• تماشاگه خاطره ها 

انبوهی از عکسهای قدیمی دارم که دریغم آمد در بایگانی آلبومها و یا در کنج پستوها، از دیدها دور باشند. البته ورای مساله حریم و حرمتها، انتخاب موضوع، گزینش و توضیحات هر عکس باید به گونه ای باشد که برای مخاطب جذاب٬ مضمون دار و یادآور خاطره و یا رویدادی باشد.

اصولا آلبومهای شخصی، مخاطب عامه ندارد، ولی میتواند برای یک هم محله ای، همدوره ای، همشهری،  همسن، همزبان و همباور گیرائی داشته و یادآور خاطراتی باشد.

 

تماشاگه خاطره ها محل نشرعکس و نگاره های اینچنینی خواهد بود.

ادامه‌ی خواندن

پیوند | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

– دعوای سر حاجی نین باشی

حسن عمو تعریف می کرد؛ در آن زمان که همه به حمام عمومی می رفتند. دلاک ها ( کیسه کش های حمام) سرو ریش  هم می تراشیدند.  روزی که من هم در حمام بودم، دو دلاک برسر سر تراشیدن سر حاجی بزاز دعوایشان شد و هر کدام ادعا می کردند که حاجی مشتری اختصاصی او هست . دعواشان بالا گرفت و بزن بزن و مشگفه ( پارچ مسی حمام  ) پرت کردن ها و….  در این میان مشتریان سعی می کردند که غائله را بخوابانند و آن دو را آشتی دهند. بالاخره با پادر میانی و توسل، مش صادق و مش جعور را از هم جدا کردند بعد از چندین صلوات و خواهش، بالاخره تُن صدا ها پائین آمد و فحش های چارواداری ملایم و کم مایه تر شد.  حاجی بزاز هم که بالاخره باعث و بانی دعوا بود، متحیر رو ی  سکو در کناری نشست.

 میر تقی نوحه خوان و چند نفر دیگر، مش صادق دلاک را که بیشتر جوش می زد، به کناری کشید و با عتاب « مش صادخ اوتان میسوز آخی  سیز همکار سوز! » ( مش صادق خجالت نمی کشید؛ آخه شما همکارید)

 مش صادق در حالیکه سرش را تکان می داد با نگاهی به حاجی بزاز؛ « بابا، سوز حاجینین باشینده دگی کی؛ سیچیم اونون باشینا! مش جعور ایستیر زیرکلیخ ائلیسن» . ( بابام، دعوا بر سر  تراشیدن سر حاجی نیست.  ریدم به اون سرش. مش جعفر میخواهد رندی کنه).    بالاخره هر دو طرف دعوا را کشان کشان مجبور به بوسیدن هم و ترک مخاصمه کردند و غائله پایان یافت. حاجی بزاز که در این میان بی دلیل فحش را خورده بود، دوشی گرفت و رفت.

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید

حسن عمو! جواد جیم شد!

 از عقل باختگان محله قره آغاج بود ولی چون تخیلات و اوهامش ایجاب میکرد که مدام در حرکت باشد، به تمام محلات تبریز میرفت و همه اهالی شهر او را میشناختند.  دلی جاوات (جواد خله) خودش هم راننده بود، هم ماشین.  او سوار بر مرکب

راه منطش به آخینی در آن روزگار. اثر آبرنگ از عمویم دکتر محمد آژیری

خیالی اش تبریز را در می نوردید.  با دهانش صدای موتور ماشین در میاورد. دستها بصورت ده و ده دقیقه به جلو انگاری که فرمان ماشینی  گرفته باشد، استارتی  میزد و جلو عقبی میکرد و ماشین را راه میانداخت.  جاوات خصلتا خندان و بی آزار و سرش بکار خود بود و از معدود همشهری های من بود که با کسی کاری نداشت؛ گرچه در شهرما همه با همه کار دارند!!.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | ۱ دیدگاه

آن روزگاران

گاه گاهی که به آخنی منزل پدر بزرگم میرفتم، از پشت دیوار باغشان که مجاور کشتزارهای آخنی و حکماوار بود،  آواز برزگری از مزارع دور بگوش میرسید که وقتی با آهنگ وزش باد و رقص سنبلها آمیخته میشد، نواهنگ خیال انگیزی را

سامان میداد.  مضمون آوازها عموما عشق بود و جدائی و طبعا سوزناک و حزین، که عامیانه سیگاه (سه گاه) میگفتیم. روانشاد مادر بزرگم آبا، وقتی سیگاه میشنید میگفت؛یارالی (سوزناک) میخواند، حتما آلوده (دلباخته) است.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید

مبدا تاریخ

حاج عبدالله تاجر معتبربازار بود و در «قیز بستی بازار» حجره ای داشت. صبحگاهی زود،در سر راهش به حجره، بادی در شکمش پیچید . نگاهی به اطراف انداخت و چون کسی را در دور و بر ندید ،خواست خود را راحت کند و باد شکم را خارج نماید. اما تخت گاز رفت و کنترل فرمان از دستش خارج و باد با صدای مهیبی خارج شد. از بدبختی حاجی، آ سید ممد کاسبکار هم تیمچه ای

نه!! حاج عبدالله؟

 در حجره خود آن پشت مشغول بود، که هم صدا را شنید و هم صاحب صدا را دید ولی، هردو انگاری که چیزی اتفاق نیافتاده، بعد از سلام و علیکی بی تفاوت براه و کار خود ادامه دادند آمممما….

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید

مارکتینگ به روش غیر متعارف – اعجوبه ها

ابراهیم و میر کاظم اعجوبه های عرصه دستفروشی بودند. بجرات میتوان گفت که اگر مهارت انتخاب مشتری مناسب، توان ابداع خلق الساعه سناریوی فروش ، جربزه جلب مشتری!  و قدرت اجرائی تاثیرگذار را همه در یکجا نداشتند، فروش اجناس بنجلشان بهیچوجه  امکانپذیر نبود. آنان دو دوست و همدست بودند . متاعشان هر نوع رخت نیمدار، مشتریانشان یا در اصل شکارشان

13950623000241_PhotoL

روستائیان تازه وارد به شهر و محل کسبشان خیابان فردوسی بود. حال چرا فردوسی، چونکه اغلب مسافربریهای شهر و دهات اطراف چون تبریز نو، کیوان، میهن نور و ترانسپورت در این خیابان بودند. مسافران تازه وارد و غریب  از این کاراژها قدم بشهر  میگذاشتند و اغلب هم در مسافرخانه های آن حول و حوش چون پارس ، صبای خوی، پارس نو، درخشان مراغه، برق، ژاله و سعادت اقامت میکردند.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید

انگیزه قمه زنی رحیم دیزقیراخ چی بود؟

ظهر عاشورا در چوسسوز لار  (محله ای در غرب تبریز)  ، شور حسینی در اوج خود بود.  دسته قمه زنی آماده بود که مثل هر سال  از جلو مسجد حاج الهیار بطرف گورستان که در انتهای محله قرار داشت حرکت کند.  برخلاف روزهای قبل که میشد با کت، تمبان و پیژامه هم به دسته ملحق شد، امروز که روز  اصلی قمه زنی بود میبایست همه قمه زنان، کفن میپوشیدند.  مضافا، برخلاف شبهای قبل که محدودیت سنی برای ورود به دسته نبود و حتی کودکان و دختر بچه ها هم میتوانستند وارد دسته شاخسی (دسته قمه زنان را گویند) شوند، امروز شرط بلوغ سنی افراد قمه زن الزامی بود. نهایتا اینکه، همه قمه زنان میبایست یا سر خود را از ته میزدند و یا موهای ملاج را میتراشیدند.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | 8 دیدگاه

مبارزه با هجوم فرهنگ مبتذل غرب؛ دیش زدائی

نزدیکیهای ظهربود که تلفن منزل زنگ زد.  آشنائی بود از سه کوچه پائینتر.  هراسان گفت که نیروی انتظامی ریخته به کوچه ما و دارند دیش هارا جمع میکنند و ال. ان. بی.  و رسیورها را هم ضبط میکنند.  نگاهی به بیرون انداختم.  پشت بام ها و کوچه پر بود از  نیروی انتظامی.  هلی کوپترها بالای سر جولان میدادند و صدای آنان، دزدگیر اکثر ماشینها را بکار انداخته   بود که آمیخته با صدای آژیر ماشینها، زمینه پر هیجانی را در فضای محله ایجاد میکرد.

 محشر کبرائی بود.  همسایه های کوچه از لای در آخرین اخبار دو کوچه آنورتر را با ایماء و اشاره و زبان تن بهم مخابره  میکردند. کوچکترها نیزبدون توجه به آنچه که در جریان بود شادمان سر و کول هم میپریدند.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید

خوشه چینان خرمن سخندانی؛ رسول سیم کش و اسماعیل حیدری

 «رسول سیم کش» یا «رسول راهن» از استادان طنزِشفاهی تبریزاست.  او ناهنجاری های جامعه را با زبان طنز، بطور هنرمندانه ای به نقد میکشید.  همشهریان خودِ او نیز، از دید باریک بین و زبان نقادش مصون نبودند.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | 9 دیدگاه

حکایت مار و پونه

سروان رهبر، افسر مقتدر اداره راهنمائی و رانندگی تبریز بود. او صبح ها در منطقه، از داوطلبین گواهینامه امتحان رانندگی میگرفت، عصرها نیز سر چهار راه شهناز  که مرکز ثقل و کانون ترافیک آن زمان تبریز بود، با چند پلیس زیر دستش، عبور و مرور ماشینها و عابرین پیاده را سامان میداد.

ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در خاطره ها | دیدگاهی بنویسید