روزنگاشتهای دوران شباب 4 – عاشقی و متعلقات آن از چه سنی مجاز است؟

سه شنبه 17/1/1344 = 6/4/1965

روزنگاشتهای دوران شباب

روزنگاشتهای دوران شباب

امروز با اکبر رفتیم مدرسه ولی او از وسط راه برگشت و بعد با یک بسته صابون آمد. معلوم شد که یارو (دوست دخترش) داده است (بادر نظر گرفتن این که در آنزمانها صابون لوکس، فا، و…وجود نداشت، یقینا صابون کادوئی، یا قالب صابون رختشوئی مراغه بوده و یا اگر خیلی دست بالا بگیریم صابون همه کاره نخل زیتون).  اکبر میگفت؛ بمن پیشنهاد کرد که بیا برایت یک ساعت بخرم.  نمیدانم میانشان چه سرّیست.( این دیگر سرّ غامضی نیست، دو جوان در تهاتر دل و قلوه هستند).

عصری هاشمی به همه محصلین یک خروس قندی داد ( آقای سید جواد هاشمی تفرشی معلم زیست شناسی و
تکامل ما بود ایشان از تهران آمده بودند. دبیری باسواد و نو آوری که نگرش نو به مسائل و پدیده ها را در ما دانش آموزان ایجاد کرد. یادش گرامی). یکی از معلمینی هست که من بیشتر از همه(معلمها) و مثل یک برادر دوستش دارم و برایش احترام میگذارم.
عصر با اکبر به فیلم «گروهبان دست نگهدار » رفتیم.  به بالکن رفتیم. (اصولا بالکن در سینماها ارزانترین جا بود و ما جوانان عجول به گذر از نوجوانی به مردی، معمولا چند نخ سیگار ارزان اشنو یا هما میخریدیم و طی دو وسه سئانس دیدن فیلم، آنها را دود میکردیم و در هپروت مرد شدن بال میزدیم).

چهارشنبه 18/1/1344=7/4/1965

امروز آقای داوران(دبیر شیمی مرحوم) نیامد. فردا امتحان مثلثات داریم. زنگ 4 و 5 رفتم فیلم » مک لین تاش» بد فیلمی نبود. عصری اکبر آمد منزل تا مثلثات حاضر کنیم ولی بعد از مدتی رفتیم خیابان گردش کردیم . او یک کتاب خرید. امروز ظهر که در مغازه بودم مجید آقا(کارگر سابق مغازه) آمده بود. آقای فتحراضی یک نوار آورده بود. پسرش از آلمان فرستاده .

فردا صبح در نظر دارم بمدرسه نروم و کمی مثلثات نگاه کنم. اگر این امتحان را بدهم، مهم فقط جبر میماند. از جبر خیلی میترسم(باضافه؛ مثلثات، شیمی، تکامل، جانوری، گیاهی، زبان و حتی بخاطر غیبتهای غیر مجاز، نمره انظباط !) . اگر 12 یا 14 بگیرم خوب میشود.

پنجشنبه 19/1/1344=8/4/1965

امروز دوساعت اول را به کلاس نرفتم و در خانه مثلثات خواندم (اگر با اغماض هم حساب کنیم با وجود باصطلاح ترس از مثلثات، شاید جمعا بیشتر از دوساعت به درس نگاه نکرده ام، در مقابلش؛ دیروز زنگ 4 و 5 و امروز زنگ اول و دوم را بکلاس نرفته ام.  خیابانگردی با اکبر و دوبار سینما رفتن هم جای خود دارد. با این همه باز امید 12 یا 14 گرفتن در امتحان راهم دارم!!).  ساعت سوم رفتم و امتحان دادم.  وضع امتحان خوب بود.  آقای داوران ورقه های شیمی را آورده بود. سعید 17 گرفته بود.  خیلی خوشحال بود.  باید هم خوشحال باشد.  اگر من یک 12  بگیرم به شیمی نگاه خواهم کرد و الا دیگر کنار خواهم گذاشت ( والفاتحه به شیمی). ورقه ها را یکشنبه خواهند داد.  عصر تا ساعت 6 در کلاس آقای هاشمی (آزمایشگاه طبیعی) کار میکردم و با شکیبا و بایبوردی (همکلاسی ها) قفسه ها را تمیز میکردیم.  عصری تنها رفتم شیرینی خوردم .(روبروی دبیرستان فردوسی قنادی خورشید بود که گاها میرفتیم و شیرینی میخوردیم.  اینبار شاید به خاطر تمام شدن امتحان مثلثات و زحماتی! که برای آمادگی! به امتحان  مثلثات کشیده بودم، خود را مستحق شیرینی خوری میدانستم) بعد رفتم حمام .  (حمام رفتن از این نظر در روزنگاشت ذکر شده است که برخلاف امروز، واقعه ای معمولی و روزمره نبود و عموما بیشتر از یک یا دو با ر در ماه اتفاق نمیافتاد. در آنروزگار، ساخت حمام در منازل اصلا رواج نداشت و مردم از فقیر و غنی کلا از حمام عمومی استفاده میکردند. با چنین روالی باید هم گرمابه رفتن واقعه ای قابل ذکر باشد. ضمنا در مقاله ای خواندم که الیزابت اول ملکه انگلستان ماهی یکبار حمام میرفت وجانشینش جیمز اول نیز به شستن انگشتانش اکتفا میکرد. حال ما هم علیرغم گذشت چهار قرن، آن خصیصه سلطنتی انگلیس در مورد حمام رفتن را، حفظ نموده بودیم!). مامان منزل آبا رفته است.

جمعه 20/1/1344=9/4/1965

امروز تا ساعت 3 در منزل بودم آژیر ساعت 3 از مغازه آمد. آبا و ایران منزل ما بودند بعد به گردش رفتیم . آقای نوظهور ( هم محله ای) هم میخواستند با ما بیایند ولی بعد از وعده دادن که همراه آقای خرمی میایند، ما را در دروازه راواسان یکساعت منتظرگذاشتند، نهایت هم نیامدند. خودمان رفتیم. آژیر از سردرود(انزمان دهی بود در نزدیکی تبریز و حال جزو شهر تبریز شده است) گوشت خرید. در راه ممد دائی ( دائی ناتنی مادرم) را دیدیم و باهم به خسروشاه(قصبه ای نزدیک تبریز بود که ساکنینش علی اللهی یا گوران بودند) رفتیم. دو جا ماشینها تصادف کرده بودند. یکی هم ماشین آقای حجازی(؟) بود.  تا ساعت 6 آنجا بودیم و توپ بازی کردیم. یکی از دوستان آژیر صندلی(صندلیهای تاشوی برزنتی که تازه به بازار آمده بود)، گرام و کشمش آورده بود خوردیم.  عصر من با ماشین ممد دائی برگشتم در راه خیلی از خودش صحبت(تعریف) میکرد ولی بنظرم مرد خوبی هست.

شنبه 21/1/1344 = 10/4/1965

امروز جاهد(معلم ادبیات) کتابی آورده بود که راجع به جنگ صفین بود، خواندیم. زنگ دوم جدی(معلم فقه) داشتیم. کتابهای عباس را برگرداندم و از او خواستم تا کتاب «اطاعت کورکورانه «را بیاورد تا بخوانم.(اطاعت کورکورانه نوشته خسرو روزبه از سران حزب توده، کتابی بود غیر قانونی. عباس از طریق یکی از همکلاسیهایمان که پدرش توده ای بود، به این نوع کتابها دسترسی داشت)

پیر نیاکان کتاب از من خواسته بود ولی پیدا نکردم( من هم چون پدرم متمایل به کسروی بود به این جریان علاقمند بودم وکتابهای کسروی را تبلیغ و پخش میکردم).  کتاب مورد نظرش را نیافتم و یک کتاب دیگر دادم تا بخواند. ظهر به خانه گوشت خریده و آوردم .  زنگ آخر شایا داشتیم. (آقای شایا در ضمن اینکه مدیر دبیرستان فردوسی بود درس علوم اجتماعی هم تدریس میکردند). خیلی خجالت کشیدم اصلا این دارودسته حسین ( احتمالا همکلاسی هستند) چه فکر میکنند. هی صحبت و خنده میکردند.  باری عصر به فیلم»ریوکانچو»رفتم  (علیرغم عصبانیتم از کار حسین و دار و دسته اش سر کلاس آقای شایا، فریضه سینما رفتن را بجا آورده ام ). فیلم عالی بود(اینهم نقد فیلم ریوکانچو که احتمالا یک وسترن ایتالیائی بوده).  عصر اکبر میگفت با سعید خیلی گرم گرفته ای. نمیدانم چرا این حرف را زد.

یکشنبه 22/1/1344=11/4/1965

امروز ورقه های شیمی را دادند.من 8 گرفته ام.با این حساب برای آخر سال 16 میخواهم ( که امریست غیر ممکن). بدین جهت شیمی را کنار گذاشتم( الفاتحه!).  امروز در مدرسه خیلی عصبانیم کرده بودند. اکبر عکس دخترم را پاره کرد(میزان آشنائی با دوست دختر را میتوانید از اینجا حدس بزنید که حتی اسم طرف را هم نمیدانم؟!) و به شلوار سعید هم خودکار کشید که حرفشان شد. عصری با اکبر خواستیم به سینما برویم بلیط 5 ریالی خریدیم وقتی خواستیم به 10 ریالی برویم( گاها از این دله بازیها درمیاوردیم). کنترلچی راهمان نداد، ما هم بلیط را پس دادیم و رفتیم شیرینی خوردیم ( دومین شیزینی خوری در عرض هفته) بعد سوار اتوبوس شدیم ودر نصف راه (نام ایستگاه اتوبوس) پیاده شدیم و پیاده «آخونی» , «حکم آباد» و خیابان بهار (ورجی) را گشتیم (انگار نه انگار که صبح از دست اکبر عصبانی بودم!).  عصر بود که به خانه رسیدم.  مامان به منزل نیکدل رفته بود عروسی حاجیه بود.  نمیدانم این دختره نصیب کدام بیچاره ای شده است (فضول محله). ایران و آبا منزل ما هستند. عصری با اکبر راجع به خیلی چیزها حرف زدیم و عاقبت قبولاندم که عشق و متعلقات، همه هوس است. البته در این سن. ( هنوز خود هم نمیدانم که با چه برهانی توانسته ام صحت عقیده ام را به اکبر بقبولانم.  متعلقات عشق چیست؟ وعشق در چه سنی مجاز است که دیگر هوس محسوب نشود ؟.  حال بقول معروف؛ شما که چند خشتک بیشتر از ما پاره کرده اید، اگر  جواب این مجهولات را یافتید آگاهم نمائید که موجب مزید امتنان خواهد شد.)

ادامه دارد ******

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای روزنگاشتهای دوران شباب 4 – عاشقی و متعلقات آن از چه سنی مجاز است؟

  1. ناشناس :گفت

    شیرین بودن

    دوست داشتن

  2. تورج :گفت

    چوخ گوزل، ساغولون پایلاشدیغینیز اوچون.

    دوست داشتن

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.