حکایت مار و پونه

سروان رهبر، افسر مقتدر اداره راهنمائی و رانندگی تبریز بود. او صبح ها در منطقه، از داوطلبین گواهینامه امتحان رانندگی میگرفت، عصرها نیز سر چهار راه شهناز  که مرکز ثقل و کانون ترافیک آن زمان تبریز بود، با چند پلیس زیر دستش، عبور و مرور ماشینها و عابرین پیاده را سامان میداد.


آقای کاشف کارمند اداره پست و صاحب مقام و منزلتی در اداره بود.  آشنائی او با سروان رهبر به زمانی بر میگشت که تصمیم به گرفتن گواهینامه رانندگی گرفت و تقاضا نامه پر کرد.  او امتحان آئین نامه را به آسانی گذراند ولی در خوان امتحان شهری بد جوری گیر کرده بود.  هفت بار در امتحان شرکت کرد و سروان رهبر نیز هر هفت بار او را لایق گواهینامه تشخیص نداد و مردودش نمود. آخرالامر با توصیه نامه ای از رئیس اداره پست، التماس خود آقای کاشف و تا حدی هم اغماض جناب سروان رهبر، گواهینامه ای برایش کارسازی شد.

 هنوز جوهر گواهینامه اش خشک نشده بود که یک فولکس قورباغه ای خرید و شادمان بخانه آمد تا اهل و عیال را برای اولین بار به ماشین سواری و خیابانگردی ببرد و در بولوار برایشان جگر کبابی بخرد. البته بدون نوشابه!  روز بعد آقای کاشف ماجرای این ماشین سواری را این چنین تعریف کرد:

دیروز خانم و بچه ها را سوار فولکس کردم که هم بگردانمشان وهم مهارت خود در رانندگی را نشانشان دهم. همه شادمان   بودیم. خانم و من در جلو، مادر خانم و دو  پسرم در صندلی عقب و دخترم در سگدونی  پشت صندلی عقب فولکس نشستیم.  دِ حرکت پیش به سوی بلوار(بولوار گِتمه گَلدیم).  چون بکرات هماهنگ کردن کلاچ و گاز را تمرین کرده بودم  با نرمی ماشین را حرکت دادم. چند صد متر اولیه هم بد نبود که ناگهان ده متر مانده به چهار راه شهناز چراغ راهنمائی قرمز شد (توضیح اینکه در آن زمان هنوز از رنگ زرد چراغ راهنمائی استفاده نمیشد. بیشتر هم بآن دلیل بود که عملا ترافیک زیادی در خیابانها نبود و دوم اینکه پلیس وسط چهار راه با ایماء و اشاره و گاها با داد، کمبود چراغ زرد را مرتفع مینمود).  من ازهول اینکه مبادا چراغ قرمز را رد کنم؛ هی به  پدال کلاچ وترمز میزدم که ماشین به تلپ تولوپ و تکان شدید افتاد.  دخترم که در سگدونی بود، سرش به شیشه عقب ماشین خورد و گریه و دادش به هوا رفت.  مادر خانمم هم هراسان صلوات میفرستاد واشهدش را میخواند.  در این میان هم ناشیگری رانندگی مرا به بی کفایتی موروثی خانواده ام  ربط میداد.  دو پسرم بی خیال از آنچه که در جریان بود تکانهای ماشین را تفریح انگاشته و با جهشهای در جای خود، آنرا تشدید میکردند.  زنم حسابی قاطی کرده  بود و مرتب و هیستریک داد میکشید و نفرینم میکرد که خاک بر سر میخواهی مارا بکشتن بدی!؟  توکه ماشین راندن بلد نیستی. (ایسدیسن بیزی اولدوره سن باشی داشلی !؟  سن کی ماشین سورماخ باشارمیسان).

  بیشتر هول شده و محکم فرمان ماشین را چسبیده بودم و در عین حال، با سپر جلو ماشین تمام کلاه بوقیهای نارنجی راهنمائی را که در وسط خیابان چیده بودند بر روی آسفالت می کشاندم تا آنکه  وسط چهار راه و مماس با سکوی  پلیس راهنمائی ماشین خاموش و متوقف شد.

پلیس روی سکو هراسان، زل زل نگاهم میکرد . چهار راه بند آمده و هر آن بر تعداد تماشاگران پشت نرده های پیاده رو افزوده میشد که دیدم سروان رهبر با قدمهای سریع نزدیک میشود. من و زنم هردو مبهوت و هراسان منتظر عکس العمل سروان بودیم تا اینکه او به ماشین رسید و مرا بجا آورد.  سراسیمه تبسم احمقانه ای کردم وگفتم:  جناب سروان چی شده؟  الان چکار باید بکنم؟ (جناب سروان نولوپ؟ ایندی گَرَک نِینیَم؟).  خانمم هم برای کاهش عصبانیت سروان، نه گذاشت و نه برداشت گفت جناب سروان شما ببخشید گُه خورد ( سیز بغیشلیون جناب سروان پُوخ ییپ ).

سروان نگاهی به توده کلاه بوقی های نارنجی وسط چهار راه انداخت.  ترافیک بند آمده، پلیس زرد کرده ومتحیر روی سکو را دید.  انبوه فزاینده جمعیت تماشاگر دور نرده های چهار راه را نگریست و سپس سرش را به شیشه باز طرف راننده نزدیک کرد و زیر لب بطوریکه بشنوم گفت  ایلانین زهله سی یارپیزدان گئدر، اودا یوواسنین قاباغیندا چیخار. (مار از پونه بدش میاد پونه هم جلو لانه مار سبز میشه) سپس رو کرد و گفت:  چکار کرده ای؟ هیچ چی. ریده ای به ترافیک  (نینه میسن؟ هِش زات. سیشمیسان ترافیکه).  ولی با دیدن اوضاع درون ماشین احساس کردم که انگار دلش به حال و وضعیت من سوخته و با لحن نسبتا ملایم ولی آمرانه گفت : بزن دنده یک گمشو ( ور بیره سیکدیر).

آموزه سروان را اطاعت کردم . زدم دنده یک و تا منزل هم با دنده یک رفتم.

.پ.ن. سیکدیر کلمه ایست که در تبریز کاربرد و معانی زیادی دارد. مودبانه ترین معنی آن گمشو است.

سکوی  پلیس و چراغ راهنمائی وسط چهار راه شهناز در عکس مشهود است        «

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.