جانی دپ در بوتیک اخترآباد

،در برهوت حاشیه  غربیِ مهر شهرِ کرج آنجاتیکه تپه و کتل ها به دیوار زندان قزلحصار منتهی میشود، در دامنه آق تپه آبادیهای خلق الساعه ای ایجاد شده اند.  رجب آباد، ملک آباد، اختر آباد، و چند آبادِ دیگر.  ساکنین، همه مهاجر از آذربایجان و یا افغانستانند.  زبان رایج ترکی ویا افغانی است ولی همه فارسی هم بلدند!

در برهوت حاشیه  غربیِ مهر شهرِ در اختر آباد، آنجاتیکه تپه و کتل ها به دیوار زندان قزلحصار منتهی میشود، جانی دپ بر پیشانی بوتیک گل آقا

  در اینجا از خدمات شهری خبری نیست ولی در اثر «استیلای فرهنگ وارداتی»، تمام نمادهای مد روز، از لباسهای «برند» گرفته تا کلاسهای ائروبیک و بدنسازی، کامپیوتر، آموزش زبان و موسیقی و صد البته انواع گوشیهای موبایل آک و دست دوم  تا بخواهی در دسترس است. مضافا که از آن  گونه مواد! هم  در کوچه و بن بستش عرضه میشود. ادامه‌ی خواندن

Advertisements
نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید

شیوه غریب سوداگری

ساعت هشت صبح برای انجام کاری در چهارراه شهناز بودم.  هنوز ساعتی به باز شدن ادارات و مغازه ها مانده بود . چند دکاندار سرگرم تمیزکاری، آبپاشی جلو مغازه و یا چیدن ویترین خود بودند.  میخواستم برای گذراندن وقت  سری به کله پاچه فروشی سر میار میار بزنم  که توجهم را بساطی سر کوچه بخود جلب کرد . او اجناس داخل جعبه شامل تسبیح های دانه درشت،جاهلی ، سایز متوسط بچه جاهلی ، دراز اداری و دراز شیخی را همراه با دیگر اجناس خود چون اسکناس های

زمان شاه ، مهره مار ، پنجه بکس ، چاقوی ضامندار  و انگشترهای نقره جاهلی ( گنده و چهارگوش با نگین سیاه یا قهوه ای شبه عقیق) ، انگشتر دانشجوئی ( بیضی با آرم دانشگاه امریکائی )، ویژه کارمندان و با فیروزه و یشم ریز مخصوص متدینین عافیت طلب و قوه باء  طلبان را،در کنار ناخنگیر ، دهنی عقیق قلیان را روی جعبه میچید تا در معرض دید مشتریان قرار دهد .

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | 2 دیدگاه

پرسه در گذر خاطره ها -اهراب

اهراب

غرض از این نوشته شناساندن اهراب، محله ای در کهن دیار تبریز نیست. در حقیقت از اهرابی که در ذهن من نقش بسته، اثر کمی باقی هست. محله ای که از نه تا بیست و دو سالگیم را در آنجا گذراندم و در میان مردمش زیستم. اکنون در دهه هفتاد عمرم وقتی به گذشته مینگرم در مییابم که خوش ترین، بی غل و غش ترین و دلی دولی ترین روزهای زندگیم، در آن زمان، در تبریز و اهراب  گذشته است. من آن تبریزی مد نظرم هست که علاوه بر ارک علیشاه و شاه گُلی، خانه

111_6

سوم ابتدائی را در دبستان آذر خواندم. عکس مربوط به دهه چهل میباشد.

مشروطیت،  بازار، کوفته تبریزی٬ چلوکباب و مسجد کبودش٬ وقتی در خیابان‌هایش پرسه میزدی بعید نبود که با استاد شهریار، میر محسن مستجاب الدعوه، تیمسار مهرداد، آقای  عطائی دبستان سعدی، آقای شایا، شازدا دیهیم، وعبدالله واعظ… مواجه شوی.  همانطوریکه  ممکن بود با نایب اوغلی حمید، مال یوسوف، آلمان چزدی، دلی جاواد، علی بِداوام و پولات هم  روبرو شوی.

ادامه‌ی خواندن

در حاشیه | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید
  • تماشاگه خاطره ها 

انبوهی از عکسهای قدیمی دارم که دریغم آمد در بایگانی آلبومها و یا در کنج پستوها، از دیدها دور باشند. البته ورای مساله حریم و حرمتها، انتخاب موضوع، گزینش و توضیحات هر عکس باید به گونه ای باشد که برای مخاطب جذاب٬ مضمون دار و یادآور خاطره و یا رویدادی باشد.

اصولا آلبومهای شخصی، مخاطب عامه ندارد، ولی میتواند برای یک هم محله ای، همدوره ای، همشهری،  همسن، همزبان و همباور گیرائی داشته و یادآور خاطراتی باشد.

 

تماشاگه خاطره ها محل نشرعکس و نگاره های اینچنینی خواهد بود.

ادامه‌ی خواندن

پیوند | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

– دعوای سر حاجی نین باشی

حسن عمو تعریف می کرد؛ در آن زمان که همه به حمام عمومی می رفتند. دلاک ها ( کیسه کش های حمام) سرو ریش  هم می تراشیدند.  روزی که من هم در حمام بودم، دو دلاک برسر سر تراشیدن سر حاجی بزاز دعوایشان شد و هر کدام ادعا می کردند که حاجی مشتری اختصاصی او هست . دعواشان بالا گرفت و بزن بزن و مشگفه ( پارچ مسی حمام  ) پرت کردن ها و….  در این میان مشتریان سعی می کردند که غائله را بخوابانند و آن دو را آشتی دهند. بالاخره با پادر میانی و توسل، مش صادق و مش جعور را از هم جدا کردند بعد از چندین صلوات و خواهش، بالاخره تُن صدا ها پائین آمد و فحش های چارواداری ملایم و کم مایه تر شد.  حاجی بزاز هم که بالاخره باعث و بانی دعوا بود، متحیر رو ی  سکو در کناری نشست.

 میر تقی نوحه خوان و چند نفر دیگر، مش صادق دلاک را که بیشتر جوش می زد، به کناری کشید و با عتاب « مش صادخ اوتان میسوز آخی  سیز همکار سوز! » ( مش صادق خجالت نمی کشید؛ آخه شما همکارید)

 مش صادق در حالیکه سرش را تکان می داد با نگاهی به حاجی بزاز؛ « بابا، سوز حاجینین باشینده دگی کی؛ سیچیم اونون باشینا! مش جعور ایستیر زیرکلیخ ائلیسن» . ( بابام، دعوا بر سر  تراشیدن سر حاجی نیست.  ریدم به اون سرش. مش جعفر میخواهد رندی کنه).    بالاخره هر دو طرف دعوا را کشان کشان مجبور به بوسیدن هم و ترک مخاصمه کردند و غائله پایان یافت. حاجی بزاز که در این میان بی دلیل فحش را خورده بود، دوشی گرفت و رفت.

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید

حسن عمو! جواد جیم شد!

 از عقل باختگان محله قره آغاج بود ولی چون تخیلات و اوهامش ایجاب میکرد که مدام در حرکت باشد، به تمام محلات تبریز میرفت و همه اهالی شهر او را میشناختند.  دلی جاوات (جواد خله) خودش هم راننده بود، هم ماشین.  او سوار بر مرکب

راه منطش به آخینی در آن روزگار. اثر آبرنگ از عمویم دکتر محمد آژیری

خیالی اش تبریز را در می نوردید.  با دهانش صدای موتور ماشین در میاورد. دستها بصورت ده و ده دقیقه به جلو انگاری که فرمان ماشینی  گرفته باشد، استارتی  میزد و جلو عقبی میکرد و ماشین را راه میانداخت.  جاوات خصلتا خندان و بی آزار و سرش بکار خود بود و از معدود همشهری های من بود که با کسی کاری نداشت؛ گرچه در شهرما همه با همه کار دارند!!.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | ۱ دیدگاه

آن روزگاران

گاه گاهی که به آخنی منزل پدر بزرگم میرفتم، از پشت دیوار باغشان که مجاور کشتزارهای آخنی و حکماوار بود،  آواز برزگری از مزارع دور بگوش میرسید که وقتی با آهنگ وزش باد و رقص سنبلها آمیخته میشد، نواهنگ خیال انگیزی را

سامان میداد.  مضمون آوازها عموما عشق بود و جدائی و طبعا سوزناک و حزین، که عامیانه سیگاه (سه گاه) میگفتیم. روانشاد مادر بزرگم آبا، وقتی سیگاه میشنید میگفت؛یارالی (سوزناک) میخواند، حتما آلوده (دلباخته) است.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید