!ازتفریحات سالم تبریزیان

مزاح؟، خوشمزگی؟، لودگی؟، شوخی؟، هر چه هست بخشی از خلقیات رایج همشهریان من است.  اصولا واژه هائی مثل دَبَک  ودوبّه (شوخ)، بِیار (بی خیال) نزد ما تبریزیان به مفهوم بذله گو وشوخ طبع است و بار منفی ندارد.  شوخیهای تبریزیان حتی شوخی دستیشان نیز با هدف تحقیرو توهین نیست. البته باید متذکر شد که برخی شوخیهای دستی، مانند پِی سَرَه سالماخ(پس گردنی) ویا پورسوخ ( معادل فارسی ندارد)  فقط در دایره افراد بسیارصمیمی اعمال میشود و حاشا از بکار گیریش با اغیار که حتما منجر به مرافعه خواهد شد.  نکته دیگر اینکه، زمانیکه یک تبریزی  میل مزاح و یا بقول ما شوخلوخ  یا ظرافت کردنش غلیان بکند، خودی و غیر خودی، آشنا و بیگانه و بزرگ و کوچک نمیشناسد.:

 دوستی تعریف میکرد:  نیمروزی برای کاری اداری، خود را از خوی به تبریز رساندم تا صبح اول وقت اداری پیگیر کارهایم باشم.  مثل همیشه درمسافرخانه صبای خوی در خیابان فردوسی اتاق گرفتم.  چمدان برزنتی ام شکافته بود.  فکر کردم که این بهترین موفع هست که نخ و سوزنی تهیه کنم  و شکافتگی را بدوزم.  بسراغ علی آقا، دفتردار مسافرخانه رفتم.  قرقرۀ نخ داشت ولی برای تهیه سوزن، بقال روبروئی را نشانم داد.  بسراغ بقال رفتم و اودر حالیکه یک سیر ماست در کاسه مشتری میریخت، خواسته ام را جویا شد. گفتم  سوزن. در پی سوزن، قفسه ای را گشود و گفت: «مثل اینکه تمامش کرده ام، بازار هم که الان بسته است.   برو پنج مغازه جلوتر پیش خیاط شاید او داشته باشد».  طبق راهنمائی بقال پیش خیاط رفتم.  خیاط نگاهی مشکوک بمن انداخت و داخل کشوئی را گشت و گفت:  «متاسفانه سوزن بزرگی که به دردت بخورد ندارم».  داشتم از خیاطی خارج میشدم که با من تا دم در آمد و آنسوی خیابان، مغازه ای را نشانم داد و گفت:  » برو پیش رحیم آقا ساعت ساز و بگو که من ترا فرستاده ام.  او حتما دارد».   لحظه ای بعد آنور خیابان پیش رحیم آقا ساعت ساز بودم.  او که مشغول تعمیر ساعت بود

بلافاصله عدسی را از چشمش برداشت و بعد از نگاهی پر معنی بمن، به پشت دکان رفت و اندکی بعد برگشت و گفت:  «عجب!   تا دیروز اونجا بود ها (پِی!  دوننه جان اوردیدی هااا)!  شرمنده رحیم آقا هم شدم.   برو جلوتر، بغل ابزار فروشی قدجهانی، کفاشی سید رضی.  او سوزنهای ریز و درشت دارد.  بلکه کارت را راه انداخت».  اطاعت کردم و پیش سید رضی رفتم.  وقتی که گفتم ساعت ساز مرا فرستاده، داخل جعبه خالی واکسی را گشت و گفت متاسفانه ندارم، برو بساطی آنور خیابان ناچارپیش بساطی رفتم او هم نداشت.  به همین روال با راهنمائی وتوصیه های کسبه ، به مغازه های گوناگون اینور و آنور فردوسی سر میزدم. نهایتا زمانیکه میخواستم از مرغ فروشی بغل حمام میرزا حسن قره سوزن بگیرم، متوجه شدم که حسابی قربانی مزاح کسبه شده ام.  من میبایست از ابتدا و از نگاه معنی دار خیاط و حواله کردنش به سید رضیِِ پینه دوز جریان را میفهمیدم. از این در عجبم که کل کسبه فردوسی کار و زندگیشان را ول کرده بودند تا مرا سر کار بگذارند ومزاحی نمایند. هنوز هم این برایم سوال است که کسبه از کجا فهمیده بودند یک غریبه ساده لوح وارد خیابان فردوسی شده و چگونه ماهرانه و جدی نقش خود را بازی میکردند و به چه سرعتی حضورفردی مستعد برای فیلم شدن را به یکدیگر خبر داده بودند!  خلاصه، دست از پا درازتر به مسافرخانه برگشنم و از دوخت چمدان منصرف شدم.

فردوسی خیابانیست منتهی به بازار و مملو از مغازه ها و پاساژهای تجاری. در روزگاری نه چندان دور، در کنار خیابان داشقا(ارابه های بارکشی اسبی)، یلینکا (چرخ دستی) و باربران منتظر مشتری بودند.  امروزه آنان به تاریخ پیوسته اند و جای خود را به تاکسی بار یا بقول تبریزیها، حامبال برقی داده اند که سرتاسر کناره خیابان فردوسی را توقفگاه خود نموده اند.  تاکسی بار چیها صنف جالبی هستند و دقیقا خصوصیات هم مسلکان سابق خود را یکجا به ارث برده اند: دعوای سر مشتری، دلبستگی عاشقانه به وسیله نان درآوریشان، شوخی و مزاح با اصناف، عابرین و یکدیگر و چشمگیرتر از همه ،شعارنویسی روی وسیله  ماشینشان . اینان در شعار نویسی صاحب سبکند.  ملموس ترین و عینی ترین شعار تاکسی باری که دیده ام » دنبالم نیفت سرگردان میشی» است و پر ابهام ترینشان «دریای غم، اردک ندارد».

از پهلوی که به فردوسی پیچیدم، اعلامیه ای بر روی تمام ویترین مغازه ها، پستهای تلفن و تیر های برق نظرم راجلب کرد. روی اعلامیه عکسی بود با متنی بدین مضمون: » صاحب این عکس بنام قاسم که مبتلا به اختلال حواس است دو روز است مفقود شده، از کسانی که این شخص را دیده اند و یا از محلش باخبرند تقاضا داریم که به دربند حشمت، دیزی پزی قاضی جهانی، اطلاع داده و خانواده ای را از نگرانی نجات دهند و مژدگانی دریافت دارند».   تاکسی بار چیها در سایه درخت درحال چرت زدن بودند و کسبه نیز، مطمئن از اینکه در آن موقع روز از کسب و کار خبری نخواهد بود خمیازه کشان روی صندلی لمیده بودند. به مغازه اخوی رسیدم و جریان اعلامیۀ روی شیشه ویترینش را جویا شدم.  لبخندی زد وگفت:  » مهم نیست شوخلوخ دی ( شوخیست)».  توضیح داد که: » عکس قاسم افتاده دست یکی از تاکسی بارچیها واو با دیگر همکارانش،  ازکسبه محل و از جمله من  پولی جمع کرده و متنی نوشته اند. صد ورق کپی تکثیر کرده و به سرتاسر در و دیوار خیابان چسبانده اند.  با این کار دو هدف نشانه کرده اند؛  اولاهم قاسم را فیلم کرده اند دوما چون پیتی پز رحیم آقا (رحیم دیزی پز دربند حشمت) با قاسم میانه خوبی ندارد، درنتیجه اگر کسی قاسم را ببیند و به پیتی پز رحیم خبر بدهد هم فحش مایه داری به آورنده خبر خواهد داد و فحش آبدارتری به قاسم نثار خواهد کرد که باعث صفای روح در این کساد بازار تابستان است.


 سرهنگ ظفر را بیشتر تبریزیان میشناسند. او همشهری ماست و در دایره نظام وظیفه سمت حساسی داشت و بخاطر درجه و سمتش از احترام خاصی برخوردار بود. سرهنگ جریان فیلم شدنش توسط همشهریان را چنین تعریف میکند:

تازه سروان شده بودم و به زمین و زمان پز میدادم.  حتی بدم هم نمیامد که شبها هم با یونیفورم بخوابم.  برق ستاره های روی دوشم سرمستم میکرد.  روزی شق و رق، سینه بجلو داده از راسته بازار بطرف صابیل اَمی ( میدان صاحب الامر) میرفتم.   نزدیکیهای ایپ چیلر (راسته پشم فروشان) متوجه شدم که پشم فروشی روی سکوی حجره خود نشسته و در حالیکه دو دستش را بجلو دراز کرده و با حرکات دستانش چنین بنظر میرسید که کلافی را باز میکند.  در حجره روبروئی نیز شخصی بهمان صورت برسکو نشسته وانگار نخ باز شده را گلوله میکرد.  متعجب از اینهمه بی توجهی و سد معبر کردنشان بودم که به نزدیکشان رسیدم.  یکباره هردو نفرهشدارم دادند؛ جناب سروان ایپه توخونمیا سان (جناب سروان مواظب باش که به نخ نخوری).  منهم عصبی از اینهمه پرروئی؛ کاسکت (کلاه افسری) خود را از

سر برداشته و خم شدم تا به نخی که درعرض گذر کشیده شده بود برخورد نکنم   و از زیر نخ عبور کنم. هنوز با کمر خمیده چند قدمی برنداشته بودم که از خنده حجره داران متوجه شدم جریانی پشت این ماجرا هست. نگاهی به پشت سرم انداختم تازه متوجه شدم که در واقع از کلاف و نخ خبری نیست و آندو حجره دار فقط نمایش آنرا اجرا میکنند تا یکی را مچل کنند. تمام ابهت افسریم توسط دو پشم فروش آنهم در میان جمع بازاریان فرو ریخته بود.  با عصبانیت به راهم ادامه دادم زیرا نمیتوانستم با کل حجره داران گلاویز شوم و بیشتر از این مایه دلمشغولی آنان گردم.  با این بهانه خود را تسکین دادم که:»بالاخره گذرتان به نظام وظیفه خواهد افتاد، آنوقت میدانم چگونه پدرتانرا دربیارم «.  به مسجد صاحب الامررسیده بودم که خودم از آنچه بسرم آمده بود خنده ام گرفت و  حتی  ته دلم هم بدم نمیامد که ایکاش با لباس شخصی بودم و آن بغل میایستادم و همراه بقیه به فیلم شدن دیگر عابران، میخندیدم.

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.