روز نگاشتهای دوران شباب شماره 7 – چند روز است بلوز قرمز میپوشد و گاها عینک هم میزند

سه شنبه 7 اردیبهشت 1344 برابر 27 آوریل 1965
صبح اکبر خودش رفته بود مدرسه ولی عصر باهم بستنی و شیرینی خوردیم.  عصر آقای نمازی خواستگار ایران با خاله اش به منزلمان آمدند.  ممد دائی هم آمده بود و در مورد عروسی صحبت میکردند.  قرار شد پنجشنبه عقدکنان باشد.  مامان و ایران دعو کردند.  گویا ایران بی ادبی کرده بود و مامان ناراحت شده بود.  خوشبختانه بخیر گذشت.  مثل اینکه شوهر ایران آدم طایفه داری هست( ترجمه ترکیست منظور طرف اصل و نسب دار است . از نمازی های شیراز بود).  خیلی خودش را میگیرد و افاده دارد.

 محسن دائی پنجاه تومان داد که به منزلشان چیز بخرم.  منهم میخواهم فردا صبح بمدرسه نروم.  این روزها ساموئل خاچیکیان کارگردان و بوتیمار هنرپیشه در تبریز هستند.  گویا بوتیمار اهل باکوست.  خیلی خوشحالم که در تهران یک فامیل نزدیک خواهیم داشت آدم وقتی به تهران میرود میتواند منزلشان برود.(هنوز چیزی نشده چمدان را بسته ام که تلپ بشم منزل خاله!)

چهارشنبه 8 اردیبهشت 1344 برابر 28 آوریل 1965

امروزصبح هم منتظر اکبر شدم نیامد.  خودم تنها رفتم.  او را آنطرف خیابان دیدم.  چند روز است بلوز قرمز میپوشد و گاها عینک هم میزند.  قیافه اش کوچک نشان میدهد (او دختریست که اسمش را هم نمیدانم ولی بهر حال نظرم را جلب کرده  .  البته خود طرف هم از این نظر بازی من خبری  ندارد و انگاری مدتهاست که از اینورخیابان رصدش میکنم و دریافته ام که قیافه اش کوچک نشان میدهد !؟).  با همه اینها (چی ها؟)، من هنوز همان آدم سابقم (مثلا سابق چطوری بودم!؟).  امروز صبح زنگ شیمی موقع آزمایشهای عملی از کلاس جر زدم( در رفتم).  {درترکی جیردیم یعنی در رفتم}.  وسایل را به منزل آبا دادم.  امروز زنگ ورزش آقای حقگو(دبیر ورزش) زخمی شد.   گویا حالش بد است. عصر با اکبر شیرینی خوردیم(دومین شیرینی خوری با اکبر بدون احتساب آنچه که در مهمانیهای عقدکنان خورده ام ).   شب با مامان خانه آبا بودیم .  آقای نمازی، خاله اش، ممد دائی و جبار آقا(دائیهای مادرم) هم بودند.  فردا عقدکنان است.  چند کتاب به آقای هاشمی داده ام که میترسم بدستم نرسد چون سال تحصیلی تمام میشود و من هم از شنبه بمدرسه نمیروم.

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1344 برابر 29 آوریل 1965 
زنگ حسینی به کلاس نرفتم زنگ کریمی هم از کلاس جرزدم.(به توضیح بالا مراجعه شود!)  زنگ هاشمی آقای شایا آمد بکلاس و بکسانیکه میخواستند شنبه نیایند مدرسه هشدار داد (سال تحصیلی رو به اتمام است و کلاسها تق و لق).  زنگ آخر چون منزلمان عقد کنان بود از مدرسه بیرون زدم. ایران آرایشگاه بود و قرار بود که ساعت 3 برگردد که ساعت 6 آمد. همه عصبی بودند.  بالاخره عقد خوانده شد و جشن شروع گردید.  همه فامیل بودند..  عکاس هم بود.

عقد کنان خاله

عکسی از روزعقد کنان خاله از چپ ؛ مرحومان؛ احمد آقا هولیود(عکاسی هولیود سر فردوسی) محسن دائی، پدرم، نمازی (داماد) و ممد دائی

آقای نمازی کمی «افاده لی» بنظر میاید( انگاری هنوز چیزی نشده با تازه داماد لج افتاده ام).  شب ایران با نمازی با ماشینش رفتند بگردند. همه عصبی بودند واز همه بیشتر آژیر. نمیدانم او چرا کاسه گرمتر از آش شده.  مادرش، خواهرش و برادرش فکر نمیکنند(چیزی نمیگویند) و او مرد میدان شده است.  در نهایتهم او بده خواهد شد.  امروز از شاهین نامه داشتم از ایتالیا پست کرده بود.  شب خاله نمازی, زری خاله جان(خاله مادرم) وخانم (مادر پدرم) منزل ما ماندند.

جمعه 10 اردیبهشت 1344 برابر 30 آوریل 1965
تا ساعت دو منزل بودم و لباسهایم را اتو میزدم بعد با آژیر رفتیم گردش (اصولا پدرم جمعه ها ما را به گردش اطراف شهر میبرد.  در زمستان و بهار به جاهای نسبتا گرمسیر در جنوب تبریزمثل؛ خسروشاه، آذرشهر، راواسان، سردری و در تابستان به ییلاقات شرق و غرب تبریز چون؛ یام، سیداوا، واسمش، شاهگلی و…) .  شاهرخ نیامد و آژیر ناراحت شد که چرا شاهرخ گوشه گیر شده است.  در راه هم سر این موضوع با مامان بگومگو داشتند. در این مورد باید بگویم که خجالتی بودن درد بدیست.  منهم خجول هستم (جل الخالق) ولی نه باندازه شاهرخ.  در راه ممد دائی را دیدیم وباهم به خسرو شاه رفتیم.  چای گذاشتیم و خوردیم. خیلی خوش گذشت.  شب من با ماشین ممد دائی برگشتم. امروز ایران و نمازی به گردش رفته بودند و آبا منزل ما بود.  دو روز قبل از شاهین و از پاکستان نامه داشتم ( یک دوست قلمی پاکستانی که از مجله پیدا کرده بودم و با انگلیسی دست وپا شکسته مکاتبه میکردم).  شاهین در ایتالیاست.  چند نفر را در تهران دستگیر کرده اند(در ارتباط با تیراندازی به شاه در 21 فروردین 1344 که پرویز نیکخواه و یارانش دستگیر شدند).

شنبه 11 اردیبهشت 1344 برابر 1 مه 1965
صبح برای اولین بار اکبر منتظرم شده بود.  زنگ سوم تشریح بود و با سعید از مدرسه جر زدیم.  سعید یک صفحه (گرامافون) خرید منهم زود به مغازه رفتم تا اگر پستچی نمراتم راآورد بگیرم چون نمرات این سه ماهه خراب است(اتگار سه ماهه های قبل خیلی مشعشع بودند).  (به ابداع آقای شایا ریز نمرات ثلث را با پست به والدین میفرستادند و من از ترس میخواستم کارنامه را زودتر از پستچی بگیرم تا پدرم نبیند!).  زنگ آخر بعوض شایا، ( خود مرحوم شایا، ضمن ریاست مدرسه، علوم اجتماعی هم درس میداد) هاشمی آمد خیلی هم درس گفت.

برخی از دبیران فردوسی در دهه چهل

آقای شایا و تعدادی ازدبیران دبیرستان فردوسی در دهه چهل

 ضمنا کتاب دکتر ارانی (از کمونیستهای زمان رضا شاه که در زندان کشته شد) را هم آورد که به ….زاده دادم.  ولی کتاب ژرژ پولیتسر( ازنویسنده چپ فرانسوی بنام اصول مقدماتی فلسفه) را نیاورده . (قابل توجه اینکه در زیر باصطلاح فشار ساواک، به راحتی کتابهای ممنوعه رد و بدل میکردیم و خود روشن نشده میخواستیم روشنگری کنیم که پیامدش هم شد انقلاب پنجاه و هفت!).  چون فردا نمازی به تهران برمیگردد مامان، آژیر و بچه ها منزل آبا بودند.  امروز دو نامه به پاکستان نوشتم. از هنریک (؟) خبری نیست.  در نظر دارم نامه دیگری برایش بنویسم.  از نامه هائیکه به هند اسرائیل ژاپون و پاکستان نوشته بودم جوابی نرسیده.  ( در بحبوحه آماده شدن همه به امتحانات آخر سال ، من سرگرم مکاتبه با چهار گوشه جهان بودم و البته با قربانی کردن درس و مشق).  مثل اینکه آژیر میخواهد به تهران برود. امروز او(همان دوست دختر خیالی آنور خیابان!) را دیدم که نویدی و قنادی (دوتن از همکلاسیها) دنبالش افتاده بودند.  نویدی مدتها با اوست.  باری خیلی لوس بازی دراوردند که ناراحت شدم. ( لوس بازی در خیابان آنهم در تبریز پنجاه سال قبل چی میتواند باشد.  در عالم خیال هم خود را صاحب اختیاررفتار و سکنات او میدانم و از اداهایشان ناراحت میشوم!).

یکشنبه 12 اردیبهشت 1344 برابر 2 مه 1965

امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود. زنگ جاهد (معلم ادبیات) ندانسته به جاهد توهین کردم. او آنقدر ملامتم کرد که از خجالت آب شدم.  ضمنا اکبر، ممد وآذرآبادی رویم آب پاشیدند که خیلی ناراحت شدم.  اکبریان با سعید گرم گرفته. امروز هم حرفی زد که حاکی از حماقت و دوروئی اوست. او گفت «اگر با صد نفر هم روبرو شدم نخواهم گذاشت کسی به سعید تعرض بکند».  این حرف خوبیست ولی برایم از روز روشنتر استکه اکبریان فردیست پست، بی وجدان و دو رو.  یعنی چه ؟  از اول سال صد بار از سعید بد گفته و حالا از او جانبداری میکند؟ میتوانم بگویم که دلیل دعوایش بامن هم صد درصد گرم گرفتن من با سعید بود.  بدبختانه اکبراز آن تیپ افرادی شده که من مثل حیوان میشناسم ( اولا چرا بدبختانه.  ثانیا شناخت حیوانی چیست؟ هنوز هم در مفهوم این تعبیر هاج و واجم.  در ترکی هم چنین تعبیر و تشبیهی نداریم).  زنگ آخر به کلاس نرفتم . امروز نمازی به تهران برگشت .

دوشنبه 13 اردیبهشت 1344 برابر 3 مه 1965
امروز صبح آژیر به تهران رفت ، منهم با اکبر ساعت شش و نیم به راه آهن رفتم( ارزیابی و برداشت دیروزم از اکبر و راه آهن رفتن امروزم با او، حاکی هرهری مذهبی و باد هوا بودنِ عقاید و احساسات درآن سنین است).  آنجا تا ساعت 10 طبیعی نگاه کردیم.  زنگ 5 و 6 را به کلاس نرفتم.  فردا نمیدانم به لک دیزجی(ناظم مدرسه) چی بگویم.  عصر به مغازه رفتم وتا شب آنجا بودم.  شب ایران و آبا منزل ما بودند.  شب صحبت از شهریار بود که چقدرآرتیست است( خوب رل بازی میکند!).  امروز ها لااوبالی شده ام (انگار روزهای دیگر خیلی جدی بودم !؟)و به درس هیچ توجه ندارم. فردا صبح باز میخواهیم با اکبر به راه آهن برویم.  قرار است پنجشنبه به گردش برویم.  آذرآبادی دفترش را داده تا یک چیزی بنویسم.  دفترش را نگاه میکردم همه از نوشته های داوران تقلید کرده اند.

سه شنبه 14 اردیبهشت 1344 برابر 4 مه 1965
صبح ساعت 8 از راه آهن به مدرسه رسیدیم.  زنگ 3و5 به کلاس نرفتم.  فرداهم میخواهم بکلی مدرسه نروم(عملا درسها تمام شده اند).  امروز با آذرآبادی وممد شوخی میکردم که برایم خیلی گران تمام شد.  ساعت زیبایم بکلی خراب شد (احتمالا در جریان کشتی وگلاویز شدن شوخیانه!). دیگر از نظرم افتاده و میخواهم عوضش کنم.  داده ام ساعتساز. امروز خبردار شدم که اکبر دیروز دعوا کرده بود.  گویا با پسری که دنبال یاروی(دوست دختر!) اکبر میافتاد حسابی دعوا کرده. امروز هم دائی دختره هم آن پسرک را (کتک) زده درحالیکه اکبرهم امروز با دارو دسته اش برای کتک زدنش رفته بودند.( با این حساب بدبخت پسره هم دیروز از دست اکبر کتک خورده وهم امروز دائی پسره زددش و شانس آورده که  امروز فرصتی به کتک اکبر و دارو دسته اش نمانده بوده).  خودکارم نزد سلطانی مانده فردا باید بگیرم. عکسهای عقد کنان را گرفتیم.

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1344 برابر 5 مه 1965
ساعت پنج و نیم صبح با اکبررفتیم (ورزشگاه) باغشمال. او تمرین (فوتبال) داشت وتا ساعت هفت ونیم آنجا بودیم. قرار شد که دوچرخه اش را جلو مغازه بگذارد و باهم به راه آهن برویم.  منتظرش شدم نیامد به برادرش گفتم که در راه آهن منتظرش هستم.  آنجا بودم که آمد.  گویا با آن پسره(رقیبش) دعوایشان شده بود و بگفته اش کتکش زده. (معلوم میشود که سهم اکبر برای کتک زدن پسره، مشمول مرور زمان نشده بود زیرا در مکتب عشق، کتک زدن رقیب، دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد!)  تا ساعت 3 درس نگاه کردیم و بعد خسته و کوفته به منزل آمدم.  لباسهایم را عوض کردم و بمغازه رفتم.  مدارس هنوز مرخص نشده بودند.  عصر زود به منزل آمدم و از مغازه یک ضبط صوت آوردم تا جانی دالر را ضبط کنم و دوباره گوش کنم و جواب معمای پلیسی را پیدا کنم که جوابرا هم پیدا کردم.(تقلب الکترونیکی!!) و پنج جواب به نامهای مختلف به رادیو فرستادم.امیدوارم که برنده بشوم. از شانس من چهارشنبه آینده عاشوراست و جانی دالر پخش نمیشود و باید دو هفته صبر کنم( چه بدبختی موهشی).  ساعتم را امروز از تعمیر گرفتم بد نشده. اگر از جائی برنده یک ساعت بشوم خوب میشود ( به عشق ساعت در مسابقات مختلف رادیو و مطبوعات شرکت میکردم و بالاخره هم از جدول اطلاعات بانوان برنده یک ساعت شدم البته چون مجله مال بانوان بود باسم خاله ام شرکت کرده بودم و ساعت زنانه برنده شدم که با یک ساعت مردانه تعویض نمودم!).  فردا یکساعت به مدرسه میروم . امروز هم که نرفتم.

پنجشنبه 16 اردیبهشت 1344 برابر 6 مه 1965

ساعت 5 صبح با اکبر به راه آهن رفتیم تا درس بخوانیم. اکبریان کلید مغازه شان در جیبش مانده بود رفت که آنرا بدهد.  ساعت نه ونیم برگشت.  کمی درس نگاه کردیم و خسته شدیم ساعت 12 برگشتیم.  من به مغازه رفتم. حسن عمو گفت که آقای لک دیزجی(ناظم مدرسه) میگفت چرا شهباز بمدرسه نمیاید منهم بعد از ظهر در حالیکه دستم را الکی بسته بودم (تقلب انظباطی!!) بمدرسه رفتم. ولی ساعت بعد با اکبریان به فیلم «عبور از رودخانه گنگ» به سینما سعدی رفتیم. بد نبود .عصر بمغازه رفتم. شب آژیر از تهران تلفن زد. امروز مطلع شدم که دیگر به خارج محصل نمیفرستند. اینهم از شانس من. ولی من بهر نحو شده باید به هدفم (خارج کشوررفتن) برسم. حتی شده به خدمت هم میروم( در صورتیکه خدمت سربازی میرفتم میتوانستم پاسپورت بگیرم) .کتابم هنوز پیش آقای هاشمی است درسها هم که تمام شده. نمیدانم کتاب بدستم خواهد رسید؟.

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای روز نگاشتهای دوران شباب شماره 7 – چند روز است بلوز قرمز میپوشد و گاها عینک هم میزند

  1. ناشناس :گفت

    نوشته های صمیمی و بی ریای یک جوان دهه 50 .

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

  2. تورج :گفت

    یازیلارینیز چوخ یاپیشیر، بیرینین قدیم صاندیق دان چیخمیش گونده لیکلرین اوخوماق کیمی، تانیدیق بیری دییر اما تانیش بیر حسسی وار ، قدیمی گونده لیک لری اوخوماقی چوخ سورم، ساغولون پایلاشدیغینیز اوچون.

    دوست داشتن

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.