به کجا چنین شتابان – کوچ به اهراب

به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان

تلاش و کار شب و روز پدرم ببار نشست. اردیبهشت سال سی و یک بود که همراه با عموهایم مشترکا مغازه ای در خیابان  فردوسی خریدند با تابلو ویا بقول آن  زمانها  کتَبَه ای (کتیبه ای) به نگارش مرحوم  چهره نگار بنام «کارگاه فنی آژیر».  آنان سرمایه ای ناچیز داشتند ولی  باعتبار فرهنگی بودن و اعتماد عمده فروشان کالای الکتریکی قیز بستی بازار،  توانستند اجناسی را تهیه کنند و     قفسه و ویترین را پر نمایند.  پدرم در آن زمان دبیرفیزیک دبیرستان فردوسی بود و حسن عموی مرحومم نیز کاردستی تدریس میکرد. عموی بزرگم که ما خانعمی  صدایش میکنیم مدرس هنرستان صنعتی تبریز بود.

پدر و عموهایم که شم فنی داشتند مغازه را با تعمیر لوازم برقی ، ساخت ابزار ساده آزمایشگاهی، سیم و سیم کشی آغاز کردند.  لوازم آزمایشگاهی ساده ای چون دیاپازون، آونگ الکتریسیته ساکن وغیره را میساختند و به داروخانه هوسپ که بغل دبیرستان فردوسی بود میفروختند.  پدرم با آنکه لیسانسیه تاریخ و جغرافی بود، پیش خود بیادگیری مباحث فنی پرداخت و شد دبیر فیزیک. حتی در دوران ریاستِ فردی منضبط و مقرراتی چون مرحوم شایا هم فیزیک تدریس میکرد.

مغازه محملی شد که پدرم پا بپای  معلمی، کسب و کار بازار را نیز تجربه کند و با اشتغال در دو حرفه  معلمی و مغازه داری، توانست قطعه زمینی نیمه ساز در بن بست بادامچیِ  محله اهراب، خریداری کند و تکمیلش نماید و برای اسباب کشی خانواده در حال ازدیادش آماده سازد.  در سال هزار و سیصد و سی و دو، از قره آغاج به اهراب نقل مکان کردیم. این امرتحولی بزرگ در خانواده بود. نمیدانم چه ماهی بود ولی بیاد دارم سال  سی و دو در قره آغاج روی آسفالت خیابان مشغول خجاناوارا بازی ( نوعی بازی با گِل ) بودم که عده ای سوار بر کامیون ارتشی ، زنده باد شاه گویان بطرف آخینی راهی بودند و با این حساب، بیست و هشت مرداد را در قره آغاج ساکن بودیم.

بعد از نقل مکان به اهراب هنوز هم  روح و دلمان در قره آغاج بود. عمه، خاله و دائیهای پدر و مادرم همچنین خیاط، سلمانی، دوستان خانوادگی چون خانواده های نصوحی، بابکان، ایمانشعار و همسایگان قدیمی چون یاوری، سلطنت خانم همه و همه در قره آغاج بودند.  گاه و بیگاه  هم برای دیدار از دوست و آشنا و یا تماشای دستجات عزاداری از مسیر قونقا باشی و کوچه باغ خود را به محله قدیممان میرساندیم.  با گدشت زمان کم کم با محله جدید  هم مانوس شدیم. با همسایه هایمان در بن بست بادامچی آشنا گشتیم و بمرور زمان یک اهرابی شدیم.  دو برادر و خواهر کوچکم هم در اهراب بدنیا آمدند.

زمانی نقل مکانمان به  محله اهراب محرز شد که سال تحصیلی شروع شده بود و مرا در دبستان اسدی، واقع  در محله ی ارمنی نشین بارناوا که محله  مجاور اهراب بود نامنویسی کردند.  در حول و حوش منزل جدیدمان، این تنها مدرسه ای بود که نامنویسی خارج از موعد مرا قبول کرد و کلاس سوم دبستان را در اسدی خواندم.  اسدی ساختمان بزرگی داشت با کلیسائی در درونش.  دانش آموزان ارمنی و مسلمان  بطور مختلط درس میخواندند.  گر چه در کل همگونی و تفاهم بین دانش آموزان برقرار بود و از دسته بندی و جدائی مذهبی خبری نبود  ولی در دو مورد خاص عدم تجانس  بچشم میخورد؛ جدا بودن درس تعلیمات دینی و تمایز بشکه های آب آشامیدنی!  باین ترتیب که دانش آموزان مسیحی، زمان درس تعلیمات دینی  به  کلیسای داخل مدرسه میرفتند و مسلمانان  درس دینی را در کلاس میخواندند.  بشکه های آب نوشیدنی مسلمانان و مسیحیان (ارمنی و آشوری) نیز جدا بود ولی این تفارق آنچنان هم سفت و سخت اجرا نمیشد زیرا برای طفل تشنه، رفع عطش مهمتر از رعایت شرع  است و ارمنی مسلمان ندارد.  مضافا اینکه اصولا تحریم و ممنوعیت، رغبت و تمایل به شکستن محدودیت را در شخص ایجاد میکند و دانش آموزان را به این  باور وامیداشت که انگاری آب بشکه  دیگری گواراتر از مال  خودیست.

 همانند تولدم، مدرسه رفتنهایم  نیز در شرایط و عوامل نا متعارف اتفاق افتاده اند.  در بیمارستان امریکائی پا به دنیا نهادم، در موسسه مسیونرهای کاتولیک  به مهد کودک رفتم و در مدرسه ارمنیها هم دبستان را ادامه دادم.  تنها یادمانده ام از مهد کودک  کاتولیکها، هراس و واهمه ای بود که از معلمه های راهبه که ما ماسور میگفتیم  داشتم.  آنان همانند دراکولا لباده سیاه  دراز بتن داشتند و بر سرشان کلاه لبه دار سفیدی میگذاشتند.   آنان همیشه خدا عبوس بودند انگاری که من پنج ساله مسبب تصلیب مسیح بودم. البته این نمودهای غرب گرایانه  کودکیم، همه نا خواسته و اتفاقی بوده اند. چگونه؟  توضیح دهم : زمانیکه میخواستم پا بدنیا گذارم، سونا خانم مامای مشهورارمنی در تبریز نبود و مادرم هم از ماما های  سنتی خوف داشت لذا زیر آتش تیراندازیهای فدائیان  پیشه وری با نیروهای نظامی پادگان تبریز، خود را به بیمارستان امریکائیها انداخته بود. در مورد مدرسه کاتولیکها هم جریان از این قرار بود که با توجه به زاد و ولدهای پی در پی  زمانی شد که در آن واحد سه طفل

AJR_0020[1]

در خانه جولان میدادند و مادرم عملا فرصت رسیدگی به طفل شیرخواره اش را نداشت.  گرچه برادر بزرگم به دبستان میرفت لیکن من و برادر کوچکم  هنوز در سن وسال مدرسه رفتن نبودیم و در این شرایط ، زن و شوهری به این نتیجه رسیده بودند که پدرم هر روز سر راهش به فردوسی  مرا به  مهد کودک  کاتولیکها که دیوار به دیوار مدرسه محل کارش بود به ماسورها  بسپارد  تا بار مادر اندکی هم که شده سبک  گردد.  چنانچه گفتم رفتن به مدرسه ارمنیها نیز بعلت ثبت نام خارج از موعد بود و سال بعدش  کلاس چهارم ابتدائی را به دبستان آذر که در کوچه مجاور منزلمان بود نامنویسی ام کردند.

اهراب محله دوران کودکی، نوجوانی و جوانی من است و شایسته است که در مقاله ویژه ای در موردش صحبت کنم .  من سالهای بین سی و دو تا چهل و هفت را در آن گدرانده ام.  سپس  دوران غربت از محله دلبندم پیش آمد که هنوز هم ادامه دارد. اهرابی که من میشناسم، آنزمانها ساکنان ناموری چون طاهر خوشنویس (خوشنویس نامی) و ابوالحسن اقبال آذر (استاد آواز) را داشت.  در مسیر خیابان خیام  از قونقا باشی در شمال  شروع و تا گزیران (گازران) در جنوب ادامه مییافت.  خیابان خیام قبلا خاکی بود که بعد از گزیران به زمینهای بایر لاله دوزی و نهایتا به ده حاشیه  شهری لاله منتهی میشد.  گَزیران که محتملا از کلمه گازران مشتق شده است، محلی بود که قهوه خانه مشهوری  در میان باغ مصفائی داشت که از مشتریان با چای، قلیان، شیر داغ ( سوت چائی)، کره وسرشیر و عسل پذیرائی میشد.  نهری در ورودی محله جاری بود که در قرق رخت شویان ( گازران ) ودرشگه چی ها ( فایتونچولار ) بود.  گازر که یک واژه ناب فارسی هست چگونه نام محلی در تبریز ترک

گزیران اثر استاد پتگر

گزیران اثر استاد پتگر

زبان شده را نمیدانم ولی با ابراز برائت از هر گونه انگیزه پان ترکیستی یا هژمونی طلبی پارسی!!! چنین میانگارم  که باز مانده ایست از زبان ساکنان این منطقه قبل از رواج زبان ترکی در میان بومیان.  البته در گستره آذربایجان بسیار به نام  اماکن وافرادی چون اهراب، سراب، دوشاب (شیره انگور)، پیشاب (ادرار)، پی سر(پس گرذن) بابک و…برمیخوریم که فارسی هستند.  وارد این بحث نمیشوم که هم سوادش را ندارم و هم حوصله اش را .

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.