به اینکه در عالم وافعیت چنین سفری  سه روز طول میکشد، اینگونه  میتوان استنباط  و تفسیرکرد  که بر بال ملائک سوار بوده ام و مسافات را بسرعت برق در نوردیده ام  تا توانسته باشم در مقیاس زمینی خود را فردای صحبت تلفنی از مسکو به به باکو برسانم!).  من گریه میکردم .  یک مهمانی بافتخار من دادند.   در آنجا (در مهمانی؟) خیلی با عباس دائی صحبت کردم (پایان خیالات عصرانه!).   امیدوارم که روزی (این آرزو) صورت حقیقت بخود ببیند.  اینهم از مسائل حاد زندگی من است که چه کار بکنم.  ادامه تحصیل در کجا؟ درشوروی؟( اصولا در کجا بودن ادامه تحصیل نباید اولویت داشته باشد و باید ابتدا  درست  و حسابی درس خواند و دیپلم گرفت و پس آنگه بفکر محل ادامه تحصیل بود که  آیا در جابلقا  باشد یا جابلسا).  به تحصیل در شوروی خیلی علاقه دارم ولی بعضی وقتها از عاقبت آن میترسم ! ( هم علاقمند تحصیل در شوروی هستم، هم اینکه بعضی وقتها از عاقبتش میترسم. آیا بهتر نمیبود که پیش همان قره سید میرفتم و دعای دفع ترس میگرفتم.  وقتی در اثر دعای ایشان ترسم فروریخت، پدر سگ را تیرباران میکردم و سپس عازم تحصیل در شوروی میشدم؟).
 
یکشنبه 15/1/1344= 4/4/1965
ساعت هشت وربع کم با اکبر به مدرسه رفتیم ولی اکبر به مغازه دوستش رفت.  من با شجعانی(از همکلاسیها) به خیابان رفتیم .  او رادیدم ولی نگاهش نکردم . (این «او» ، مسلما دختریست و الزاما  یک فرد ثابت و مشخصی هم  نمیباشد چونکه در آینده از «او» های دیگری هم  سخن خواهد رفت.  تا آنجا که بخاطر دارم این دل هرجائی من، مکرر در مکرر بطور یک طرفه دلبسته یکی  میشد، بدون اینکه آن طرف از این عشق و دلدادگی خبری داشته باشد.  چه بسا که حتی اسم طرف را هم نمیدانستم!  مثل مورد اخیر.  چون اگر اسمش را میدانستم،  میگفتم؛ مثلا رقیه را دیدم ولی نگاهش نکردم.  پس طرف نامش نا معلوم و مجهول است!).  نمیدانم چرا و به چه دلیل من این کارها (دختر بازی) را نمیکنم و میدانم که کار بیهوده ای هست( باور نکنید، قمپز بیخودیست) و نمیدانم بعضی افراد که سنگ عشق را به سینه میزنند چه فکر میکنند( طبعا هرعاشقی بغیر از عشق خود به چیز دیگری فکر نمیکنند ).  یا من خیلی خشکم یا واقعا کار آنها بیهوده هست .( اگر از این نتیجه گیری چیزی فهمیدید، مرا  هم بفهمانید).
امروز گفتند که امتحان جبر به هفته آینده مانده است.  خیلی خوشحال شدم. ( خیلی طبیعیست که خوشحال باشم چون هیچوقت آماده امتحان نبودم) فردا امتحان هندسه هست.  امروز تصمیم گرفته ام که نامه ای به تاجیک و شهیدی(از خوانندگان آنزمان) بنویسم و از آنها تقاضای عکس کنم( چه تصمیم سرنوشت سازی). امیدوارم که بفرستند.  عصر آبا منزل ما بود.   امشب برف آمد.  فردا باید پالتو بپوشم.  خیلی آرزو دارم که کلکسیونی از ضفحات داشته باشم .  سعید (همکلاسی) میگفت که از کسی شنیده ام  که » تو ( یعنی من) یکی را دوست داری».  نمیدانم کی کفته و منظورش کیست.  متحیرم.   فردا ازش میپرسم.( مثل اینکه قند توی دلم آب شده که یکی به سعید چنین حرفی در موردم زده است.  والا اگر واقعا طبق ادعای قبلی، این کارها را بیهوده میدانستم، دلیلی نداشت که متحیرانه دنبال ماجرا باشم  تا  فردا ازسعید اصل قضیه را بپرسم).
 
دوشنبه 16/1/1344=5/4/1965
امروز امتحان هندسه را دادیم مال من بد بود.خیلی بد.  ساعت دوم ورقه های فیزیک را دادند نمره من در ورقه 11/5 بود  ولی  75 در صد اشتباه شده بود.  به معلم گفتم نمره ام شد  12/25.  صبح اکبر را ندیدم .  زود رفته بود.  نمیدانم چه نقشه ای زیر سر دارد.  امروز برایم واقعه جالبی اتفاق افتاد : پالتوی مرا روحانی(از همکلاسیها) اشتباها پوشیده بود منهم بی خیال پالتوی یکی دیگر را که همرنگ پالتوی من بود پوشیدم.   موقعیکه تنم میکردم یکی گفت «آفا این پالتوی من است» خیلی خجالت کشیدم.  رفتم پالتوی خود را پیدا کنم دیدم  که سر جایش نیست.  بعدا معلوم شد که روحانی اشتباهی پوشیده بود.
عصری آبا با ایران که از تهران آمده بود منزل ما بودند (ایران خاله ام شوهر کرده و در تهران ساکن شده بود) .  زهرا خانم رزاق (همسایه مان) عید دیدنی آمده بود.  چند روز  است که به درسها نمیرسم( البته که چند روز نیست زیرا اگر اول امسال را مبنا بگیریم،  شانزده روز است که لای کتاب را باز نکرده ام).  خیلی بیحوصله شده ام.   گویا هنوز مزه رد شدن را نچشیده ام.( آماده سازی ذهن برای یک مردودی احتمالی).
    توجه داشته باشید:  که  اولا درعرض شش روز گذشته پنج آرزو و خواست داشته ام؛  داشتن حکومتی که رمالها را تیر باران کند، تحقق خیالات عصرانه رفتن به باکو، تحصیل در شوروی، داشتن کلکسیون صفحه  و دریافت عکس از تاجیک و شهیدی.  انگار باریتعالی باید عرش و کائنات را ول کند و آرزوهای چپ اندر قیچی مرا محقق سازد.   دوما  انگار فراموش کرده ام که از سعید در مورد گفته دیروزش سئوال کنم و احتمالا تحیرم همچنان ادامه دارد
** ادامه*** دارد**              
Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.