پرسه در گذر خاطره ها -اهراب

اهراب

غرض از این نوشته شناساندن اهراب، محله ای در کهن دیار تبریز نیست. در حقیقت از اهرابی که در ذهن من نقش بسته، اثر کمی باقی هست. محله ای که از نه تا بیست و دو سالگیم را در آنجا گذراندم و در میان مردمش زیستم. اکنون در دهه هفتاد عمرم وقتی به گذشته مینگرم در مییابم که خوش ترین، بی غل و غش ترین و دلی دولی ترین روزهای زندگیم، در آن زمان، در تبریز و اهراب  گذشته است. من آن تبریزی مد نظرم هست که علاوه بر ارک علیشاه و شاه گُلی، خانه

111_6

سوم ابتدائی را در دبستان آذر خواندم. عکس مربوط به دهه چهل میباشد.

مشروطیت،  بازار، کوفته تبریزی٬ چلوکباب و مسجد کبودش٬ وقتی در خیابان‌هایش پرسه میزدی بعید نبود که با استاد شهریار، میر محسن مستجاب الدعوه، تیمسار مهرداد، آقای  عطائی دبستان سعدی، آقای شایا، شازدا دیهیم، وعبدالله واعظ… مواجه شوی.  همانطوریکه  ممکن بود با نایب اوغلی حمید، مال یوسوف، آلمان چزدی، دلی جاواد، علی بِداوام و پولات هم  روبرو شوی.

چهارده سال از عمرم را در محله اهراب تبریز گذرانده ام. کودکی  و نوجوانیم آنجا شکل گرفت.  با وجود اینکه سی و دوسال ساکن تخت طاووس تهران بودم، ولی بیشترخود را اهرابی میدانم تا بچه تخت طاووس.  بعد ازمن، خانواده ام چهارده سال دیگرهم ساکن اهراب بودند. هنوز هم ریشه مستحکم خانوادگی در تبریز دارم و ازین روست که در هر فرصت دیدار، پرسه ای در کوی و برزن تبریز و اهراب میزنم.

 

بیهقی تنها دبستان دخترانه اهراب در دهه چهل

روزگار زیبائی بود و زیبا هم سپری شد. آنروزها اگر ساکن اهراب میبودی، چه بسا میرزا طاهر خوشنویس، ابوالحسن خان اقبال آذر، قزوینی، مدقالچی، حاج آقا نوظهور، یوسف سینما، کچل حاج حسین، حاج حسن آقا  کاملی، حاج آقا دستمالچی، تواضع آجیل فروش، فاطمه زرگری خواننده، محمود آقا حامامچی،دیبائیان و آقای قائم مقامی (مدیر آقا) همسایه ات بودند.  مسلما هم با دلی رحیم، تولامبارچی صادق (قره لنت)، ننه والله، مینجیخلی علویه و…نیز هم محله ای بودی.

نمائی از اهراب دهه چهل زمانیکه با محمد برجسته باف که خود یک اهرابی است، هم محله ای و همکلاسی بودیم

  زمان ما، اهراب محله ای بود با خیابانی خاکی که از قونقا باشی آغاز می‌شد و در آرا چورکچی خانا به پایان میرسید.  هرروز چوپانان گله خود را از مسیر خاکی اهراب که بعد ها آسفالت شد و خیابان خیام نام گرفت، برای چرا به لاله دوزی که دشتی بعد از گزیران بود میبردند. آن اهرابی که در آن هنوز باغات شاوا، گود مزقللر، قهوه خانه گزیران  و چشمه باشی پا برجا بودند.

هر یک از همسایگانمان  در بن بست بادامچی، واقعه و خاطره ای را بیادم میاورند.  مگر میشود از بن بست بادامچی دهه چهل و پنجاه یادی کرد و از مدیر آقا (آقای قائم مقامی)، جوجه ممد، قزوینی، کتدی گیل، داش کَسَن، عبد الخالق عمی، معصومه خانم و احمد داش بقال سر کوچه مان سخنی نگفت؟  امید که در آینده چنین فرصتی دست بدهد.

 

 

چند توضیح:

 عکسها از سایت اهراب میباشند: http://ahrab.ir/index.php

 ننه والله:  از کسبه دوره گرد محل بود.  او از یک پا معلول بود (البته مقداری هم معلولیت ذهنی

ننه والله

داشت) و بغل تازا حامام روی چرخ دستی لبو و باقالی (پخله) میفروخت. امر توزیع و نصب عَلَم هیئتهای مذهبی و اعلامیه های ترحیم نیز بعهده او بود.

 صادق تولامبارچی (صادق تون تاب):   تون تاب تازا حمام بود و چون چهره اش اغلب با دوده مازوت سیاه بود بهمن پسر همسایه، لقب قره لنت (نوارچسب  سیاه)  را  بر او نهاده بود.

تولامبارچی صادق (قره لنت)

صادق عاشق  معصومه، خدمتکار همسایه روبرو بود.  او از بالای دیوار حمام و معصومه از لای در پیام عشق ردو بدل میکردند.

محمود آقا حامامچی:   مدیر تازا حامام (حمام نو)، سرپرست هیئتهای مذهبی و معتمد محل بود. یاد مانده من از ایشان اینکه ما سه برادر به تازا حامام که سر کوچه مان بود میرفتیم .

محمود آقا و دوستان

محمود آقاحمامچی (دوم از راست) که ما سه برادر را از حمام اخراج کرد!

 

یک روز داخل نمره حمام عمومی، می‌خواستیم بند بازی برت لانکاستر در فیلم بند باز را تقلید کنیم که هر سه از دوش آویزان شدیم.  لوله تاب نیاورد و شکست و آب فواره زد. خبر به محمود آقا رسید و او هم من و برادرانم را رسما از حمام بیرون انداخت.

  منجیخلی علویه (زلم زیمبو علویه):  علویه سرمه و وسمه اش همیشه پا برجا و مقادیری بدلیجات به لباس و تنش آویزان میکرد و به خانه های اهل محل سر میزد و اخبار محله را منتقل میکرد. غذا و میوه ای میخورد و میرفت. از خصوصیاتش اینکه از نوحه خوان و آخوند و مجلس عزا خوشش نمیامد.  در  یکی از آمدنهایش بمنزل ما گربه مان، کفش مینجیخلی علویه را احتمالا بخاطر بوی چربیی که علویه بمنزله واکس به کفش خود میزد، بدندان گرفته و در رفته بود. مادرم بدنبال گربه و کفش همه جا را گشت ولی اثری پیدا نکرد و اجبارا کفشی دیگر برایش جایگزین نمود.

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
در حاشیه | این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.