مارکتینگ به روش غیر متعارف – اعجوبه ها

ابراهیم و میر کاظم اعجوبه های عرصه دستفروشی بودند. بجرات میتوان گفت که اگر مهارت انتخاب مشتری مناسب، توان ابداع خلق الساعه سناریوی فروش ، جربزه جلب مشتری!  و قدرت اجرائی تاثیرگذار را همه در یکجا نداشتند، فروش اجناس بنجلشان بهیچوجه  امکانپذیر نبود. آنان دو دوست و همدست بودند . متاعشان هر نوع رخت نیمدار، مشتریانشان یا در اصل شکارشان

13950623000241_PhotoL

روستائیان تازه وارد به شهر و محل کسبشان خیابان فردوسی بود. حال چرا فردوسی، چونکه اغلب مسافربریهای شهر و دهات اطراف چون تبریز نو، کیوان، میهن نور و ترانسپورت در این خیابان بودند. مسافران تازه وارد و غریب  از این کاراژها قدم بشهر  میگذاشتند و اغلب هم در مسافرخانه های آن حول و حوش چون پارس ، صبای خوی، پارس نو، درخشان مراغه، برق، ژاله و سعادت اقامت میکردند.

شگرد کار آنان بدینگونه بود که روستائی دبش تازه واردی را نشان میکردند ، سپس دریک چانه زنی و جدل ساختگی بین خودشان، روستائی را بطرف خود جلب مینمودند و نهایتا هم رخت نیمداری را به او قالب میکردند.  در این معرکه بازار، جنس، رنگ ، سایز و نوع لباس اعم از اینکه مردانه باشد یا زنانه. خردلی باشد یا عنابی . کوچک باشد یا بزرگ اصلا  مهم نبود . حتی نیاز ویا عدم نیاز مشتری به رخت هم عامل تعیین کننده نبود.  عوامل اساسی دو چیز بود؛  اول، حرص و طمع روستائی برای رسیدن به پول باد آورده بود و شاید تحقق رویای ابدیش ! برای بخاک مالیدن دماغ  تبریزیهای متفرعن و شهیر به زرنگی و زبلی، دوم اجرای ماهرانه سناریوی  فروش توسط ابراهیم و میر کاظم.

شرح یک معرکه گردانی واقعی 

محل اجرا: پیاده رو خیابان فردوسی تبریز

زمان اجرا: تابستان 1347

به نرده مغازه ما تکیه داده بودند و در حالیکه مانتوی زنانه خردلی رنگی را بدست داشتند  منتظر شکار بودند که ناگهان یک روستائی با کلاه بافتنی مشهدی ( بگفته ما ها ؛ سوموکسوز بورک !) به رنگ سبز سیدی  در سر پدیدار شد. از آن تیپ مخلوقاتی که حتی در گرمای مرداد ماه هم کلاه از سر برنمیدارند تا عام و خاص سید اولاد پیغمبر بودنش را  بفهمند.  وقتی سید روستائی سلانه سلانه نزدیک شد….  کلید نمایش هم  زده شد  و… اکشن:

ابتدا میبایست سید را از حرکت باز میداشتند. ابراهیم که آنروز رل فروشندگی را عهده دار بود، در یک سمت عرض پیاده رو، آستین مانتو را گرفته بود و در آن سمت پیاده رو هم، میر کاظم در نقش خریدار دامن مانتو را در دست داشت آنرا بطرف خود میکشید در این کشاکش، عملا پیاده رو مسدود شده بود و هرعابری از حرکت باز میایستاد.  سید ما هم که باین جنگ زرگری رسید ناچارا متوقف شد و  و در جریان محاوره و مشاجره بین ابراهیم و میر کاظم قرار گرفت

دیالوگ

ابراهیم (در نقش فروشنده و با صدای بلند و عصبی): مگه مال خودم نیست ؟ بتو نمیفروشم مگه زوره.   ( مال منیم دگی؟ سنه ساتمیرام مگر زوردی؟).

میر کاظم ( در رل خریداری مشتاق):  مگه نمیگوئی دویست تومان خوب قبول میکنم! ( ایکی یوز تومن دئمیسن مگر. یاخجی منه قبولدی!)  

ابراهیم (در حالیکه مانتو را بطرف خود میکشد) : اگه هزار تومن هم بدی ، بتو نمیفروشم. ( مین تومن ده وئرسن سنه       ساتمیرام). 

میر کاظم ( با قیافه ای ملتمسانه ):  لعنت بر شیطان بیا تمامش کنیم. ( الله شیطانا لعنت ائله سین. گل قورتاراخ )

ابراهیم: ( با عصبانیت در حالیکه مانتو را از دست میر کاظم میکشد): عجب آدمی هستی ها …نمیفهمی…  نمیفروشم.        (پی… غریبه آدامسان ها.  قانمیسان، ساتمیرام).

 بالاخره مانتو را بزور از دست میر کاظم بیرون کشید و بطرف بازار راه افتاد.

 میر کاظم( زیر لب ولی بنحویکه سید روستائی بشنود): عجب آدمیه ها. اگه زنم نمیخواست ، اینقده منتش را نمیکشیدم!            (عجب آدامدی ها . آرواد ایسته مه سیدی بیر بئله منّت چکمزدیم)

روستائی دیگر مجاب شده بود که میر کاضم هم مثل دیگر زن ذلیلان شهرنشین مجبور استکه که مانتو را بخرد

پرده دوم:

میرکاظم ( با خودش):  مرتیکه لجوجج خودش گفت ها که دویست تومن میفروشد، ولی حالا لج کرده که بتو نمیفروشم!

میرکاظم ( روبه روستائی):  پسرعمو منهم سیدم. یه کمکی کن. من باید اون لباس را بخرم، برو دویست تومن بذار کف       دستش و مانتو را ازش بگیر من اینجا منتظرم. بیار بیست تومن اضافی ازت میخرم!

سید روستائی چشمانش برق زد و کک رسیدن به پول مفت و حلال! در وجودش افتاد.  سریع خود را به ابراهیم رساند و مانتو را خرید .  میر کاظم که از دور آندو را نظاره میکرد. وقتی مطمعن شد که تیرشان بهدف خورده و معامله انجام گرفته است ، سریعا آن بغل، در کوچه میار میار ناپدید شد.

417361_3921-e1506911375351.jpg

روستائی فاتحانه و خندان بسمت  میر کاظم آمد تا مانتو را تسلیم کند و دویست و بیست تومن را بگیرد ولی میر کاظمی در میان نبود. او ناپدید شده بود . حال سید روستائی مانده بود  با یک مانتوی خردلی در دست.  حیران و مستاصل اطراف را میپائید و سراغ میرکاظم را میگرفت.  خواست ابراهیم را پیدا کند تا بلکه مانتو را پس دهد ولی از او هم اثری نبود چون ابراهیم  هم بعد از گرفتن دویست تومن در کوچه عین الدوله ناپدید شده بود.  ساعتی بعد هر دو در قهوه خانه حاج محمود نارگیله در میار میار قلیان میکشیدند و درآمد حاصله از کسب روزشان را تقسیم میکردند !

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.