تماشاگه خاطره ها – پرسه ای دوباره در تبریزِ نه چندان قدیم

تماشاگه خاطره ها

تماشاگه خاطره ها

دوستان متذکر شدند که برخی از واژه و نام ها  در نوشته قبلی نیاز به  شرح دارند.  برای رفع این نقیصه بر آن شدم که در این نوشته آنان را توضیح دهم ضمن اینکه دوباره پرسه ای کوتاه در تبریز نه چندان قدیم بزنم.

مرحوم گنجویان دبیر ورزش و ناظم دبیرستان فردوسی بود.  او انسانی  وارسته و محترم و ورزشکاری با دانش بود که  برای توسعه ورزش علمی در تبریز زحمات زیادی کشید.  یک مجتمع ورزشی درتبریز بیاد ایشان نامگذاری شده است.

 بالکن دبیرستان فردوسی و مرحوم کاظم گنجویان

بالکن دبیرستان فردوسی و مرحوم کاظم گنجویان

او با شیوه ای دوستانه ولی مقتدرانه نظامت دبیرستان فردوسی را بعهده داشت.  آقای گنجویان خیلی زود از دنیا رفت.

مرحوم داوران دبیر شیمی فردوسی، بسیار محبوب دانش آموزان بود. او نیز همانند مرحوم گنجویان دوستانه ولی مقتدرانه با   محصلین رفتار میکرد.  گاه وبیگاه در آزمایشگاه  شیمی، طرز تولید گاز اس .هاش. دو  را عملا  نشان میداد که  کریدورها از بوی تخم مرغ گندیده پر میشد.  گاها هم که تفهیم درس و ادب بزبان خوش ممکن نمیشد!، الزاما کشیدۀ آبداری را  بصورت محصل خاطی

آقای داوران و آزمایشگاه شیمی فردوسی

آقای داوران و آزمایشگاه شیمی فردوسی

نثار مینمود.  البته آن زمان ها تنبیه بدنی در مدارس رایج بود و شاید لازم.  منکه خود بارها مزه چنین ابزار تادیب و تعلیم را چشیده ام، بعبارت دیگر از دست معلم  چک و چوب خورده ام، صمیمانه میگویم که هم خود را مستوجب آن تنبیه ها میدانم هم آن دستان تادیب کننده آموزگاران را از صمیم قلب میبوسم و از آنان پوزش میطلبم.

چاوش و یا به لهجه تبریز چو ووش به افرادی میگفتند که جلو دسته راهیان عتبات حرکت میکردند و با صدای بلند و بصورت اشعار مذهبی  به عابران میفهماندند که مسافرشان عازم مکانی مقدس است.  عموما اواخر تابستان که روستائیان محصول را برداشته و جیبشان پر پول میشد، عشق زیارت بسرشان میزد.  آنان با اهل و عیال و یا همراه با دیگر زوارِ دهشان بار و بندیل می بستند و با اتوبوس، به گاراژهائی چون میلان تور، گاراژ شفاعت، اتو مرند، وطن ترانسپورت و.. که در چای کناری ، گجیل،  صابیل عمی (صاحب الامر) ویا  سامان میدانی قرار داشتند، خود را به تبریز میرساندند.  اگر مجبور به اقامت شبانه در تبریز میشدند، در اقامتگاه های آن دور و بر اتراق میکردند.  مرحله بعد، رفتن به گاراژی بود که سرویس تهران را داشت که عموما در خیابان فردوسی متمرکز بودند.  لیکن قبل از حرکت  قافله به فردوسی، آماده سازیهائی لازم بود: بازوبند و چاوش.

عکس-های-قدیمی-یادگاری-با-گنبد-طلا-22

عکس یادگاری خانواده زائر

ابتدا به بازوی زائر پارچه ای رنگی بسته میشد که آن نیز اصول و قاعده خود را داشت:  اگرزائر عازم مشهد بود، پارچه سفید واگر عازم کربلا بود، پارچه سیاه به بازو می بستند.  چنانچه زائر از سادات  بود، به نشان اینکه سید است و اولاد پیغمبر و قصد زیارت جدش در کربلا یا مشهد را دارد، علاوه بر بازو بند، شال سبز به گردن یا به کمر، کلاه بافتنیِ سبز رنگِ عرقچین مانندی که معروف به سوموک سوز بورک (کلاه بی استخوان یعنی کلاه بدون اسکلت!) بود، بسر میگذاشت.  البته چون سادات جزو از ما بهترانند و مقرب تر به ائمه، طبعا در هر حال و کار، تشرف و توسل به آنان صواب است و ثواب دارد(ترجمه : رفتن بطرف سید ها و دست بدامن شدن به آنان کار پسندیده ای هست و پاداش خوب دارد).  بازوبند، نشانگر فرد زائر بود و البته به دلایل شرعی که به قارئین محترم معلوم و مبرهن است، فقط به دست زائرین مذکر بسته میشد.

بعد ازبازوبند، قافله آماده حرکت به گاراژ میشد و ضرورت وجودی چاوش که همراه قافله از روستا آمده است احساس میگردید.  زائر بهمراه فک و فامیل و جمع مشایعت کنندگان بسوی کاراژ بحرکت در میامدند وچاوش نیز در جلو جمعیت، با آوازی بلند اشعارمذهبی میخواند تا جّو روحانی میان قافله را پایدار نگهدارد وعابرین را آگاه نماید که اگرکسی علاقمند به بوسیدن زائرو طالب نائب الزیاره گی و التماس دعا از اوست، به فردی که  با بازوبند در جلو قافله مفتخرانه در حرکت است مراجعه کند و اشتباها غیر زائری را نبوسد و بیخودی ملتمس دعا و زیارت نیابتی نباشد.

اتوبوسهای تهران عموما عصر از تبریز حرکت میکردند تا اول صبح به تهران برسند، در نتیجه بتدریج قوافل زوار بعد از ظهر به خیابان فردوسی میرسیدند.  پدرم اکثرا برای  ناهار و استراحت به منزل میرقت.  مغازه میماند بعهده  من، برادرم وهاشم دائی که پسر عموی پدرم بود و در مغازه کار میکرد. شکم پر از دیزی ناهار، گرمای بعد از ظهر تابستان، کسادی بازار و نوای موسیقی برنامه گلهای رنگارنگ از رادیو، همه عوامل رخوت انگیزی بودند که فقط تحول و تنوع نا متعارفی  آن

رخوت زدائی با هاشم دائی

رخوت زدائی با هاشم دائی

 را میزدود.  زمانیکه بانگ چاوش بگوش میرسید، انگار صور اسرافیلی بود برای جمع رخوت زده ما.  هاشم دائی را ترغیب میکردیم که به گاراژ کیوانِ روبروی مغازه برود. او نیز شتابزده خود را به زوار میرساند و بوسه و التماس دعا از هاشم دائی و خنده از من و برادرم.  آری اینچنین بود برادر (وخواهر)  شیوه رخوت زدائی ما

اتوبوسهای تبریز و حومه، ویژه گی های خود را داشتند.  اولا بر رویشان نام شرکت مسافربری چون تی بی تی، میهن تور و… نوشته نبود.  زیرا اتوبوس به شخصی که اکثرا راننده هم بود تعلق داشت و نه گاراژ.  ثانیا ترمینال یا گاراژ ثابتی  نداشتند چون ممکن بود با یک بگو مگوی کوچک با مدیر، انبار دار، همکار و حتی حمالِ باربری، راننده  اتوبوس  قهر کند و تصمیم بگیرد که دیگر آنجا نرود.  نتیجتا محل  سوار و پیاده شدن مسافران میتوانست بدون اعلام قبلی تغییر کند.  ثالثا وقت حرکت و طبعا رسیدن اتوبوسها تخمینی بود و به میل راننده بستگی داشت وبعضا هم مشروط به پر شدن صندلیهای اتوبوس بود.

otubus

اتوبوس انا فتحنا درحال بارگیری

  بر پیشانی اکثر این اتوبوسها، آیه «انا فتحنا»  وبرروی شیشه جلو هم، مقصد و مبدا نوشته شده بود مثلا؛ گوگان– تبریز، عجبشیر– تبریز.  مضافا اینکه راننده یا پارکاب و دلالان مسافر، مقصد را با داد اعلام میکردند.  مبادی ورودی و خروجی تبریز آنزمان، تنها محلهای ثابتی بودند که اتوبوسها حتما مسافر پیاده ،وسوارمیکردند. از جمله  راه آهن اول جاده سردرود، ابتدای جاده تهران که زنجیر خوانده میشد و یکهّ توکانلار بعد از پل منجم.  بعد از این محلها، جاده تا مقصد خاکی بود.  البته خود جاده تبریز تهران هم کلا شوسه بود.  نهایتا وجه تمایز اتوبوسهای حومه این بود که فقط مختص حمل انسان نبودند.  طیور،احشام و بار کشاورزان هم  یکجا در داخل اتوبوس حمل میشدند.

حسن عمی تعریف میکرد:  «تازه افسر شده بودم و مامور خدمت در مرزبانی جلفا و برای خود دبدبه ای داشتم.  روزی بعد از اتمام مرخصی ام، صبح زود از تبریز سوار اتوبوس جلفا شدم  تا بموقع سرخدمتم برگردم، داخل اتوبوس روستائیانی بودند و چند راس دام و از جمله یک بز.  با هیبت روی صندلی  خود نشسته بودم که خوابم برد.  بعد از مرند وقتی از خواب

حسن عمو

مرحوم حسن عمی در ابهت افسری

بیدار شدم، متوجه شدم که پاگون راستم نیست.  انگار بزه فهمیده بود جناب سروان خواب است و پاگون را نرم نرمک بلعیده بود.  نگاهش کردم مشغول نشخوارش بود.  کاری نمیتوانستم بکنم.  کبکبه ام فرو ریخته بود.  یونیفورم را روی دست انداختم وخود را به پاسگاهی که رئیسش بودم رساندم.  البته پای پیاده رفتن از گاراژ جلفا تا پاسگاه مرزبانی فرصتی بود که اهانت بزه را فراموش کنم و به ژست و ابهت افسری خود باز گردم».

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.