بزرگ خاندان

 حسین عمی (عمو) برادر ارشد و تنی پدر بزرگم، حاج غلامحسین بود. او به لحاظ سنی، بزرگ خاندان محسوب میشد گرچه  خود  خصلتا و ذاتا چنین رتبه و منصبی را نه برسمیت شناخت و نه قبول کرد.  همه او را حسین عمی صدایش میکردند و تنها حاج غلامحسین، او را حسین داش (داداش= برادر بزرگ) خطاب میکرد.   سنگینی و وقار حاج غلامحسین که فامیل و اهل  محل هم به آن واقف و معترف بودند، برای حسین عمی مفاهیم بیخودی بودند و در دار دنیا به کسی و چیزی  وقعی نمی گذاشت چه برسد به برادر کوچکش غلامحسین.  زمانی هم که باهم مواجه میشدند، این حاج غلامحسین بود که سلامی میداد و سریع به باغ و باغبانی خودش که پشت خانه اش قرار داشت، پناه میبرد  تا در تیر رس کنایه و نگاه حسین عمی نباشد.

حسن عمو عموی من که میشود برادر زاده حسین عمی تعریف میکند  :  روزی در باغ  کار میکردم که یکهو هوس توت خوردن بسر حسین عمی زد.  دستور داد که بالای درخت بروم و برایش توت بریزم.   بالای درخت مشغول تکان دادن شاخه توت بودم که حاج غلامحسین وارد باغ شد و با عصبانیت رو به حسین عمی کرد ، » داداش این چه حرفیست که در قهوه خانه زده ای که پسر مشهدی علی قصاب بی عقبه است و بچه دار نمیشود » .  حسین عمو در حالیکه توت خاک آلود را با فوت استرلیزه (!) میکرد، بی آنکه نگاهی به حاج غلامحسین بیانداز غرو لندی کرد و رو بمن که بالای درخت از خنده و ترس در حال انفجار بودم کرد و گفت » حسن سیلکله» ( حسن شاخه را بتکان). حاج غلامحسین وقتی که دید حرفش باد هوا ست، برای حفظ احترام خود، غرغری کرد و رفت.

 

حسین عمی

    اساسا حسین عمی و حاج غلامحسین از هر نظر نقطه مقابل هم بودند. باین صورت که هر قدر پدر بزرگم حاج غلامحسین فردی  جدی، با ضابطه و با وقار بود، برادر بزرگش حسین عمی، دنیا و مافیها را جدی نمیگرفت. بعبارتی دنیا را بیضه چپش هم حساب نمیکرد و به کسی باج نمیداد.  حاج غلامحسین مومن بود و متعبد به نماز روزه اش، در حالیکه حسین عمی یک آتئیست و دهری بالفطره بود.  کلا با در نظر گرفتن دیگر خصوصیات و طبع حسین عمی، میشود گفت؛ او ناخودآگاه یک آنارشیست بود.

حاج غلامحسین حسن زاده آژیری

 دو  برادر تنی هم بودند لیکن از آمد روزگار نام فامیلشان متفاوت بود.  باین ترتیب که؛ زمان رضا شاه،  وقتی داشتن نام خانوادگی برای هر ایرانی و صدور شناسنامه برای هر فرد اجباری شد، انتخاب اسم فامیل برای عوام الناس بیسواد بگردن ماموران  ثبت احوال بود.  آنان محله به محله  کوچه ها را میگشتند و تمام درها را میکوبید و به افراد اسم فامیل میدادند و سجل یا شناسنامه صادر میکردند.  در این روند اصولا یک روش عمومی دنبال میشد که  به اسم پدر فرد، پسوند و یا پیشوند  زاده ، پور یا  نژاد را اضافه مینمودند که بانضمام کلمه ای برگرفته از نام زادگاه فرد ( چون غیاث آبادی یا سرابی) ویا با کلمه ای با مسما یا بی مسما، نام خانوادگی شخص را تکمیل می کردند.  در این روند پدر بزرگم شد «غلامحسین حسن زاده آژِیری » که خودش هم تا آخر عمر ندانست که آژیری چه صیغه ایست و برای حسین عمی هم نام فامیلی» حسن نژاد قدیم » را گزیدند.

ناهمگونی ایندو تنها در اسم نبود در خصلت و خو هم متفاوت بودند:  هرقدر حاج غلامحسین دلبسته خانواده و آقا منش بود،

حاج غلامحسین و مادر و مادر بزرگم

حسین عمی ناسازگار و قلدر مسلک بود.  همسرش بیگم  باجی  سالی دوازده ماه با او قهر بود، با این وجود یازده  شکم زائید که از آنان فقط چهار تن زنده ماندند.  گوئیا ایندو در مواقع نادر آشتی،  فرصت را از دست نداده و فریضه واجب  فرزند سازی را بجا میاوردند  و مجددا به قهر خود ادامه میدادند.

رابطه حسین عمی با فرزندانش بصورت ارباب رعیتی بود.  او در دار دنیا  فقط به خرش توجه داشت که آنهم از روی نیاز بود .  حسین عمی در جوانی از دار بست افتاده و کمرش شکسته بود و همیشه خمیده را میرفت و خر تنها وسیله نقلیه اش بود.  این دلبستگی ناشی از احتیاج آنقدر قوی بود که هروقت احساس میکرد خرش مریض است یا حال ندارد، نصف شب هم شده هاشم  دائی پسرش را سراغ حسن عمو (عمویم) که در ضمن دردانه ترین برادر زاده اش بود میفرستاد که خر را معاینه کند و درمان نماید.  به نظر حسین عمی تبحر بیطاری حسن عمو حرف نداشت.  هاشم دائی تعریف میکند که در یک همچنین شبی، حسن عمو احضار شد تا خر حسین عمی را معاینه کند و دردش را دوا نماید.  حسن عمو هم بعد از معاینه تشخیص داد که خر مسموم شده است و دوغ تجویز نمود.  سریعا دوغی  تهیه شد و هاشم دائی دوغ را با آفتابه به خر مسموم خوراند.

من خود خاطره ای از خر حسین عمی دارم:  گاهگاهی که حسین عمی بخانه ما مهمان میامد، خرش را هم به تیر چراغ برق دم در منزل میبست.  ناهاری میخورد و سوار خرش میشد و به محله شان آخنی بر میگشت. در یک چنین روزی که حسین عمی مهمانمان بود، خر را دم در بسته بود.   با دیدن خر روح گاوباز فیلمهای وسترن در من حلول کرد و خواستم که مانند یکه سوارهای گاو باز روی زین بپرم.  آن موقع شاید چهارده ساله و در مرز نوجوانی بودم.  به این نیت  چند قدم عقب رفتم وبا شتاب بطرف خر خیز اکرباتیک برداشتم.  انگار که خرهم نیت مرا فهمیده بود که با یک اقدام برق آسا و با دقت هماهنگی یکدهم ثانیه ای، زمانیکه میان هوا و زمین بودم، با جفتک هدفمندی به زیر شکمم کوبید که در اثر آن من در هوا چرخی خوردم و برعکس، رو به ماتحت خر بر پالان فرو افتادم.  از درد بخود می پیچیدم ولی دلخوش بودم که از اهالی کوچه کسی نبود که خر سواری وارونه و مرا شاهد باشد.

حسین عمی باغبان قابلی بود. حال چگونه آوازه این مهارتش به کنسولگری امریکا در تبریز رسیده بود را نمیدانم.  بهر صورت  او باغبان کنسولگری بود.  تنها نفع ما از این مشغله، اینبود که گاهگاهی توپ های تنیس دور ریز و کار کرده  کارمندان کنسولگری را برایمان هدیه میاورد که به یّدی دری توپ (توپ هفت پوسته) مشهور بود و در آن روزگار خود اسباب بازی کمیابی بود. خدایش بیامرزد.

 

 

دربارهٔ delidoligunlerدَلی دولی گونلَر

دَلی دولی صفتیست در ترکی تبریز که به انسانهای رک گو، دست و دل باز و عیار گویند. "دَلی دولی گونلَر " ، روزگاران چنین زنان و مردانی است.
این نوشته در خاطره ها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای بزرگ خاندان

  1. محمود :گفت

    عرض شود درگیریهای احتمالی بین دو برابر ناهمجنس احتمالا داستان ها و ماجراهای جذابی رقم زده که امیدواریم اونها رو به قلم زیبا و توانای شما بخونیم

    دوست داشتن

نظر و یا سوالی دارید؟ بفرمائید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.