مبارزه با هجوم فرهنگ مبتذل غرب؛ دیش زدائی

نزدیکیهای ظهربود که تلفن منزل زنگ زد.  آشنائی بود از سه کوچه پائینتر.  هراسان گفت که نیروی انتظامی ریخته به کوچه ما و دارند دیش هارا جمع میکنند و ال. ان. بی.  و رسیورها را هم ضبط میکنند.  نگاهی به بیرون انداختم.  پشت بام ها و کوچه پر بود از  نیروی انتظامی.  هلی کوپترها بالای سر جولان میدادند و صدای آنان، دزدگیر اکثر ماشینها را بکار انداخته   بود که آمیخته با صدای آژیر ماشینها، زمینه پر هیجانی را در فضای محله ایجاد میکرد.

 محشر کبرائی بود.  همسایه های کوچه از لای در آخرین اخبار دو کوچه آنورتر را با ایماء و اشاره و زبان تن بهم مخابره  میکردند. کوچکترها نیزبدون توجه به آنچه که در جریان بود شادمان سر و کول هم میپریدند.

باید سریعا اقدام میکردم.  همه از قبل با این پدیده آشنا بودیم و میدانستیم که چگونه سریع صحنه جرم را دگرگون و مدارک جرم را مستور نمائیم.  ولی باین سادگی هم نبود:داخل منزل را میشد  کاریش کرد ولی برداشتن دیش پشت بام با وجود هلی کوپتر و دیده بانان دوربین به چشمی که از بالای پشت بام ها حرکات همسایگان را نظاره میکردند، عملی نبود.  وجود دیش در پشت بام، یعنی بودن رسیور در داخل منزل.  صاحبخانه ها موظف بودند بدون هیچ عذر و مقاومتی رسیور را خود به مامورین تحویل دهند .

میبایست تن به قضا میدادم.  در حالیکه پشت پنجره و از لای پرده عملیات را نظاره میکردم،  در ضمن بفکر پرداخت جریمه داشتن ماهواره،  تهیه بودجه برای خرید مجدد  یک دیش و رسیور نو و استتار دیگر آلات لهو!و لعب! هم بودم.

نیروهای مهاجم، لحظه به لحظه به کوچه ما نزدیک میشدند. بچه های کوچه و از جمله بچه های خود من هم، با هیجان پرتاب دیشها از پشت بام ها را تماشا میکردند.  وانت نیروی انتظامی هم بسرعت دیش های له و لورده شده را از سطح کوچه جمع و بار ماشین میکرد.  همسایگان هراسان و هیجان زده در کوچه گفتگو و اوضاع را تفسیر میکردند. خانم هاسمیک ارمنی، نگران بود و میگفت » ماهواره به جهنم، آمما عاراق سارکیس را ببینند چی میشه؟ تا ثابت کنم که ما آرمنی هستیم ومیتوانیم عاراق بخوریم، شلاق را خورده ایم!!»  مادرم هم نگران و مضطرب به دعا و نفرین متوسل شده و میگفت  »  (ذلیل شده ها) ترا بخوان ببرن میگم شما اینصاف ندارین. این بچه من زیندانی  شاه بوده شما چیرا میبرین ذلیل اولموشلار».

ماموران اجرا به کوچه پائین ما رسیده بودند.  من از بالکن نظاره گر تحولات بودم.  منزل تومانیان بازدید و پاکسازی شد.  نوبت به منزل دکتر محبی رسید که زنش اروپا رفته بود و تک و تنها روزگار میگذراند.   تنها دلخوشیش دیدن شوهای کانالهای ترکی و عرب بود و آنقدر هم پیر و از کار افتاده بود که جذب کانالهای پورنو هم نمیشد.  منزل دکترهم پاکسازی شد و راه هجوم فرهنگ مبتذل بیگانه سد گردید.

  دکتر لرزان و ترسان پیش افسر رفت وبا لهجه شمالی وضعیت جسمی و روحی خود را تشریح نمود که «جناب سروان، کار من از تهاجم فرهنگی گدشته.  تنها مشغولیتم دیدن ماهواره است اینرا برمن روا ندارید». افسر بعد از نصیحتی آمرانه، وقتی متوجه شد که دکتر چند صباحی مهمان این دنیا هست، با لحنی دلسوزانه با اشاره به شخصی گفت» حاجیو میبینی؟ مامور عقیدتیست و کاری از من ساخته نیست. همه کاره ایشونند  دیگر اصرار نکن ما که رفتیم برو از پشت شهرداری مدل جدید رسیور بخرکه هم دیش کوچک downloadمیخواد هم کانال بیشتر میگیره» و رفت سراغ خانه بغلی.

پاکسازی همینطور ادامه داشت . منهم برگشتم به منزل که خود را آماده حوادث کنم.  هنوز مامورین به نیمه های کوچه مقابل نرسیده بودند که  ناگهان صدای موذن زاده اردبیلی از بلندگوی مسجد محلمان بلند شد؛ » توکلت علی الحی الذی لایموت….الله اکبر…» انگاری که فرمان آتش بس داده شد. همه عملیات پاکسازی بیکباره نیمه کاره  متوقف گردید. افسر، مامور عقیدتی و سرباز وظیفه های نیروی انتظامی، دفتر و دستکها خود را جمع کردند وسوار بر ماشینها، محله را سریعا ترک نمودند. حتی هلی کوپتر بالای سرمان هم چرخی عقابی زد و در افق ناپدید شد.  تصور میکردم که ادامه عملیات به بعد از اقامه نماز و ناهار موکول شده است و این فرصتیست طلائی که آلات جرم را به منزل مادر خانمم ببرم ولی…

بعد از ظهر شد نیامدند. فرداش شد نیامدند و بعد از بیست و چند سال هنوز هم چشم به خیابان دوخته ام  که کی برادران بر میگردند و مرا ازهجمه فرهنگ مبتدل غرب، برهانند. که دیگر جمع آوری ماهواره ها، کار یک کلانتری و دو کلانتری نیست.  باید قشونی بسیج کرد وعملیاتی در سطح گسترده وطن تدارک دید.  باور ندارید؟ پایتان را از  شهرها بیرون بگذارید و آبادیهای مسیر از ارس تا کرانه خلیج همیشگی فارس را نظاره کنید.  خواهید دید که روی پشت بام کلبه های روستاها  یک دیش بسوی فضا نشانه رفته است.

 

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.