مبدا تاریخ

حاج عبدالله تاجر معتبربازار بود و در «قیز بستی بازار» حجره ای داشت. صبحگاهی زود،در سر راهش به حجره، بادی در شکمش پیچید . نگاهی به اطراف انداخت و چون کسی را در دور و بر ندید ،خواست خود را راحت کند و باد شکم را خارج نماید. اما تخت گاز رفت و کنترل فرمان از دستش خارج و باد با صدای مهیبی خارج شد. از بدبختی حاجی، آ سید ممد کاسبکار هم تیمچه ای

نه!! حاج عبدالله؟

 در حجره خود آن پشت مشغول بود، که هم صدا را شنید و هم صاحب صدا را دید ولی، هردو انگاری که چیزی اتفاق نیافتاده، بعد از سلام و علیکی بی تفاوت براه و کار خود ادامه دادند آمممما….

 نزدیکیهای ظهر که بازار باز شد ، آ سید ممد جریان ماوقع را به همسایه اش  میرزا تقی گفت او هم به مش غفور و.. تا  اینکه تا وقت اذان ظهر تمام تیمچه ، تا عصر کل بازار و چند روز بعد نیز تمام تبریز از عمل غیر اخلاقی و شنیع حاج عبدالله  آگاه شده بودند. دیگر  حاجی شده بود انگشت نمای شهر حتی کودکی هم او را میدید میگفت «حاج اوسجوران » (حاجی گوزو).  این دیگر شده بود لقب حاجی.  البته بگویم که در شهر ما حتی بعد از «قانون لغو القاب» رضا خانی هم، سنت لقب دهی بقوت خود باقیست. حاجی که عزت و اعتبار خود را بر باد رفته میدید،  تصمیم به ترک دیار گرفت.  حجره و انبار را فروخت و به رشت مهاجرت کرد و در آنجا، کار و کاسبی موفقی راه انداخت.

سالها گذشت و حاجی دوباره صاحب مکنت و منرلتی شد ولی همه چیز که پول نیست پیر و پیرتر میشد و رنج غربت و عشق وطن آتش بجانش میزد. روزی با خودش گفت » از آن واقعه جان و مال سوز سالهاست گذشته ، دیگر نه کسی مرا بیاد دارد و نه آن جریان در یادها مانده است.  دیگر غربت بس است برگردم تا حداقل روزهای آخر عمر را در وطن خود بگذرانم و در آن خاک بیارامم. »  حاجی بعد از خیر آمدن استخاره مصمم تر شده بار و بنه را بست و عازم تبریز شد.

 هرچه حاجی به وطن نزدیک میشد هیجانش هم بیشتر میگردید.  بعد از گردنه شبلی که دیگر تبریز در افق نمایان شد، او دیگر قرار و آرام نداشت.  چوپانی را کنار جاده دید و بسمتش رفت تا خستگی رفع کند و هیجانش را تخفیف دهد. چوپان از کتری خود که از دوده سیاه شده بود استکانی چای به حاجی داد.  خوش و شیرین با هم گپ میزدند که در میان، صحبت حاجی به پلی که قبلا ندیده بود اشاره کرد و از چوپان پرسید :

این پل ِکی ساخته شده ؟                                 ( بو کورپونی هاواخ دوزلدیپ لر؟)

چوپان : دوسال بعد از گوزیدن حاجی عبدالله    ( حاج عبدوللا اُوسجوراننان ایکی  ئیل سورا !!)

بعبارتی بعد از گذشت سالهای دراز، نه تنها  آن واقعه فراموش نشده بود که هیچ، آوازه گوز حاجی حتی بگوش چوپان گردنه شبلی هم رسیده  بود و جانسوزتر اینکه در ذهن عامه نقش بسته و مبدا تاریخ شده بود که زدودن آن ناممکن بود.   

 حاجی متالم و متاثر از این واقعیت، عطای وطن را به لقایش بخشید و سر خر را کج کرد و راهی ناکجا آباد شد تا در غبار زمان ناپدید و فراموش  شود!!

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.