روزنگاشتهای دوران شباب 6 – روشنفکرنمائی و سیاست زدگی

روزنگاشتهای دوران شباب

روزنگاشتهای دوران شباب

 

شنبه 28 فروردین 1344 برابر 17 آوریل 1965

امروز صبح زنگ اول با سعید به میدان صاحب الامر برای خریدن کبوتر رفتیم و زنگ سوم در آزمایشگاه طبیعی کبوتر را تشریح کردیم. اکبر در دسته …زاده بود! امروزها با او خیلی گرم گرفته .خدا عاقبتش را بخیر کند (محیط مدرسه سیاسی شده بود با دسته بندیهائی که افکارشان را در کلاس انشا و بحثهای دیگر ویا در روزنامه های دیواریشان منعکس میکردند.  مثلا چپیها عکس بمباران امریکائیها  در ویتنام، ملیون عکسها اشغال پراگ توسط ارتش سرخ را میگداشتند و روزنامه مذهبیون هم غالبا حاوی مقالات مذهبی بود از ناصر مکارم شیرازی در مجله مکتب اسلام.  در این بلبشوی یارگیری، رفتن اکبر به  دسته …زاده که نماینده افکار مدهبی بود برایم سنگین آمده است!).  ظهر برای ناهار به منزل آمدم آبا و ایران منزل ما بودند.  عصری به فیلم «تعطیلی تابستانی» رفتم.

شفیع زاده و برادرش هم بودند.  عصری شاهرخ گربه را حسابی کتک زده بود و آنطور که میگفتند شاید مردنی باشد.  این پسرچه  قلبی دارد.  گربه عادتش این است که پرنده بخورد.  او که عقل ندارد که (بفهمد) این پرنده 300 ریال ارزش دارد یا مفت است (ما  را باش که گربه و قناری را باهم بعنوان حیوان خانگی داشتیم)!  برای فردا داوران (دبیر شیمی) جریمه گفته ولی غلط کرده (با پوزش از روح مرحوم داوران)! من که شیمی را کنار گذاشته ام.(آفرین باین تصمیم مدبرانه).

آقای هاشمی و کلاس زیست شناسی

با اکبر و هاشم در کلاس زیست شناسی آقای هاشمی

296599_159432747473932_1755471598_n

با اکبر و ممد در کلاس شیمی مرحوم داوران

یکشنبه 29 فروردین 1344 برابر18 آوریل 1964

امروز زنگ سوم معلمها را به دعا بردند.  چون 21 فروردین یک سرباز(گارد) کاخ شاه میخواست شاه را به درک بفرستد ولی نشد (با پوزش و طلب مغفرت ازشاه مرحوم)! هنوز معلوم نیست چرا اینکار را کرده (معلومه، میخواست شاه را بکشد). دو نفر از افراد گارد شاه هم مرده اند. جاهد داشتیم(معلم ادبیات).  در انشا کمی تغییر دادم فردا خواهم خواند.  امروز درست یک هفته است که با اکبرحرف نزده ام.  من درباره او نظر خوبی داشتم ولی حیف (حیف چی؟)  ممکن است رشته دوستیمان بطور کلی گسیخته بشود (انگار هنوز مطمئن نیستم و ته دلم امیدواریهائی برای آشتی هست)و حالا من بدون غرض و مرض میگویم که پسریست ساده، شهرت طلب، صمیمی و کینه توز.  در مورد دعوایمان اگر بیطرفانه قضاوت بکنم باید بگویم عمل من که با سعید شیرینی میخوردم بد بود(چرا؟) وبا اکبریان رکیک صحبت کردم (البته همیشه صحبتمان مایه کوچه بازاری!! داشت ولی انگار ایندفعه غلظتش از حد متعارف بالا بوده !)  او هم شوخی را بحد اعلا رسانده بود و اگر آنروز در مدرسه روی خوش نشان میدادم( کوتاه میامدم)، سوسک در بدنم (تنم)بود.

    دوشنبه 30  فروردین 1344 برابر 19 آوریل 1964

امروز با هزار آرزو به مدرسه رفتم که انشایم را بخوانم ولی نشد.  بزازیه (همکلاسی) کتاب «نسیم» را آورده بود و تبلیغ صوفیگری میکرد.  نمیدانم چرا اعتراض کردم چون از لحاظ ادب کار بدی بود.  گویا آنروز امیر استوار موقع خواندن انشاء دادیزاده از کلاس بیرون رفته بود.  من ناراحت بودم که بزازیه  وقت کلاس را گرفته و دارد کتاب میخواند.  آنقدر عصبانی بودم که اگر جاهد پرت وپلائی میگفت جوابش را میدادم.  بچه ها میخواهند روز عید غدیر به گردش بروند.  منهم قول داده ام ولی الان ناراحتم چون اولا رفقا باب نیستند ثانیا هوا بارانیست.  در نظر دارم از شنبه آینده برنامه امتحانات را شروع بکنم (طبعا در نظر داشتن بمعنی تصمیم قطعی نیست و پنج روز دیگر خواهیم دید که این نظر چقدرضمانت اجرائی داشته). …زاده چند کتاب خواسته ، نمیدانم بدهم یا نه.  نمیدانم چرا خود خواهم.  ولی اگر کسی اخلاق مرا درک کند من بخاطر او حاضرم قربانی بشوم. (اگر صورت مساله را فهمیدید نتیجه گیری را در خواهید یافت !!(

سه شنبه 31 فروردین 1344 برابر 20 آوریل 1965 

زنگ سوم جاهد کتابی راجع به صوفیگری آورده بود و میخواند.  من از عمل دیروز خود پشیمانم که به بزازیه اعتراض کردم.  عصر قرار شد که با همکلاسیها به گردش برویم ولی من نخواهم رفت.  سلمانی رفتم.  فردا هم به حمام میروم.  نامه ای از عباس دائی(دائیم که  در شوروی بود) داشتم.  پس فردا جوابش را میدهم.  بهمه کارت تبریک نوروز فرستاده بود و از من تمبر یادگاری خواسته بود. از هنریک(؟) و شاهین (برادرم) نامه ندارم. عصر به فیلم «سرسام» رفتم بد نبود.  برای اولین بار بوسیدن را در یک فیلم ایرانی دیدم.  فکر میکنم که انرژی من بهدر میرود.  آرزو میکردم یک مجمعی مرا هدایت میکرد و تربیتم میداد و از نیروی من استفاده میکرد(اولین تمایلات تحزب!)  فکر میکنم امثال من زیادند ولی متشکل نیستند. چه باید کرد بکدام دسته باید گروید. اصلا دسته ای وجود ندارد.

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1344 برابر 21 آوریل 1965

امروز صبح از آژیر به بهانه گردش رفتن پنج تومان گرفتم.  اول به حمام (سر کوچه مان)رفتم بعد یواشکی به منزل آمدم لباسهای کثیفم را گذاشتم و جیمز باندی از منزل زدم بیرون.  به سینما رفتم فیلم «سه نخاله» با اینکه قبلا هم دبده بودم دو سانس نشستم. چون صبحانه نخورده بودم موقع سینما رفتن یک ساندویچ خریدم ودر سینما خوردم.  ساعت یک و نیم از سینما خارج شدم شکمم غرغر میکرد رفتم 15 ریال شیرینی خوردم بعد سوار اتوبوس شدم ودر ایستگاه نصف را پیاده شدم وتا راه آهن قدم زدم.   ساعت 4 بود که به منزل رسیدم. هیچکس در خانه نبود.  شهریار گفت که شب آقای روحانی میاید فردا میخواهد به تهران برود .  شب آقای روحانی وعباس آقا و مادرش آمدند.  فردا ورقه های امتحانی را میاورند خیلی میترسم.  امروز شاهرخ هم بگردش رفته بود. گویا دوستان منتظرم  بودند.  فردا باید کلکی بزنم (در مورد علت نرفتنم دروغی سرهم کنم).

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1344 برابر 22 آوریل 1965

امروز بالاخره ورقه های هندسه وجبر را دادند وضع (نمرات) من خیلی بد بود. سعید نمره خوبی گرفته و هی از خودش تعریف میکرد. از یک طرف عذاب نمره کم گرفتن و از یک طرف خودستائی سعید مرا میکشد. زنگ چهارم آقای هاشمی (دبیر علوم طبیعی) یکی از کتابهایم را داد و خودش هم یک کتاب داد که بخوانم. عصر در مدرسه تئاتر بود، رفتم و عصر به مغازه سرزدم. امروز کلاس ششمیها نیامده بودند(من کلاس پنجم دبیرستان بودم).  در جبر 8 گرفته ام و برای ترم آخر حداقل 14 باید بگیرم.  تمام سعیم را خواهم کرد بلکه بگیرم تا فقط یک تجدید داشته باشم.  فردا آژیر به گردش خواهد رفت و ما باید به مغازه برویم. امروز زنگ شیمی بکلاس نرفتم. عصر در تئاتر مدرسه در میان پرده بزازیه ویلن میزد عده ای از بچه ها بخیال اینکه ویولونش تمام شده است بیغرض کف زدند و او عصبانی شد و سن را ترک کرد. آخه هنرمنده و حساس!!

جمعه 3 اردیبهشت 1344 برابر 23 آوریل 1965

صبح آژیر با رفقای حرفه ای شماره 4 بگردش رفته بود(این زمان پدرم در فردوسی و هنرستان حرفه ای،  تعمیر رادیو تدریس میکرد و رادیوهای تعمیراتی مغازه را هم آنجا میبرد. بعبارتی تدریس و تعمیر را در هم ادغام کرده بود!)  من ساعت 11 رفتم مغازه ساعت دوازده ونیم هم مغازه را بستیم وبا  شاهرخ بمنزل آمدیم.  بعد از ناهار به سینما رفتم فیلم «جاهلها و ژیگولها».  ساعت 6 به منزل آمدم.  همه به گردش رفته بودند. امروز نامه عباس دائی را پست کردم.  یک نامه هم به مسابقه جانی دالر فرستادم اگر برنده بشوم خیلی عالی میشود ولی فکر نکنم از این شانسها داشته باشم (آن زمان ها یک مسابقه پلیسی در رادیو پخش میشد که اسم کارآگاهش جانی دالر بود و به شرکت کننده ای که قاتل یا دزد را مییافت جایزه میدادند و منهم بامید جایزه، هر هفته بدقت ماجرا را دنبال میکردم و جواب را به اداره رادیو در تهران میفرستادم. هیچوقت هم برنده جایزه نشدم).  تصمیم گرفته ام از فردا بدرسهایم برسم ولی ببینم آن اراده در من هست (که حتما نیست). سعید تلفن زده بود که چطور(برای تقویت صدا) تلفن را به رادیو وصل کنم.  گفتم از پشت تلفن نمیشود توضیح داد.  بعد دوباره تلفن زد که  خودم روبراهش کردم.  وقتی در موردخودم فکر میکنم خود را فردی بدون ثبات رای میبینم.  نمیدانم چرا بگفته خود باور ندارم. آه، (سوزناکی آه را حس میکنید؟) اگر میشد ایده ای مرا بطور کامل مجذوب خود بکند، که بخاطر آن جانم را فدا بکنم.  (انگاری جان کالائی بادکرده است که میخواهم بهر صورت در بازار ایده عرضه اش نمایم و در این بورس جانانه ایده ئولوژیک، معاملات با مجدوبیت انجام میگیرد و نه با دلار و یورو )

شنبه 4 اردیبهشت 1344 برابر 24 آوریل 1965

زنگ دوم اطلاع دادند که فردا ساعت 8 صبح در مدرسه باشیم تا به بازدید پستخانه (ساختمان جدید) برویم.  آقای هاشمی گیاهان خشک شده و دفاتر طبیعی را میخواست.بهر نحو بود گیاه پیدا کردم (احتمالا چند برگ خشک از روی زمین جمع کرده ام) ولی خوشبختانه نگاه نکرد!.در دفتر آذرآبادی جملاتی زیبا از آقای هاشمی دیدم.  باور نمیکنم مال خودش باشد.  خیلی خوشم آمد رونویسی کردم.  ساعت پنجم معجزه شد و آقای شایا ما را پنج دقیقه زود مرخص کرد(مرحوم شایا آدم بسیار مقرراتی بود) بعضی وقتها فکر میکنم که گفته ها و احساساتی دارم که نمیتوانم اظهار کنم یا بنویسم.  نمیدانم این از کمی معلومات است یا از عدم توجه(؟!). چرا ؟، حالا هم که با دفتر خود تنها هستم، تمام افکار و احساسات خود را نمینویسم شاید فکر میکنم کسی این دفتر را بخواند یا شاید خودم از نفس خود در بعضی مواقع خجالت میکشم.(در اصل، افکار، احساسات و شالوده ذهن و فکرآنقدر متلون، متغیر، متضاد و نا متجانسند که قابل طبقه بندی، تشریح و بحث نمیباشند. ضمنا  یادتان باشد که نظر پنج روز قبلم هم در مورد درس خواندن هم فراموش شده است)

 یکشنبه 5 اردیبهشت 1344 برابر25  آوریل 1965

امروز جمعا دوساعت کلاس داشتیم چون صبح با اقای لکدیزجی(معلم فیزیک) برای بازدید به پستخانه رفتیم.  ساعت ده ونیم برگشتیم بعد از ظهر زنگ طبیعی آقای هاشمی درس گفت.  زنگ پنجم به بازدید کارخانه کبریت سازی رفتیم وساعت پنج ونیم برگشتیم.  خیلی خسته شدم. امروز زنگ آقای جاهد که نیامده بود اتفاق جالبی افتاد حسین و سعید میخواستند من را با هاشم و اکبر آشتی بدهند اکبر در رفت.  خیال میکند من به پایش میافتم.  فکر میکنم رشته مودتی بین ما نیست. عصرآژیر به خوی محل کار محسن دائی تلگراف زد که آقای نمازی(خواستگار ایران) آمده بیائید برای مذاکره.  فکر کنم میخواهند ایران را شوهر بدهند.  خوشبخت باشد.  باری خانواده ما بزرگتر میشود.  خاله داریم ولی خاله زاده نداریم.  ببینم فردا خواهم توانست انشایم را بخوانم؟.

دوشنبه 6 اردیبهشت 1344 برابر 26 آوریل 1965

امروز درست بعد از دو هفته با اکبر آشتی کردیم وقتی با ممد (همکلاسی و هم محله ای) بمنزل میآمدیم اکبر هم با ما بود وقتی به سر کوچه مان رسیدیم ممد مجبورمان کرد که دست بدهیم و بدین ترتیب آشتی کردیم.  فکرم راحت شد (!؟).  مثل اینکه جدا میخواهند ایران (خاله ام) را شوهر بدهند.  امروز بالاخره انشایم را خواندم جاهد خیلی پسندید و گفت آژیری زیاد مطالعه دارد. عصری با عباس به سینما رفتیم فیلم «قایقرانان ولگا» با اینکه یکبار قبلا دیده بودم.  زنگ شیمی به کلاس نرفتم .بعضا فکر میکنم مامان ایران را بیشتر از من بخودش نزدیکتر میداند(حسادت به خاله!!) واین یک حس بد بینی در من ایجاد کرده. از شاهین (برادرم) مدت زیادیست که نامه ندارم.تا بحال بدرس نگاه کردن را شروع نکرده ام.

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای روزنگاشتهای دوران شباب 6 – روشنفکرنمائی و سیاست زدگی

  1. محمد برجسته باف :گفت

    خاطرات نیم قرن پیش را زنده کردی . دقیقا آن لحظه ها را حس میکنم . لذت میبرم متشکرم شهباز جان

    دوست داشتن

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.