• تماشاگه خاطره ها 

انبوهی از عکسهای قدیمی دارم که دریغم آمد در بایگانی آلبومها و یا در کنج پستوها، از دیدها دور باشند. البته ورای مساله حریم و حرمتها، انتخاب موضوع، گزینش و توضیحات هر عکس باید به گونه ای باشد که برای مخاطب جذاب٬ مضمون دار و یادآور خاطره و یا رویدادی باشد.

اصولا آلبومهای شخصی، مخاطب عامه ندارد، ولی میتواند برای یک هم محله ای، همدوره ای، همشهری،  همسن، همزبان و همباور گیرائی داشته و یادآور خاطراتی باشد.

 

تماشاگه خاطره ها محل نشرعکس و نگاره های اینچنینی خواهد بود.

اطلب ال العلم ولو فی الصین و الباکستان

حدیث است که؛ جویای علم باشید حتی اگر در چین باشد. فرمایش خوبیست ولی من از هول حلیم آنچنان در دیگ افتادم که نه در ماچین، که در شمال پاکستان و در نزدیکی مرز افغانستان در شهر پیشاور به دنبالش گشتم. امروزش٬ پیشاور بعد از پنجاه سال تعالی! و پیشرفت! اجتناب ناپذیر و جبری، تازه شده مهد پرورش طالبان پاکستان و افغانستان٬ چه برسد به آن زمان!

تاریخ سوم مهر سال چهل و شش را از یاد نخواهم برد.  زیرا به قصد علم که نه، دیدن  جاهای دیگر و لاف سیاسی زدن خود را به آب و آتش زدم و تنها باب گشوده پاکستان مانده بود که پریدم تو!!  در چنین روزی غربت ده ساله من از پیشاور پاکستان شروع شد.

در کراچی چون جزو اولین گروه دانشجویان اعزامی به پاکستان بودم پیشوازی بود و خیر مقدمی و همه خوش خیالانه، تصور میکردیم که شرایط همواره اینچنین ادامه خواهد داشت.  ولی به محض اینکه من و ده نفر دیگر از جوانان جویای علم از کراچی به فرودگاه پیشاور رسیدیم، اسکندری نامی از ایرانیان که به استقبال آمده بود، وضع و اوضاع را در یک جمله به ما فهماند:  «شماها جای دیگه ای نبود برین؟» فهمیدم که بی گدار به آب زده ایم.  شب با اتوبوسی مثال ماشین مشدی ممدلی از فرودگاه به دانشگاه و خوابگاه رسیدیم. ساعتها بود که غذا نخورده بودم. گرچه چند کلمه ای انگلیسی میدانستم ولی نتوانسته بودم حالیشان کنم که گرسنه هستم. حتی زبان  اردو هم که قرابتی به فارسی دارد کارساز نبود چون زبان بومی، پشتو بود.  بهر حال بالاخره با زبان بی زبانی فهماندم که از گرسنگی در حال نزعم. از غذای مانده خوابگاه چیزکی آوردند، تند و فلفل اندود بود٬ ولی چاره ای نبود جز خوردن همان معجون آتشزا.

با این خوش خیالی که شاید از فرط خستگی و گرسنگی همه چیز را سیاه و ناخوشایند می‌بینم و به امید اینکه فردا روز دیگریست روی تخت حصیری زمخت دراز کشیدم.  ای داد!  دیدم که سقف اتاق پر از مارمولک است. منی که از قورباغه هم هراس داشتم با دیدن این منظره بیرون جهیدم و خدمتکار را به کمک طلبیدم. او که نامش عبدالرحمان بود از هراس من به خنده افتاد و با لنگه کفش مار مولکها را روی سقف له و لورده کرد!  آری این چنین آغازید تحصیل من در خارج از کشور.

  پاکستانِ من یکسال ونیم طول کشید که نهایتا بعد از نقشه و برنامه ریزی به ترکیه  نقب زدم و در رفتم.  این تغییر مکان به این سادگی نبود.  مقامات اعزام دانشجو خود می‌دانستند که ماها، عملا ابزار تحقق برنامه تبادل دانشجو بین دو کشور پاکستان و ایران هستیم. هیچکدام از ما اطلاعاتی در مورد پاکستان نداشتیم. در تهران هم برنامه ای توجیهی برایمان تدارک ندیده بودند و همه مقامات اعزام دانشجو هم به محض رسیدن ما به مقصد ناپدید شده بودند٬ مبادا اینکه یکدفعه ما پشیمان شویم و از تحصیل در پاکستان روی گردانیم.  پاسپورتی به ما داده بودند که فقط برای مسافرت به پاکستان و برگشت به ایران معتبر بود. حتی برای افغانستان رفتن هم می‌بایست از سفارت ایران در اسلام آباد و کنسولگری افغانستان در پیشاور (داون تاون پیشاور) مجوز می‌گرفتیم.

 

 

 

 

 

Advertisements

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
پیوند | این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.