روزنگاشتهای دوران شباب شماره 5

روزنگاشتهای دوران شباب

دوشنبه 23/1/1344= 12/4/1965 

امروز آقای هراتی(معلم زبان انگلیسی) نمرات ترجمه و انشاء را داد.  هر دو (من و اکبر) 13 گرفته بودیم.  بد نیست.  در سیاحت (زنگ تفریح) هاشم و اکبر میخواستند یک سوسک به تنم بیاندازند خیلی عصبانی شدم. دفتر هاشم را پاره کردم و یک دعوای جدی هم با اکبر کردم و دیگر باهاشون حرف نزدم.  صد دفعه گفته ام با من شوخی نکنید ( البته شوخی کردن ناراحتم نکرده است چون تمام روز، کارمان سر بسر گذاشتن همدیگر بود.

 در اصل از سوسک میترسیدم و آنها این نقطه ضعف مرا میدانستند).  عصری به آقای داوران گفتم که یک نمره بمن در شیمی بدهد (یک درخواست ناقابل! از معلم) ولی قبول نکرد.  جاهد (معلم ادبیات) از من خواست موضوع انشا بگویم و من موضوع «چرا زندگی میکنیم» را گفتم.  میخواهم دو هفته ای را برای نوشتنش صرفکنم تا چیز بهتری بنویسم.  موضوع جالب و عمیقی هست، البته اگر درک کنند.  (خودِ موضوع پیشنهادی من، نشان از گمگشتگی فکری و ساده اندیشی وتظاهر به عمیق اندیشیدن دارد و خاطرجمع هم نیستم  که سایر همکلاسیها بتوانند به  اندازه من! عمق موضوع را  درک کنند.  بگذریم که الان هم نمیدانم «ازکجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود «).

سه شنبه 24/1/1344 =13/4/1965

امروز عید قربان است . فردا امتحان جبر داریم. از این امتحان خیلی میترسم.  آژیر با بچه ها (برای تبریک عیدقربان و گرفتن گوشت قربانی) به آخونی رفتند.  من تا عصر منزل بودم.  مامان عصر به منزل آبا رفت.  اصلا امروز بی حوصله بودم و به جبر هم نگاه نکردم.  شب آژیر شهریار را چون درسش را بلد نبوددعوا کرد.  این سومین دعوایش در سال جدید است   آژیر خیلی عصبانی شده بود.  من نمیدانم آیا آژیر واقعا عصبانی میشود یا خود راابه آن حالت میافکند.  اگر واقعا عصبانی میشود بدبخت است ولی اگر فیلم است یک هنرپیشه بتمام معناست ( اینهم از تحلیل روانکاوانه و تجلیل   سپاسگزارانه ام از زحمات پدر.  مرحوم پدرم روزها در دبیرستان فردوسی تدریس میکرد، عصر ها  سرمغازه اش بود.  شب هم که منزل میامد به درس و مشق ماها رسیدگی میکرد).  الان شب است و میخواهم به جبر نگاه کنم.  تصمیم گرفته ام فردا زنگ اول به مدرسه نروم.( بالاخره شب موقع خواب تصمیم گرفته ام که به جبر که آنقدر از آن  واهمه دارم نگاهکی بیاندازم).

 نمیدانم فردا اکبر منتظرم خواهد شد؟ (با اکبر هر روز با هم مدرسه میرفتیم و حال که بااو دعوا کرده ام، نگران پیامد هایش هستم).  نمیدانم چرا باهاش دعوا کردم.  خیلی عصبانی بودم و حرفهای رکیکی براش زدم.  خیلی ناراحتم .  (احتمالا فحشهایم خیلی چارواداری بوده اند چونکه بطور عادی با همدیگر بشدت کوچه بازاری مکالمه میکردیم).

چهارشنبه 25/1/1344= 14/4/1965

امروز زنگ اول به مدرسه نرفتم و ساعت دوم و سوم امتحان جبر دادیم.  مال من خیلی بد بود.  با این حساب دو درس تجدیدی حتما دارم .  بعد از ظهر با حالی خراب از جلسه بیرون آمدم.

 ظهر خیابانها خیلی شلوغ بود چون فرح(شهبانو) به تبریز میامد.من وسعید تا استانداری رفتیم بعد راه باز شد ومن به مغازه آمدم و بعد از ظهر هم به مدرسه نرفتم.  با عباس کمی صحبت کردم.  با اکبر حرف نمیزنم.  او برای مسابقه فوتبال رفته بود باغ شمال(استادیوم ورزشی تبریز)من هم سینما رفتم فیلم ترکی «عاشق غریب» بد نبود.  موقعی از سینما آمدم بیرون که، مدارس آزاد میشدند. بعد از کمی خیابانگردی با صرافی , پور حبیب، تفریشی و باقرزاده (همه همکلاسی بودند)،  سعید را دیدم  که ورقه طبیعی ام را داد.  12 گرفته بودم.  خیلی خوشحال شدم.  خودم فکر میکردم 6 یا7 بشوم.  بعد دوباره به سینما رفتم فیلم»سه نخاله» فیلم خوبی بود.  امیر جعفری همکلاسی هم در سینما بود.(علیرغم آنهمه زحمت !؟ برای جبر و ناکامی نه چندان غیر مترقبه در امتحان، برای تسکین آلام!؟ خود به  سینما رفته و خیابان گردی کرده ام وبعد از کسب نمره مشعشع 12 در طبیعی خود را مستحق تفریح دانسته و مجددا به سینما رفته ام. انگار سینما عینهوعرق، دو کاربرد  نا متجانس داشت که هم در شادی میخورند و هم در غم ).

پنجشنبه 26/1/1344= 15/4/1965

امروز صبح خوشبختانه حسینی (دبیر ریاضیات) نیامد.  از هندسه میترسم.  زنگ دوم آقای جاهد از دادیزاده خیلی تعریف کرد. (دادیزاده هم کلاسی و هم محله ای بود و تمایلات سیاسی مذهبی داشت).  گویا دیروز انشائی برعلیه تفریشی( یکی ار همکلاسیها) نوشته بود( اصولا کلاس انشاء محل  مناظره وچالش باورهای دانش آموزان بود).  زنگ سوم کریمی ورقه های مثلثات را آورد.  من یازده ونیم گرفته ام .  زنگ شیمی داوران مرا صدا کرد ولی من(پای تخته) نرفتم.  تصمیم گرفته ام دیگر شیمی نگاه نکنم و فقط به جبر نگاه خواهم کرد (چه تصمیم مدبرانه ای!).  برای آخرسال 14 یا 15 میخواهم و باید بگیرم. (البته که جوان باید هدف داشته باشد و به آن برنامه ریزی کند. مثل خود بنده).

 عصر فرح از تبریز رفت.  به مغازه رفتم. امروز نمیدانم بر سر چی  آژیر و مامان دعوایشان شد.  مثل اینکه اینها را بزور بهم داده اند.  اصلا امسال سال خوبی نیست.  شب با حسن عمو, فریده, کبرا خانم(زن عمو) وهاشم دائی به تماشای طاق نصرتها رفتیم.  هنوز با اکبر حرف نمیزنم.  گویا رشته دوستیمان بکلی قطع شده است.  نه من و نه او نمیخواهیم غرور خود را بشکنیم.

جمعه 27/1/1344=16/4/1965

امروز صبح متوجه شدیم که گربه یکی از قناری ها را خورده. ( تا آنجا که بخاطر دارم، همیشه  جانوری خانگی  یا غیر خانگی اعم از خرگوش، بره، جوجه تیغی، کبوتر، قناری، خروس و عقاب و…در منزل داشتیم.  گربه هم که حیوان مورد علاقه اغلب  تبریزیان است، پای ثابت منزلمان بود.  پدرم بهر مستمسکی دست انداخت تا در خانه مشغولمان نگهدارد و از کوچه و خیابان جمع مان کند.  مادر هم علیرغم اینکه خود علاقه ای به حیوانات نداشت ناچار بود شرایط  تحمیلی را قبول کند. باز هم نشد که نشد زیرا ما، هم جانور دست آموزاندرون را داشتیم وهم ولنگاری بیرون را).

بساطی کنار خیابان و گربه اش،  تبریز روبروی ارک

تا ساعت 3 در منزل بودم بعد با آقای شایا به راواسان رفتیم.(پدرم و آقای شایا مدیر دبیرستان فردوسی، دوست دوران کودکی هم بودند و اغلب با چند دوست دیگر جمعه ها گردش و پیاده روی میرفتند و ما بچه ها را هم همراه میبردند).   آنجا را  آبیاری میکردند.  تماشا کردیم.  امروز یک واقعه مهم اتفاق افتاد.  عباس آقا(کارمند مغازه)، مامان را بعنوان عضو  خانواده خودش به عقدش برده بود(خانواده عباس آقا در مرند زندگی میکردند و در تبریز کسی را نداشت).  بدین ترتیب عباس آقا زودتر از آقای روحانی ازدواج کرد( آقای روحانی دوست و هم منزلی عباس آقا بود که او هم مرندی بود و در مغازه ما کارمیکرد).  شهلا منزل آباست.  مامان وآژیر هنوز حرف نمیزنند.  امروز بالاخره انشایم را نوشتم امیدوارم که به پسندند.

 چند هفته است نامه ای برایم نرسیده فکر کنم از طرف سازمان امنیت(ساواک) توقیف میشوند.  این جایزه رادیو مسکو برای من گران تمام خواهد شد. (اصولا علاقمند به نامه نگاری بودم و علیرغم انگلیسی ضعیف خود، چند دوست مکاتبه ای اینور و آنور دنیا داشتم.  دراین میان در آذربایجان شوروی با دائی و دختر  دائیم نیزمکاتبه میکردم.  یکبار در مسابقه ایکه برنامه فارسی رادیو مسکو با موضوع سرودن «شعری در مورد صلح » ترتیب داده بود.  منهم مثل قاطبه مردم ایران بطور ذاتی و مادر زادی در خود استعداد شاعری سراغ داشتم ! چند بیتی در وزن فاعلاتن مفعلون!! نوشتم و به رادیو مسکو فرستادم و بخاطر اینکه احتمالا تنها شرکت کننده مسابقه بودم!، نفرنخست شدم.  خود از رادیو مسکو شنیدم که برنده یک دوربین عکاسی شده ام.  طبیعی بود که ساواک بخاطر اینکار های غیر متعارف و گستاخانه، بمن مشکوک شود و کنترلم کند.  بهر صورت آن دوربین کذائی هرگزبدستم نرسید ومنهم از ترس ساواک پیگیر موضوع  نشدم).  سر و گردنم خیلی درد میکند.  دو روز قبل مجید آقا گفت که این روزها خیلی لاغر شده ای.خیلی ناراحت شدم.

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.